
يادداشت ها
مژگان امیری
10/4/87
شروع روز بود يا ريختن در خلاءای ديگر كه صبح، وقتي چشم هايش را
باز كرد در دل گفت؛ تنم بوي سرما، خستگي و بي خوابي مي دهد. بايد
زير كتري را روشن كنم و تا آب جوش بيايد، يك دوش بگيرم، سريع لباس
بپوشم و تا دير نشده از خانه بزنم بيرون و... همانطور كه غلت زد
براي بلند شدن، براي يك لحظه چشم هايش را بست و سنگيني خود را روي
شانه ي ديگر انداخت، زانوهايش را به سمت شكمش برد و دست هايش را
بين پاهايش گذاشت، ملافه مانند رحمي بيدار او را با پيچ و تاب خسته
ي بدنش به درون گرماي خود كشيد.
از دور دست های بعید بود که احساس کرد در موج در موج صدایی یکنواخت
چرخ می خورد. سرش گیج می رفت. می خواست بلند شود تا شاید صدا قطع
شود اما نمی شد. اصلاً نمی شد او گیر افتاده بود. بدنش به هم گره
خورده بود و او تازه داشت در این زهدان بی خون و لبریز از گرما رشد
می کرد. موج در موج صدا بود و او که فقط سرش گیج می رفت. او بود می
چرخید یا دنیا؟ صدای یکنواخت زنگ، مانند ناقوس مرگ چندبار خود را
به جمجمه اش کوباند. کسی چیزی گفت صدایی آنقدر غریبه که هیچ خط و
طرح و حسی نداشت. صدا یا تکه ای از نیستی بود که فشرده شده بود تا
به این شکل خود را به بودن تحمیل کند. بیگانه, دیرجوش, سخت و تار.
انگار کسی در تپه ای با کیلومترها فاصله در دریای شیری مه و سردی
رقت آور در کنار باد ایستاده است, دست هایش را دور دهانش حلقه می
زند و فریاد می کشد و بعد بلافاصله هر دو دست را بلند می کند وتکان
می دهد و باز و باز و او هیچ چیزی را نمی شنید . برای کسی که بیرون
از او با کیلومترها فاصله ایستاده بود و فکر می-کرد چکار می شود
کرد؟ چکار؟صداها قطع می شد و دوباره شکل می گرفت. چقدر زمان می برد
این قطع و وصل ها؟ این را نمی توانست با هیچ چیزی بسنجد. بدنش نیز
در همان رخوت گرم و مسموم چرخ می زد. گیج می رفت و او چیزی نداشت
تا خودش را بلند کند و کمی به سمت صداها ببرد. به سمت بیرون رفتن
از این فضای مواج گیج , ازاین چرخش دل آشوب. بوی تنش به آرامی سرد
می-شد . عرق سرد و لرزش ریز که می ریخت زیر پوست و به آرامی سر از
گرمی خونش در می آورد و حالا جریان خون سرد به آرامی در تمام بدنش.
آنقدر سبک بود که روی سقف با چرخش خودش چرخ می زد و فکر می کرد کاش
بالا بیاورم.
دیگر چیزی نمی شنید. هیچ.
دور و نزدیک شدن نور , صدا و تاریکی که از پنجره خود را به او
رساند تا کنارتخت بنشیند. حالا می توانست کمی خود را روی تخت جابجا
کند. تاریکی کنار او روی تخت خوابید. اورا به آرامی در آغوش کشید و
او تازه داشت به دریافت هایی از بدنش می رسید. کمی جابجا شد تا
برای او نیز جا باز شود. صدای زنگ را تشخیص داد. تلفن بود. باید
بلند می شد و گوشی را برمی داشت. این وقت صبح کی با من کار دارد؟
باید برخیزم. زیر کتری را روشن کنم. یک دوش بگیرم و سریع لباس
بپوشم و خود را به محل کارم برسانم. بوق ممتد تلفن و صدای کسی که
به نظرش آشنا آمد با خودش مشغول صحبت شد. احساس کرد در صدایش خنده
ای نشسته بود. یا شاید تمسخر بود. نتوانست تشخیص بدهد. غلت زد. چشم
هایش را باز و بسته کرد. شب بود یا روز. اول صبح است یا نزدیک
غروب؟ در برش های زمان قطعه قطعه شده بود. چیزی به خودش گفت. آن هم
بعد از اینکه احساس کرد چقدر خسته, سنگین و کوبیده است. مثل اینکه
حالم خوب نیست!
