تصوير همدردى و خودويرانگرى در ادبيات

 

‏فتح الله بی نیاز
 

نگاهى به داستان « ساعت ده و نيم شب در تابستان » نوشته مارگريت دوراس

در باره خانم مارگريت دوراس و آثارش زياد نوشته شده است. هدف اين نوشتار، نقد تكنيك‏ها و ارزيابى ساختارى داستان‏هاى او نيست، بلكه پرداختن به موضوع روانكاوى خودويگرانى و همدردى در آثار اوست. براى اين منظور، يكى از داستان‏هاى متوسطش، به نام "ساعت ده و نيم شب در تابستان" بررسى مى‏شود. هدف فقط "نشان" دادن يك موضوع "روانكاوانه" است و اين كه آيا زن‏ها مى‏توانند در امر نوشتن نيز در حد و اندازه‏هاى مردها ظاهر شوند و پنهانى‏هايى روح نامتعارف بشر را ببينند يا نه؟
موضوع همدردى و خودويگرانگى به اين دليل انتخاب شده‏اند كه تا اين زمان به دلايل پرشمارى جزو لاينفك هستى بشر بوده‏اند؛ مهم نيست كه اين بشر فرانسوى است يا ايرانى يا چينى، سياهپوست است يا سفيدپوست، كارگر است يا سرمايه‏دار، چرا كه به قول شيخ محمود شبسترى:
چو هست مطلق آيد در اشارت
به لفظ من كنند از وى عبارت
حقيقت كز تعّين شد معين
تو او را در عبارت گفته‏اى من
درد، از يك سو منشاء و نقطه شروع بيگانگى و از خودبيگانگى " فرد" - و نهايتاً خودويرانگرى اوست و از ديگر سو عاملى براى نزديكى به همنوعانش و پيدا كردن همزبان، همدل و همدرد. ادبيات داستانى، صرفاً گفتن قصه و سرگرم كردن خواننده نيست، در عين حال، حتى در غيرمتعهدانه‏ترين شكلش، بيان چنين وجوهى از زندگى است. حتى آن جا كه ادبيات لذت‏آفرينى را هدف عاجل خود قرار مى‏دهد، ناگزير است كه از "درد" به مفهوم واقعى آن (رابطه ذهن و عين ) فاصله نگيرد؛ چرا كه لذت، گونه‏اى مقابله روانى است در برابر درد. نيچه به درستى گفته بود كه : «انسان تنها حيوانى است كه مى‏خندد؛ زيرا تنها انسان است كه به شدت رنج مى‏برد و مجبور به آفرينش خنده شده است.»
نويسنده و نمايشنامه‏نويسى كه از اين امر غافل نمى‏شود؛ حتى رنجِ مرد ستمگرى همچون مكبث، درد انسان خبيثى مانند ايوان كارامازوف و درد زن مبتذلى مثل اِما بوارى را هم به مثابه همنوعان خود، بازنمايى مى‏كند. ميگل د اونامونو فيلسوف اسپانيايى در اثر داهيانه‏اش - سرشت سوگناك زندگى - تا آن جا پيش مى‏رود كه مى‏گويد فقط رنج است كه ما را به هيأت انسان در مى‏آورد و مدعى مى‏شود كه «خدا هم رنج مى‏كشد.» و وظيفه نويسنده، شاعر و انديشمند را كنكاش در درد و حالات روحى منبعث از آن مى‏بيند.
در داستان "ساعت ده و نيم شب در تابستان" زنى به نام ماريا و شوهرش پى‏ير و دختر چهار ساله‏شان ژوديت و زن جوانى به نام كلر، از فرانسه راهى اسپانيا شوند. هوا گرفته و بارانى است. باران در طول داستان، گاهى ريز مى‏بارد و زمانى به صورت رگبار. ساعت پنج عصر در دهكده كوچكى متوقف مى‏شوند تا اجباراً شب را در آن جا بگذرانند. همان روز، پيش از ورود اين سه نفر، مرد جوانى به نام رودريگو كه از بى‏وفايى زنش خشمگين شده بود، او و مرد ديگرى را به قتل رساند و قرارى شد.
