
مشکل
بند اول
فریدون حیدری مُلک میان
molkmian@yahoo.com
گفتاری
تعمیم ناپذیر درباب مرحله آغاز فرآیند رمان نویسی
گاه پیش می آید که مثلا گفته یا شنیده می شود فلان اثر یا بهمان
رمان از زبانی حماسی برخوردار است. این که آیا به واقع چنین است یا
نه، ممکن است حتی خالق همان اثر نیز به-شخصه اصلا به چنان تقسیم
بندی محدودی قائل نباشد. منتها ممکن است، خود ن ویسنده
هنگام خلق اثر - به خصوص در ابتدای کار- هرگز حتی به این مسأله فکر
نکند که زبان رمان میتواند این گونه باشد یا او باید یک چنین فرم
زبانی را به کار بگیرد، یک چنین زبانی را انتخاب یا گزینش بکند و
کتابش را بنویسد. چون به نظرش همه آن چیزهایی که خود را به او
تحمیل میکنند تا نهایتا این کتاب نوشته شود، مسلما فرم زبانی خاص
این رمان را هم در اختیارش قرار می دهند. گو این که نویسنده اصلا
رمان را، موجودیت رمان را این گونه میبیند و به گمانش یک رمان
درواقع این طوری خلق میشود که یک چیزهایی به او به-عنوان نویسنده
تحمیل میشود و او ناگزیر یک جوری باید خودش را خلاص کند از زیر
بار سنگین و تحمل ناپذیر چیزی که خود را به شدت به وی تحمیل کرده و
هی لحظه به لحظه این فشار مضاعف می شود. رماننویس انگار تنها کاری
که میکند این است که فقط خودش را از زیر این فشار هر دم فزاینده،
آزاد کند و همین. فقط رها شود و نفس راحتی بکشد. برخلاف این که
مثلا به شوق بیاید. چون واقع قضیه این است که رمان نوشتن او را، به
ویژه شخص او را، هرگز به شوق نمیآورد؛ برعکس، او تنها راحت
میشود، خلاص میشود. این رمان را هم می نویسد برای این که خلاص
شود. چراکه به ظن وی این کتاب نتیجه همه عقدههای اوست، همه
سرخوردگیها و همه آن چیزهایی که سالها تلنبار شده در دل و در
وجود و در سرشت او. و حالا همه آن هاست که این جا فرصت بروز پیدا
کرده و شاید به شکل کاملا غریزی و ناخودآگاه، فکر میکند که اینها
را بهتر است با این کلمات بگوید؛ با این موسیقی، با این آهنگ و با
این ریتم. پس او اصلاً نیامده است که انتخاب بکند و حتی هنوز هم
نمی داند که اصلا این آیا درست است یا نه.
اما شاید بهتر باشد بگوید درست است. چون به هر حال، او قرار است که
قصه بنویسد. انگار – این را باید تأکید کرد، به واقع یک مسأله خاص
را در این جا، نه این که روشن بلکه باید همان تأکید کرد – وقتی که
تصمیم بگیرد قصه بنویسد، این فرق میکند و او به نتیجه این کار
مشکوک است؛ به نتیجه تصمیم گرفتن برای قصه نوشتن مشکوک است. فکر
می-کند قصه نوشتن یک چیزی است که او به عنوان قصه نویس ناگزیر از
انجام آن است وگرنه به مشکل برمیخورد در کار و حتی در زندگی عادی
اش. او باید از شر این سّر ناگفته خلاص شود. البته شاید همه این
گونه نباشند. اما این که وی چگونه پرورده شده، چگونه به این تفکیک
و به این زبان غریب دست یافته، خب او سال هاست که با کتابها، کتاب
خوان ها و کتابنویسها دمخور بوده و مسلماً بسیار تأثیر
میپذیرد، همچنان که تأثیر هم میگذارد و نتیجتاً همه این ها وقتی
که قرار باشد دست به عمل بزند، بالاخره به شکلی خودش را نشان خواهد
داد.
گذشته از این، او قرار نیست قصه بگوید چون که نقال نیست؛ او قرار
است قصهای مکتوب را ارائه دهد و این دیگر با آن قصه شفاهی خیلی
فرق میکند. در این جا او نباید قصهگو باشد. ممکن است در جایی
دیگر حتی قصهای را تعریف هم بکند اما عجالتاً با این کاغذهای به
هم پیوسته شیرازه دار، قصهای مکتوب برای دیگران آماده کرده و در
این جا لازم است که او قصهنویس باشد؛ قصهنویس صرف و نه قصهگو.
اما آیا میشود این داستان را با زبان سادهتری بنویسد؟ خودش فکر
میکند این سادهترین شکل بیانی است که او دارد از آن بهره می برد.
این قصه با این شکل و شمایلی که دارد، به اعتقاد وی هیچ جور دیگری
نمی تواند نوشته شود و باید همین طور روایت شود. یقین دارد که
سادهترین شکل بیان این پیچیدگی را پیدا کرده است تا آن را به
دیگران انتقال دهد، همین. اصلا به گمانش، نوشتن همین است ولاغیر.
با
این همه، وقتی از تکنیک یا فرم سخن به میان می آید، تردید ندارد که
لااقل او نمیتواند آن را به کسی القا بکند یا آن را به کسی آموزش
بدهد. چراکه معتقد است پیوسته فقط میتوان محرک همدیگر بود برای
نوشتن. هیچ کس نمیتواند به کسی قصهنویسی بیاموزد. این که کسی
مستقیماً بیاید و به آدم بگوید «خب، حالا بنشینیم تا قصهنویسی را
یادت بدهم»، به-گمانش نمیشود. چون فراگیری نوشتن و چگونه نوشتن
قصه استثنائا فقط از یک طریق ممکن است: متأثر شدن؛ چه در مطالعات
و دقیق شدن ها، چه در روابط با دیگران. و گاه حتی نزد کسانی که
اصلاً اهل قصهنویسی نیستند می شود به موارد کاملا تازه ای
برخورد، با شیوهها و شگردهایی آشنا شد که در هیچ کلاس یا کارگاه
قصهنویسی ممکن نیست آن ها را توضیح دهند.