صدای زنگ تلفن را به خوبی شنید. آرام لبه ی تخت نشست. صدا قطع شد و
صدای خودش را شنید. لطفاً پیام بگذارید و بوق ممتد و کسی که پیام
نگذاشت و قطع کرد. ساعت مگر چند است؟ بلند شد . به سمت دستشویی
رفت. لامپ را روشن کرد و چهره ی رنگ پریده را خوب نگاه کرد. سیاهی
حلقه زده دور چشم هایش او را متعجب کرد. بی اختیار پلک پایین را
کمی به سمت پایین کشید و سفیدی زیر پلکش را که دید به آرامی به خود
گفت شاید مشکلی پیش آمده؟ شیر آب را باز کرد. صورتش را با آب سرد
شست. به اتاق برگشت. بی اختیار لباس هایش را پوشید. با خستگی روسری
را روی سرش انداخت. جلوی آینه کمی مکث کرد. خم شد از کشوی میز کمی
پول برداشت. دفترچه ای را مثل خرت و پرت های به درد نخور انداخت
داخل کیف و به سمت هال یا پذیرایی بسیار کوچک و میز فسقلی تلفن
رفت. کی بود که تلفن زد و قطع کرد؟ شماره را خواند و کنجکاوتر به
پیام های ضبط شده گوش داد. همان موج های ریز و درشتی که از صبح از
دوردست ها به او نزدیک می شدند.
تازه طرح بیماری را در بدنش می توانست ببیند. نیم ساعت بعد فرو
رفته در یک صندلی در نزدیک ترین درمانگاه، کنار پزشک تقریباً جوانی
نشسته بود. با یک نوار پهن خاکستری روی بازو و صدای فش فش تنظیم
باد در گوشش. خسته, بی حال و بدنی کوبیده شده از درد.
- : از کی حالت بده است؟
- فکر کنم صبح...
- پس چرا اینقدر دیر به پزشک مراجعه کردی؟
- ( چرا اینقدر دیر به پزشک مراجعه کرده بود؟ حوصله ی توضیح نداشت)
نتوانستم بیایم.
- سابقه ی افت فشار خون داری؟
- بله.
- از درمانگاه بیرون نرو. به همراهت بگو بیاید و برای گرفتن دارو
به داروخانه برود. خودت برو قسمت تزریقات. برایت دو سرم و چند
آمپول نوشتم یکی از سرم ها را الان می زنی و دیگری را فردا
بعدازظهر. فشارت خیلی خیلی پایینه. خیلی شانس آوردی که وضعیتت به
چیز دیگری تبدیل نشده. بی احتیاطی کردید ...
- ( همان طور که سرش پایین بود و شماتت در گفتارش را بی وقفه نثار
او می کرد حوصله-اش را سر برد.. حرفش را قطع کرد و گفت: ) تنها
هستم . همراه ندارم.
- دکتر سرش را با بهت بلند کرد نگاهی به او انداخت و گفت به هر حال
مریض هایی مثل شما بهتر است وقتی سابقه ی افت فشار دارید با کسی به
بیمارستان یا درمانگاه مراجعه کنید. وضعیت شما مسئولیت دارد. متوجه
که هستید.
- سرش را به نشانه ی تأیید تمام حرف ها تکان داد و تازه فهمید چقدر
سرش درد می کند.
