
رشوه گیر
حمید رضا ایروانیان
هر دو سوار آسانسور شدند . پسر نگاهی به مادرش انداخت . مثل همیشه
زرد و رنگ پریده !! آهی کشید . برای لحظه ای چشمانش را بست . از
مانی که مادرش مریض شده بود دیگر دل و دماغی برای کار کردن نداشت
..دلش نمی خواست مادرش را در این وضع ناراحت کننده ببیند . اما
برای ادامه زندگی مجبور بود کار کند . نفس عمیقی کشید
صدای مادر او را از کابوس خاموشش بیرون کشید . از آسانسور بیرون
آمد . وارد مطب دکتر شدند . جمعیتی بود از زن و مرد و کودک . مادر
با ناراحتی پسر را نگاه کرد . گفت : حالا چکار کنیم .. من پاهام
درد می کنه . ..!!
پسر سکوت کرد . جمعیت را شکافت و از میان آنها عبور کرد . خود را
به میز منشی رسانید .
--خانم ببخشید .. من .. من ..ما قرار بود امشب ..
اما پیرزن منشی سرش را بلند نکرد . لبش را گزید . اطراف را نگاهی
انداخت . همه ، چشم ها را به پیرزن منشی دوخته بودند . به امید
گرفتن شماره ای ..!!
--خانم ببخشید .. من باید چکار کنم .. ..؟
پیرزن منشی غضب آلود نگاهش کرد . با صدای بلند جوابش را گفت : وقت
قبلی داری ؟
--بله خانم .. اینم .. اجازه بدین ..!!
کاغذ کوچکی را روی میز گذاشت . زن بالافاصله آن را برداشت . گفت
:باید صبر کنی
--تا کی ؟
--من چمی دونم .. اینا رو ببین .. از ساعت چهار بعد از ظهر اینجا
هستن .. حالا که ده شبه .. برو بشین صدات می زنم ..
پسر نفس عیقی کشید . بی آنکه کلامی بگوید به شومیه خاموش مطب تکیه
داد . گویی یادش رفته بود که مادرش هنوز کنار در، در انتظار او
همچنان ایستاده !! هر کسی چیزی می گفت . یکی می نالید . یکی بلند
بلند حرف می زد و دیگری آب دهان روی زمین می ریخت ..!! صدایی بلند
شد ..
--زنیکه پیرسگ ، تو چند وقت پیش ده هزار تومن از من نگرفتی که ..
--حرف دهنتو بفهم . من کی از تو پول گرفتم !!
--زنیکه حروم خور .. پیرسگ !!
پسر با حیرت زن را نگاهی انداخت . زنی بود حدودا سی ساله . با قدی
کوتاه و صورتی لاغر و تکیده !! . تکیه به میز چوبی داده بود . با
جیغ و فریاد پیرزن منشی را به باد فحش و ناسزا گرفت . !! پیرزن از
صندلی بزرگ خود بلند شد .. گفت :بیا برو بیرون دختره چشم قلوچ ..
قلم پاهاتو می شکنم .
--تو بیخود می کنی .. من .. اگه جرات داری ..
زن بیمار لبهایش را گزید . این و آن را نگاهی انداخت . هیچ کس چیزی
نمی گفت!! صدایی دیگر بلند شد . مردی بود با قدی کوتاه و موهای
جوگندمی و صورتی زمخت و با گونه هایی بیرون آمده .. !! گفت: مهلش
نذار .. صبر کن .. الان مامور خبر می کنم .
پیرزن گفت .. به کی زنگ می زنی .. ؟!!
همه خاموش بودند . گویی هیچ کس حاضر نبود دخالت کند و چیزی بگوید .
با بهت و حیرت زن بیمار و شوهر بینوایش را نگاه می کردند . نیم
ساعتی گذشت .. صدایی ، پیرزن را از عالم خود بیرون کشید .. با تعجب
سرش را بلند کرد .
" شما زنگ زدید فقط برای این کار ..چرا وقت پلیس رو بی خودی تلف می
کنید ، خودتون یه جوری حل و فصلش کنید !!؟
--آه خدای من .. !!
پیرزن نگاهش را دوخت به مرد تنومندی که چکمه های کثیفی به پا داشت
. صورتی زمخت و چهره ای روستایی داشت !!!! چهره اش از فرط عصبانیت
سرخ و کبود شده بود . همه کنار رفتند . افسر پلیس کنار میز بزرگ و
رنگ و رو رفته پیرزن ایستاد ، گفت : وقت بخیر.. این خانم از شما
شکایت کرده .
--از من .. یعنی این بی چشم رو به شما زنگ زده . پلیس خبر کرده ..
مگه من چکار کردم . ؟
فریاد زن روستایی بلند شد . گفت .. جناب سروان یه ساله دارم می یام
اینجا . زندگیم رو سیاه کرده ..هر دفعه که می یام ازم رشوه می گیره
که مثلا وقت نزدیک بهم بده .. جگرمو خون کرده .. از ساعت شیش عصر
اینجا نشستم .. الان که ده شبه .. این درسته .. خدا خیرت نده ..