بنابراين داستان از جايى شروع شده كه از نظر خواننده، "ابتداى ماجرا" نبوده است. زمان "ابتدا" در داستان حضور ندارد مگر آن كه بخواهيم آن را لحظه‏اى بدانيم كه ماريا به علاقه شوهرش و كلر، مى‏برد، يا حتى زمانى كه ماريا مى‏فهمد كه پس از سال‏ها زندگى مشترك، ديگر جاذبه‏اى براى شوهرش ندارد. از همين جا ما به يك حقيقت روانشناسانه را رديابى مى‏كنيم كه در آخر بررسى، بيشتر آن را مى‏شكافيم: اين كه ماريا "چيزى" را - يك واقعه تلخ را - پشت سر گذاشته است و حالا او بايد از لحاظ روانى به "جبران" يا حتى "افراط در جبران" روى بياورد؛ خواب و رؤيا، تحقير خود، تحقير ديگران، افسردگى، فرافكنى، تسليم و واكنش‏هاى ديگر.
خواننده از همان آغاز با زنى آشنا مى‏شود كه به طرزى ديوانه‏وار مانزاميلا مى‏نوشد و سيگار مى‏كشد. در ضمن، او را تنها - و نه منفرد - مى‏بيند و اگر در فاصله يك ساعت و نيم با يك غريبه چنان اخت مى‏شود كه كنارش مى‏نشيند و مى‏نوشد و سيگار دود مى‏كند، پى ترديد براى فرار از "تنهايى" است. »مى‏خندد ولى نه چندان از روى ميل« (ص 12) و خواننده را به ياد شخص خود مى‏اندازد كه بارها چنين رويدادى برايش پيش آمده است. امرى كه همزادپندارى خوانده مى‏شود.
ماريا از لحظه‏اى كه از ماجراى جنايت مطلع مى‏شود، نسبت به رودريگو احساس همدردى مى‏كند. او را قرينه خود مى‏يابد، در حالى كه در همان دقايق از تماس دست‏هاى شوهرش ناراحت است (ص 16) و دچار اين توهم مى‏شود كه شوهرش سال‏هاست به خاطر او لبخند نزده است (ص 15) با اين وجود در آنِ واحد، گذشته بر هستى‏اش سنگينى مى‏كند؛ مثلاً وقتى باز هم متوجه شباهت چشم‏هاى شوهر و دخترش مى‏شود، لبخند مى‏زند (ص 17) از همين جا خواننده به نوسان و سرگردانى زنى مى‏برد كه احساساتش آسيب ديده است و "حال" او جدالى است بين گذشته بعضاً شيرين و آينده پرابهام. در ضمن خواننده پى مى‏برد كه بين حالات روحى جارى در "حال" اين زن، نوعى فاصله‏گيرى وجود دارد. اين فاصله‏گيرى از امور واقعى، با جلوتر رفتن داستان، نمود بيشترى پيدا مى‏كند؛ به طورى كه در بعضى جاها جدا كردن ذهنيت و عينيت از همديگر دشوار مى‏شود؛ ضمن اين كه در هر دو وجه و در همه حال، محوريت با عنصر "زبان" است. زبان است كه در فصل دوم به ماريا مى‏فهماند كه «مردم به ساده دلى رودريگو مى‏خندند»(ص22) و "شكيبايى طولانى مدت" (ص 23) او را مى‏ستايند. اين واقعيت‏هاى مسلم، عملاً به دايره ذهن ماريا رسوخ مى‏كنند؛ اما نه به شيوه معمول بلكه به صورت تركيبى از اختلاط و جدايى. از آرامش بازگشته به دهكده سخن مى رود، اما سه سطر بعد، ذهن مارياى نگون‏بخت با خواننده حرف مى‏زند تا درد درونى‏اش برجسته شود. اين جا خواننده به طور مشخص با ذهنيت زنى آشنا مى‏شود كه شاهد حذف شدن خود است و به علت رنگ باختن زيبايى هشت سال پيش و مقايسه دردناك وضع فعلى خود با كلر جوان و زيبا رنج مى كشد. «مى شود آن را فراموش كرد؟
نه؟»(ص 23)
افكار و احساس اين زن در فرايندى كوتاه و پرشى، به سمت جستجوى رودريگو و نجات او كشيده مى‏شود. نويسنده لزومى نمى‏بيند كه اين پيوند روحى مبهم رابا جمله‏پردازى ها و كاغذ سياه كردن‏ها، به تصوير بكشاند؛ چون اساساً به لحاظ كاربرد زبان، يك نويسنده حداقل‏گراست. معمولاً با تركيبى از سكوت كاملاً سركوب‏نشده و بيانى فراتر از يك انعكاس ساده و سرراست روزنامه‏اى، معناى مورد نظرش را انتقال مى‏دهد.
ماريا از آن چه اتفاق افتاده و از كاستى‏هاى خود رنج مى‏برد. در كنش و واكنش‏هاى ذهنى و عينى او نشانه‏اى از حقد و حسد و حتى