دکتر دستش را روی زنگی گذاشت. پرستار مسئول تزریقات وارد اتاق شد.
بدون اینکه به او نگاه کند انگار درباره صندلی حرف می زند، گفت:
اول سرم را برایش تزریق کنید بعد دارو را جایگزین کنید.
-: بله چشم.
او بلند شد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که با سوزنی در دست روی تخت
چشم هایش را بست و فکر می کرد . ایندفعه تا متوجه تغییر وضعیتم شدم
باید زودتر بیام . بهتره با یک همراه بیام راست می گوید. کاش
موبایلم را می آوردم. حتماً از صبح کلی زنگ خورده و به ذهنش سپرد
پیش از رفتن یادم بشد بگویم یک گواهی برای ارائه به محل کارم برایم
بنویسد. و از خودش می پرسید؛ مگر فشارم چند بود که می گفت وضعیتت
می توانست بدتر از این بشود. یادم باشد از او بپرسم.
یک ساعت بعد وقتی داشت سرم جایگزین را به درمانگاه تحویل می داد.
با نگاه کردن به ساعت درمانگاه که نه شب را نشان می داد, سوار
اولین تاکسی به سمت خانه به غذایی فکر می کرد که باید بخورد و یکی
دو فنجان چای گرم و تلفن هایی که باید بزند و جریان بیماری را
تعریف کند تا احتمالاً اگر هنوز نگران هستند نگرانیشان برطرف شود و
به خودش می-گفت چند نفرشان ممکن است این جمله را بگویند که, دلمان
از صبح هزار تا راه رفت . و چند نفر ممکن است بدون اینکه باورکنند
بگویند؛ عجب, خوب بیشتر مواظب باش و نهایتاً به این نتیجه رسید به
کسی زنگ نمی زنم.
کلید را که در قفل در چرخاند یادش افتاد گرفتن گواهی بیماری و عدد
افت فشار را فراموش کرده است.
11/4/87
دانسته ها را مرور کردن، تکرار است نه کشف و نه رسیدن. استفاده از
بودن در تکرار یک تصویر در قابی کوچک، گیر افتاده در گوشه ای از
دیوار . جایی که نمی توان هیچ کاری کرد. عرق شور کنار ابرو که می
چکد در چشم. هیچ چیز نمی توان بود جز همان تصویر، دست ها، پاها،
چشم ها، گرومب گرومب قلب، همه در یک فرم آشنا، یک حد واندازه ی
پیدا، یک تلنگر ریز تا به آرامی کمی تکان بخورد، برخیزد، اوج بگیرد
و دوباره برگردد.
عشق فراتر است؟ آیا عشق فراتر است؟ فراتر از استفاده؟ آره؟ نه؟
نترسیدن. با لجبازی خود را از صخره بالا کشیدن یا آنقدر سبک
شدن که بی زحمتی مانند غباری نرم وریز پایین و بالا ودور زدن را
تجربه کردن یا خود غبار شدن؟ رها شدن یا رهایی در تلألو یک لحظه که
چند لحظه بعد تبدیل شدن است به ندانسته ها یا هیچ...؟
این ها هیچ کدام تو نیستی، این پچ پچ آشنا بود.
او به دنبال کدامیک بود؟ کدامیک زمینی تر، واقعی تر و قابل لمس تر
است؟ کدامیک راحت تر به دست می آید. این ها کدامیک در یک حجم قابل
تعریف می توانستند قرار بگیرند و صاحب رنگ و طرح و اندازه باشند.