یعنی گاه حتی از طریق کسانی میشود به تکنیک نوشتن دست یافت که
لزوماً اهل این وادی نیستند، گاه با مطالعه آثار ادبی می شود یک
جورهایی از رموز آن ها آگاه شد. قصهها همیشه میتوانند واجد فنونی
باشند و برخوردار از تکنیکهایی ناب. اما نویسنده هرگز مجاز نیست
یا نمیتواند و نباید دست به چنین ریسکی بزند که همان تکنیکها را
بردارد و بیاید حالا قصه خودش را روایت کند. او فقط از رمز و راز
آن ها خبردار میشود و این که یک چنین تکنیکهایی هم هست. همیشه
هست. با این همه، نمیتواند بدون تکنیک و بدون هیچ فرم قبلی، قصه
خودش را بگوید. منظور این است که گاه این تکنیکها حتی در کتابها
هم پیدا نمیشود. گاه مادربزرگ یا پدربزرگ شکلی را از روایت را
برای آدم عرضه میکند و نویسنده به عنوان کسی که حالا آمادگی قلم
زدن پیدا کرده¬است، این شکل روایت را توی نوشتن یک جوری پردازش
میکند و همان را به کار برده و مبنای کار خودش قرار میدهد.
از سوی دیگر، نوشتن هر رمانی مدتی وقت می برد. اما اصلاً به این
معنی نیست که نویسنده همه آن ایام را تماماً به این کار می
پردازد. گاه حتی شاید روزها و هفتهها میگذرد و او سطری هم
نمینویسد. می توان گفت رماننویسی استثنائا برای او این گونه است؛
تا جایی که مواد و مصالح کارش را در اختیار داشته باشد، پیش میرود
و تا وقتی که برخوردار از آن شور نوشتن باشد، مینویسد. اما یک جا
ممکن است ناگهان همه چیز قطع شود و دیگر تا ماهها نتواند ادامهاش
بدهد. آن وقت است که میرود دنبال اموری حتی غیر از ادبیات. اصلاً
اصرار ندارد که حالا یک جوری کتاب تمام بشود؛ اصلاً. چون به نظرش
باید در این فاصله یک اتفاقی بیفتد، یک چیزی رخ دهد یا حداقل خودش
یک تغییری بکند، یک حالتی به او دست بدهد تا بتواند کارش را ادامه
دهد.
اما این را هم باید درنظر داشت که نویسنده طی این مدت می کوشد به
هر نحوی که شده، ارتباطش را با دنیای ادبیات حفظ کند. البته
چیزهایی هم می نویسد و پارهای از آن ها را حتی به چاپ هم می
رساند؛ اما به طور مشخص رمان را در زمان معهود و مناسب دیگری
می-نویسد. واقع قضیه این است که تمام آن مدت او اصلاً آماده برای
نوشتن رمان نبوده؛ چون که هیچ چیز درخوری در ذهن نداشته است. اما
بالاخره در روزی فرخنده این اتفاق می افتد؛ روزی که مدتها منتظرش
بوده است. به هر حال، باید پذیرفت که روند
رماننویسی
او روند بسیار کندی است. بله، میتوان گفت همه چیز را در ذهنش
آماده دارد اما فقط آماده دارد و هیچ رقم امکان بروز پیدا نمیکند.
این طوری نیست که مثلاً او برود و از شبی تاریخ بزند و بگوید «خب،
حالا دیگر شروع میکنم» و بنشیند پشت میز تحریرش به نوشتن. چرا که
هنوز نمیداند چگونه باید آن را بگوید یا درواقع چطور شروعش کند.
هرچند تقریباً همه شخصیتها را به وضوح می بیند. همه مواد خامش را
تدارک دیدهاست. اما او از گروه نویسندگانی است که معمولا مشکل
نوشتن بند اول را دارند. اگر پیدایش کرد، دیگر به طور قطع، زود،
خیلی زود، خیلی خیلی زود، بقیه رمانش را خواهد نوشت. با این همه،
باید گفت که گاه ممکن است همه چیز با یک شوخی شروع شود. البته شوخی
جزء لاینفک زندگی آدم هاست؛ چیزی نیست که به راحتی بشود از آن
اجتناب کرد. رمان نوشتن به گمانش نوعی استفاده و یا حتی سوءاستفاده
از عملی همچون شوخی است.
از سوی دیگر، ممکن است این مساله برایش طرح شود که آدمی به کجا
تعلق دارد؟ البته قبلا خیلی ها با پرسش هایی از این دست مواجه بوده
اند. اصلاً کسانی همچون والری لاربو و پل موران هم جهان وطنی را
ساز کردهاند. این ها درست، اما مسأله شاید این است که هر کس در
فردیت خود چگونه در مقام پاسخگویی به آن برمیآید. به هر حال، این
ماده خام داستان است. با وجود این، او هنوز مشکل بند اول رمانش را
حل نکرده است. تا این جا تنها طرح کلی داستانش مشخص شده و پیداست
به شکلی کاملاً گنگ. این که تم کارش چیست. همین و نه بیشتر. حال
آن که بند اول یعنی چگونگی گفتن همه حرفها، همه بخشها و فصولی که
در پی خواهند آمد. چون به نظرش باقی کتاب باید از همان آهنگ، همان
ریتم و همان وزن واحد برخوردار باشد.
 |