زنیکه پیری ..!!
--مودب باش خانم .. حرفهایی که می زنه درسته .. ازش پول اضافی
گرفتی .. بجنب خانم زود باش باید برم ؟
پیرزن منشی انگشت به دهان گرفت . در حالی که گونه هایش می لرزیدند
، گفت . شما چرا حرف این بی شعور رو باور می کنید . الان یه ساعته
داره به من فحش می ده ..
--من فحش می دم .. !! مگه من چی گفتم .. غیر از اینکه می گم ..
مریضم ..بدبختم .. انقدر اذیتم نکن .. خدایا من حقم رو از تو می
خوام .. به خاک سیاه بشونش .. !!
زن نگاهی به جمعیت انداخت . هیچ کس حرفی نمی زد .!!
--درس می گم خانم ..
سکوت بود جوابش . افسر گفت . اینجوری نمی شه .. شما هم آروم باش .
دکتر تو کدوم اتاقه ؟ باید با دکتر حرف بزنم
--به چه مدرکی می گید من پول گرفتم ؟
افسر پلیس به طرف در سفید رنگ رفت . زن با عجله پشت سرش به راه
افتاد . پسر نیم نگاهی به داخل اتاق انداخت . چراغی بلند آویزان
بود . نیمی از چهره دکتر در پشت قاب چراغ پنهان بود . نه چشمهایش
را دید و نه حتی تعجبش را .. !!
صدای بسته شدن در لرزه بر اندامش انداخت . لحظه ای گذشت . شاید هم
دقایقی . بالاخره در باز شد .. زن راضی و خندان و اما پیرزن ناراحت
و غضب آلود !!
پسر کنار میز منشی ایستاده بود . پیرزن با عصبانیت چشمانش را به
پسر دوخت . پسر دست و پایش را گم کرد . آب دهانش را قورت داد. نگا
هش را به جایی دیگر دوخت .
. پیرزن لبش را گزید . گویی در فکر بود. می خواست خود را آرام و بی
تفاوت نشان دهد . نفس عمیقی کشید . سرش را در میان دفتر بزرگ اسامی
پنهان کرد . !!
اما گویی پیرزن نمی توانست خود را آرام کند . بلند شد ، گفت : یه
مشت غربتی ریختن تو شهر .. ببین چه بساطی راه انداخته . دختره
غربتی .. !!
رنگ از رخسار افسر پلیس پرید . با تندی پیرزن را نگاهی انداخت .گفت
:خانم اروم باش ..چرا حرف مفت می زنی ؟ اصلا همین الان این خانم رو
می فرستی تو .. همین جا می مونم تا ویزیت بشه .. !!
پیرزن نگاهی به افسر انداخت و گفت : شما که فرمودید کار دارید .
یکدفعه چی شد ؟ ..
--حرف نباشه.. هیچ ربطی به تو نداره !!
--بفرمایید . ما که حرفی نزدیم .
زن بیمار دستش را روی دهانش گذاشت . گویی بغض داشت خفه اش می کرد .
گریست.
-- جناب سروان .. ..!!
--ناراحت نباش .. بیا برو تو دیگه خانم ..چرا اینقدر گریه می کنی
.. !!؟
یک ربع گذشت .. در باز شد . زن بیمار می خندید . کیفش را روی دوشش
گذاشت . نفس عمیقی کشید . نیم نگاهی به پیرزن منشی انداخت . زیر لب
زمزمه ای کرد . بی آنکه خداحافظی کند به سمت در رفت . شوهرش همانند
کودکان پشت سرش می دوید .بلند گفت : از کجا فهمیدی که این فامیلت
تو کدام کلانتری یه ؟
--خفه شو .. خفه شو ..
صدایی آمد .. پسر با عجله به طرف پنجره رفت .
همه بیرون ریخته بودند . پرچمها در همه جا همچون عاشقی در بند می
رقصیدند . سرها بالا بود و دستها مشت کرده. گویی پرچمهای بلند شعله
های آتش خشم را به این سو و آن سو می پراکندند . برافراشته بودند
.. در خیابانها غوغایی به پا بود . همه فریاد می زدند ، نعره می
کشیدند و با خشم ، سنگ و تیر و چو ب را به سویی پرتاب می کردند ..
صدای کوبیدن در همه را در جای خود میخکوب کرد !! همه سرها را
برگرداندند ..دو نفر مضطرب و هراسان کنار در ایستاده بودند .. یکی
از آنها که بدنی تنومند و درشت داشت فریاد زد : دکتر کجاست ؟
.. خون زیادی از نفر دوم رفته بود .. انگاری جای گلوله بود ..!! هر
دو با دیدن افسر پلیس رنگ از رخسارشان پرید .. افسر با تعجب پسر ک
زخمی را نگاه می کرد ..!! سکوت بود که حکمفرمایی می کرد !!
 |
|
|