نمی دانست. او هیچ چیز نمی دانست. مانند تمام روزهایی که نمی دانست
آیا واقعاً تمام شده اند و او آن ها را تمام کرده است؟ یا خودش بود
که تمام شده بود؟ این تمنای خواستن به این شکل بدوی و فاقد کدهای
شناسایی در روزمره ای که هر روزش را در خود قرار می داد در همان
تصویر کوچک در قاب روی دیوار ، یک بی سرانجامی نبود؟! یک شطحیات
قرن پنجمی که بین دره های هرات تا قونیه جا مانده. یک داستان از یک
مکزیکی پیر با چپق بلند در دست، آخرین سرخپوست که در اردوگاه
داستان غارت و کشتن را با مرگش به پایان رساند و بعد از آن می
گویند جوان ترها فقط آبجو می خورند و موسیقی گوش می دهند و افسوس
را نفس می کشند و خلأ را درک می کنند.
"من به دنبال چه هستم؟" این صدایش بود که بیرون از خودش در دوردست
های بعید او را صدا می زد و او احساس می کرد چقدر از آن خجالت می
کشد، غریبه است و او چقدر ترک برمی دارد وقتی گوش می دهد.
" من به دنبال چه هستم؟" یک ایده ال که حالا فقط تبدیل شده به یک
جمله که نمی داند چطور بنویسدش و اصلاً بنویسد یا نه. آن هم با
زبانی که روز به روز بیگانه تر می شود. با کلامی که هر روز عجیب تر
می شود ، آدمی ساکت که بیشتر شبیه هیس است تا حتی یک صوت.
بودن ،رؤیای بودن واقعیت یا غیر واقعیت. واقعی یعنی چه؟ وقتی
اینگونه در تابش آفتاب، سکوت شب، هزار ستاره، نور ولامپ حضور خود
را نیز گم می کنیم.
اگر این است شاید بتوان به راحتی صفت ناعادلانه را برای این داستان
بکار برد. ناعادلانه است. خیلی ناعادلانه. هر چند می دانست ازخود
خواهد پرسید. بعضی واژه ها هیچ کاربردی ندارند. مانند عدل،
درستکاری، ارزش ، عشق یا فقط همان یک ذره دوست داشتن و ... باید
فرهنگ لغت را نگاه کنم. تعداد بی شماری از واژگان از رده خارج شده
در آن وجود دارد. خیلی زیاد .
فکر می کرد آیا دیگر کسی برای یک لحظه به یک واژه امکان حضور و
فرصت دیده شدن در امتداد نگاه، تمنای قلب و روح و روزهایش را می
دهد؟ کسی دوست داشتن را برای نثار به دیگری در خود تمرین خواهد
کرد؟ تمرین می کند؟ کسی درستکاری را دوست دارد؟ یگانه ترین و خالص
ترین لحظه ها هنوز تعریفی دارد؟ کلامی از سر راستی و دوستی در این
چشم های یخ بسته شکل خواهدگرفت؟ این سرانگشت های گیج انگار دیگر
هیچ گاه شکیبایی زمان را درک نخواهند کرد.
توان درک چیزی را انگار نداشت و قدرتی که این گفتگوی بیهوده را در
مغزش پایان دهد. مغزش انگار اصلاً به او ربطی ندارد همین طوری حرف
می بافت. چرا به این چیزها فکر می کرد آن هم امروز وقتی بعد از این
همه انتظار آنچه شنیده بود، نه بود. روزی بود که با تصویرهای
بیگانه، چهره های سرد و بی روح بدون حتا تلنگری از خطوطی انسانی
کلامی سرد و بریده بریده را از پشت چشم هایی یخ زده نثارش کرده
بودند. وقتی آنها می گفتند و او به دنبال تعریف واژه هایی مانند
وجدان، انسان، احساس و درستی و راستگویی و هزارتا چیز دیگر برای
آنان بود. گویی می خواست آنان را از شومی بودنشان از عذابی دردناک
به نام مکافاتی در بعدتر زندگیشان نجات دهد . اصلاً لازم بود؟ چرا
این داستان را ذهنش برای او ساخت تا او تمام مسیر به چیزی غیر از
آن چه شنیده و دیده بود فکر کند.
این روزها خسته کننده تر از آنچه فکرش را می کرد بر بدن و دست و
بودنش سنگینی می کرد.
تنها چیزی که می توانست بگوید این بود. امروز افتضاح بود. افتضاح و
آدم ها آنقدر ها هم که ادای خوب بودن در می آورند، خوب نیستند و
پشت این نقاب ترحم و مظلومیت و انسان دوستی کلیشه شده و پر از بوی
تعفن ریسیده شده در مبانی و ساختارهای نخ نمای غیر انسانی با همان
حجب و حیای تاریخی و شرم ناتوانی از رها شدن، از کینه خواهی و حسد
و طمع حقارت بار برای بیشتر خواستن و بالا نگه داشتن این ریشه های
بیمار ، چیزی نیستند جز همان واژه ی بیمار ، تلخ و بد. چیزی نیستند
جز ترسیم کاملی ازناتوانی مخصوصاً وقتی بلندتر و بلندتر فریاد می
کشند تا باورشان کنی. چیزی نیستند جز غریزه ی کور بقا آن هم وقتی
از بد حادثه در چند واژه مثل مدیر، رئیس، منشی، مرجع، گزینش و ...
جایگاه بودنشان تغییر کرده است. مستی زنگی کور با شمشیری در دست...
تنها حقیقت زیر این گرمای سوزان با این اجبار لباس های مشکی و بدنی
که به سمت گرمازدگی پیش می رود، بوی گند تعفنی است که از همکلام
شدن اجباری برایش باقی ماند و داستانی که سه خیابان و چندین
چهارراه با او آمد تا کامل شد و او نمی داند چه فایده بتوانی آن
روی سکه را هم بخوانی وقتی خوانده ی این طرفی هم خیلی به دردت نمی
خورد. وقتی نمی توانست اقلاً گریه کند.
از کنار مجتمع بنی فاطمه که رد شد صدای کر کننده ی صوت عربی چیزی
که شاید یکی دیگر از دعاهای رایج بود از پیاده رو مانند بمب به او
برخورد کرد و او منفجر شدن خود را آنقدر واضح دید که نقطه ی پایان
و نتیجه ی این ظلم و این گفتگوهای اجباری را در این روزها گویی با
قدرت بر سرش کوباند.
برافروخته با شتاب از پیاده رو فاصله گرفت برگشت و به در مجتمع و
پیاده رویی که انگار آن را خریده بودند نگاه کرد خشم بود یا عصیان
یا آتشی که دربه در دنبال آبی برای خاموش کردن خود به فضای لخت
دوربرش نگاه می کرد و فقط گرمای داغ آفتاب بود که برافروخته ترش می
کرد و تهوع ناخواسته ای که در درونش جوشید و بالا آمد و سرش که در
جوی آب خم شده بود و سوزش تاریخی این رگه ها.
12/4/ 87
یکی را گفتند؛ آدمی در بهشت تمام تر بود یا در زمین؟ گفت: در زمین.
چه آنکه در بهشت در تهمت عشق بود و در زمین در تهمت نام. " *
پس داستان شروع شد. راوی حکایت را به حیله ای گره زد تا قصه نوشته
شود. چه آنکه طرح، اوجی می خواهد و هر ساختاری، تصویری در تار و
پود رنگ و نقش تا دم و دود بودنش آن چنان برخیزد که چشم چشم را
نبیند و خویش خویش را نشناسد.
کسی سرگردان شد تا عشقی محک بخورد که ندانسته به بازی فراخوانده
شده بود چه بسیار زمان برد تا دانست کجاست و چه شده و چه بکند..
راوی کسی را سرگردان به کارزار دوست داشتن فرستاد و خود در این
اولین اوج از داستان لبخند بر لب چشم بر هم گذاشت تا نفسی تازه کند
و داستان را در طرحی دیگر پی ریزد و سرگردان غافل از همه جا در این
فاصله هی دور خودش بچرخد و دست بر سر و خاک بر دهان از چه کنم چه
کنم های وحشت و کابوس در بیداری. دراین بین بود که کسی، خود راوی
شد تا روایت تلخ خود را بنویسد و علتی را برای تسکین بیابد. پس
اینگونه نوشت:
یکی را گفتند بهشت با تو تمام تر بود یا زمین؟ گفت زمین چه آنکه
تمام بودن من است که معنی سطر است و رنگ و طرح و بوی حضور من وگرنه
داستان بی بازیگر که داستان نیست. چیزی نیست جز تهمتی بر باد و گره
ای بر آب و چشمی که سراب و آب را فرق نمی گذارد.چه نمی شناسد. منم
که راوی را در روایتم با هر بار خوانش جان می بخشم و رنگ می زنم و
به بازی می گیرم.
و راوی اول تا چشم باز کرد و به خودش آمد دو تکه بود. دو تکه شده
بود. داستانی بر قلم خود و داستانی بر قلم او. او بود که می چرخید
و می چرخید از این واژه به یک واژه ی دیگر. از یک ساخت به یک ساخت
دیگر از نقشی به نقشی و هی داستان شد و داستان و داستان.
حالا او نیز می داند یک داستان با دو راوی هیچ وقت به پایان نمی
رسد. هیچ وقت.
13/4/ 87
باغچه گفت: آدم ها مثل این بوته های یاس هستند. یکی دو ماه گل
دارند و سه چهار ماه برگ سبز و شش ماه خشک خشک با شاخه های لاغر در
هم گره خورده که خسته یا خواب یا منتظر سر روی شانه ی دیوار می
گذارند تا باز زمان روی ارابه اش همان طور که می چرخد دوباره به آن
ها برسد.
آدم گفت: خاک مثل تلخی یک مصیبت است که می داند بالاخره یک روز با
آن روبه رو می شوی. سال ها می آید و می رود تا یک روز به او برسی.
بعد سیاه بپوشی، اشک بریزی و بعد تمام. با داغی سنگین و سرد روی
قلب و روحی خسته و مدام خودش را گول می زند که درست می شود. باز هم
روزهای خوب هست و زمان برای من هم می چرخد.
دو کودک با یک توپ پلاستیکی و عروسکی در دست روی باغچه ، کنار بوته
ی یاس و اعتراض آدم زندگی را مزه مزه می کردند تا روزی اینقدر بزرگ
شوند که دیگر نتوانند پابه پای توپ و عروسکشان بدوند.
روزی که جا را برای هم آنقدر تنگ می کنند که ثابت کنند مرز بین
دوست داشتن و تنفر تنها عادت کردنی است با ترحم و سرمایی رخوت زا
در لایه لایه های پنهان که می تواند سال های با هم زندگی کردن را
با لبخندی بر لب عکس گرفت و ثابت کرد می تواند میوه بدهد هر چند
تلخ هرچند گس و هر چند بی وقت.
متن را برای دوستش خواند، صدای آن سوی سیم های تلفن با بی میلی
گفت: جالبه. که چی؟
- : هیچی دیشب نوشتم. همین جوری.
- بعد از این که با من حرف زدی؟
- نه، نه. منظورم تو نیستی. فقط فکر می کردم چرا ...
- چرا آدم ها تکلیفشون رو با خودشون روشن نمی کنند؟
- خب شاید بشه...
- عادت کردن چیز خوبی نیست، اما وقتی تن می دی به ریاکاری حس و
رفتار اون وقت عادت کردن پیشش یه ذره است .هر دو بدبختی می آرن.
خودت هم پری از این حالت.
یک لحظه مکث.
- اما شاید بتونی یه کاری بکنی که از این وضعیت بیای بیرون و...
- بگذریم. مهم نیست. دیگه چه طوری؟ برنامه ی فردات چیه؟
- ...
- ....
14/4/ 87
" مهم این است که کسی دل و جرأت این را داشته باشد تا کاملاً خودش
باشد. " " سورن کی رکه گار"
کتاب مثلاً برادرم نوشته ی اووه تیم را خواند. یاد دفتر خاطرات یک
نوجوان افتاد. یاد پاورقی نویس-ها، و صفحه ی حوادث روزنامه های صبح
ایران. روزنامه های جاهای دیگر را چون ندیده نمی داند جریان
شرح و توضیح حوادث آنان چگونه است. اما اینجا شیوه اش چندان چنگی
به دل نمی زند. مثل بقیه ی چیزهایش و...
وقتی به این جمله رسید، نفس عمیقی کشید. خوب شد. این را به خودش
گفت. احساس کرد متن دارد به ژرف ساختی بهتر می رود به پرداختی
جاندارتر که این گزارش روزنامه ای را به وضعیتی عمیق تر از دریافت
های انسانی تبدیل می کند که چیزی غیراز خواندن خاطره و یادداشت
و... هست. اما نشد و بعد وقتی جمله تمام شد که از تأثیر عمیق تر آن
در بافت کلی کتاب کمی شگفت زده شد با خواندن نام جمله ای که نقل
قول بود دید این جمله مال خود نویسنده نبود، او هم آن را به آریه
گرفته بود برای کتابش و شاید اینجا جزء معدود قسمت های کتاب بود که
از تثبیت تصویر و حس و حرکت برای بیرون زدن از انفعال و بی عملی و
بلاتکلیفی می توانست حرف بزند که آن هم بی نتیجه رها شد.
کتاب نوشتن مثل اینکه سخت نیست. فکر می کرد در ایران کتاب بد و
متوسط زیاد است اما خوشبختانه عمومیت دارد.
این هم از امروز. امروز آدینه است یا همان نام قدیمی ایرانی، سروش.
امروز ایرانیان باستان یک دعا داشتند به نام زیارت پارس بانو.
گاتاها را برمی دارد و یک دعای آن را می خواند. این هم یکی از
گاتاها، سرود 4 بند 19
« آنکه داناست گوش فرا می دهد، حقیقت را در میابد و زندگی را درمان
و سامان می بخشد.
با اراده خود، برای ادا و توضیح سخنان درست، بر بیان و زبانش تسلط
دارد.
مزدا در پرتو روشنایی و خرد خود هنگام تقسیم( میان درستکار و
نادرست) از روی میزان و دادگری عمل خواهد کرد.»
15/4/ 87
باد دور و برش پرسه می زد. خوب بود. خیلی مطبوع، شیرین و کودکانه.
باد سبک سر و عشوه گر با هزاران سال سنش مانند جوان تازه بالغ شده
ای سرشار از تمنای دیده شدن فریبکارانه دور و بر او تاب می خورد تا
دیده شود.
دست باد را، نرمی انگشت، گرمای تن و صدای نفس او را روی بدنش حس می
کرد. چشم هایش را روی هم گذاشت. نفس عمیق کشید و در دل گفت بگذار
هر طور که می خواهد او را لمس کند، خستگی تنش را در بیکرانگی حضور
او رها کرده بود، خواب آلودگی درونش را و بدتر از همه زخم های ریز
و درشت پنهان در لایه لایه های وجودش را. تمنای پنهان در مردمک ها
و نجوای نرم و آشنای صدایی را که روزی از آن خودش بود.
: - مستقیم.
:- تا کجا؟ ته دنیا!! صدا با عصبانیت به او نگاه کرد.
: - نرسیده به میدان.
از تکان سر با حرکت گوشه ی چشم راننده فهمید می تواند سوار شود.
هنوز درست ننشسته بود که راننده شروع کرد به غرغر کردن. مستقیم هم
شد اسم. خوب درست آدرس بگین.
راننده بدون اینکه به کسی نگاه کند انگار با شیشه ی جلو ماشین و
دنده دارد صحبت می کند شروع کرد به حرف زدن. حرف زد حرف زد حرف زد
. از شهر بی صاحب و از مردم بی اخلاق و از بدبختی و از نفهمی و از
گرانی و از قدرنشناسی و از قدیم خوب و امروز بد و مردم عجیب غریب و
... گفت و گفت و گفت.
: - هر جا امکان داره نگه دارید . پیاده می شم.
بیست متر جلوتر بالاخره نگه داشت.
جواب سلامش را نداده بود می دانست جواب تشکرش را هم نخواهد داد.
بااین حال گفت دستتون درد نکنه. راننده حتی نگاهش هم نکرد بقیه پول
را گذاشت کف دستش.
سمت راست نرسیده به میدان دوباره باید تاکسی سوار می شد. زمستان ها
را خیلی بیشتر دوست داشت. هنوز باد بود و حس خوب زندگی که دور لباس
و مقنعه و اجبار پوشش تاب می خورد و آن-ها را به شوخی به هم گره می
زد. خوب است. همیشه از باد خوشش می آمد. اصلاً قانون مند نبود.
یعنی اصلاً قانون نپیچیدن به زنان کشور را نمی فهمید . هیچ بخشنامه
و قانون حبس و تعزیری حریفش نبود. انگشتش را زیر مقنعه می انداخت
آن را پرت می کرد روی سر تا می آمدی موهایت را پنهان کنی از روبه
رو خودش را می زد به صورتت تا دستت می رفت طرف چشمت خودش را
می-انداخت توی بغلت. باد است دیگر .
این دفعه مسیر را کامل گفت بالاخره یک تاکسی نگه داشت. سوار شد و
طبق معمول گفت؛ سلام روزتون به خیر.
صدا گفت: خطی ام .
: بله متوجه ام.
چند قدم جلوتر مردی سوار شد. نشسته ننشسته گفت؛ سام علیک برادر.
راننده انگار دوستی گم شده را دیده باشد صدایش جان گرفت با نگاهی
از درون شیشه ی ماشین گفت: سلام برادر جان. خسته نباشید.
مسافر گفت: شما هم خسته نباشید.
سر حرف باز شد و از همه چیز گفتند، از ترافیک، شلوغی، گرانی، دروغ
های مسئولان، آدم های دزد و پرونده بود که پشت سر هم باز می شد و
بسته می شد.
باید پیاده می شد. کرایه را داد و پیاده شد. هنوز باد بود.
چقدر خوب بود باد جنسیتی عمل نمی کرد.
16/4/87
امروز بچه ها به شوخی می گفتند می خواهند تیر را سی روزه کنند. هر
وقت به نزدیکی 18 تیر می-رسیدیم یک طنز تلخی شکل می گرفت. امروز
صبح با این جمله شروع شد. اندوه چشم ها، نفس گرم و لبخند پر تأثر
روی لب ها به جمله ی قصار که در اتاق داشت می چرخید گره خورد. یک
ساعت از شنیدن جمله نگذشته بود که صدای اس ام اس یا همان پیامک
فرهنگستانی گوشی فرزانه به صدا در آمد.
صدای خنده ی بلند او اتاق را ترکاند. رو کرد به احسان و گفت ؛ این
جمله ی قصارت رو واسه کسی هم فرستاده بودی؟
همه ریختیم دور میز فرزانه. او می خندید و احسان پایین و بالا می
پرید و می گفت؛ ببینم.. این تن بمیره ببینم.
گوشی فرزانه را گرفت و زد زیر خنده.
اس ام اس را فرزانه می خواند و می خندید و ما مدام می گفتیم واسه
ما هم بفرستش که بدیم به چند نفر دیگه.
«می دانید از این به بعد تیر سی روزه است. هموطن عزیز شب هفدهم که
خوابیدید لطفاً صبح نوزدهم از خواب برخیزید. وزارت چرت تاریخی»
*" مناجات نامه، خواجه عبدالله انصاری "
 |