 نويسنده با استفاده از شيوه مكان‏زدايى و پرش زماني موردى، دست به جا به جايى‏هاى متعددى مى‏زند و به اين ترتيب نه تنها داستان را به رغم كند بودن كلى آهنگ بيان، پيش مى‏برد بلكه به استفاده از عناصر واقعى و نمادين مى‏پردازد
غبطه و حسرت ديده نمى‏شود. به بيان ديگر، از روى "واقعه" به كمبود خود و امتيازات ديگران پى مى‏برد و رنج او از همين موضوع نشأت مى‏گيرد. اين رنج، او را چنان درگير درونگرايى مى‏كند كه به غذاى هتل - كه مورد اعتراض همه است - بى‏اعتنا مى‏ماند و فقط مى‏نوشد و سيگار مى‏كشد. حتى نسبت به دخترش هم بى‏اعتناست و به زحمت تحملش مى‏كند. اشتياق لطمه‏خورده ماريا و سرخوردگى‏اش، او را اساساً به دلتنگى و بى‏تفاوتى عاطفى سوق مى‏دهد و تهاجم فقط در حالت‏هاى خاص از او سر مى‏زند. تنها كسى كه ماريا گاهى به وسيله تهاجم به او، باعث تخليه عصبى خود مى‏شود، ژوديت است؛ يعنى موجودى ضعيف‏تر از خودش. البته بى‏تفاوتى عاطفى او، به معناى نفى پيوند روحى موكول به آينده‏اش با رودريگو نيست؛ ضمن اين كه عناصرى واقعى، همچنان توجه او را به خود جلب مى‏كنند؛ چيزهايى مثل زيبايى كلر، بوى عطر او، اندام خوش‏تراش و چهره زيبايش - يعنى درست همان عناصرى كه وجودشان ماريا را به موجودى "اضافى" تبديل كرده است. همين نكات به ظاهر ساده بيانگر اين حقيقت‏اند كه در اين داستان محور داستان را نه انديشه يا خصلت آزمايشى هنر، بلكه تجربه عاطفى، مبانى عينى آن و نيز شكل نمادينش بيان مى‏كند. اما اجزاء هنرى ديگرى هم هستند كه نويسنده براى بيان حالات روحى - و نه اساساً شخصيت‏پردازى - ماريا، به كار مى‏گيرد. اين اجزاء در كليت خود پراكنده‏اند، اما وقتى روى هم جمع مى‏شوند، يك حالت روحى (يا بحران عاطفى) را به نمايش مى‏گذارند و نه يك انديشه را. مثلاً در حالى كه پى‏ير و كلر، دست‏كم در ذهن خود، با هم سرگرمند، بار عاطفى ماريا متوجه دخترش مى‏شود كه كنارش خوابيده است. "با ملايمت موهايش را مى‏بوسد و مى‏گويد "زندگى‏ام" (ص 33) با اين حال تب‏زده و بيقرار است. اگر ماريا قهرمان داستايفسكى بود، از آن جا كه اين دردنويس چيره‏دست، موضوع (تم) اصلى يعنى تجربه شكست فردى را در تك‏گويى‏ها، ديالوگ‏ها و اعمال چندين صفحه‏اى شخصيت‏هاى شكست‏خورده به تصوير مى‏كشاند، در موقعيتى قرار مى‏گرفت كه مشكل و تضاد كنونى‏اش را حل مى‏كرد و در مقابل دچار مشكل يا تضاد لاينحل‏ترى مى‏شد، اما دوراس چنين نمى‏كند. روانكاى ديگرى به كار مى‏گيرد؛ حتى تأثير شكست در عشق را - آن دل چركينى توصيف‏ناپذير كه انسان، خصوصاً زن را تا مرز ديوانگى مى‏كشاند - به گونه ديگرى بيان مى‏كند: خودتخريبى در قالب نوشيدن، سيگار كشيدن، بيگانگى نسبت به اجتماع و حتى شخص خود. در عين حال نويسنده، در جستجوى وسيله نمادينى است تا دلتنگى و رنجى را كه براى ماريا اتفاق افتاده است، بازنمايى كند. در صفحه 37 و 38 از دست‏هاى جستجوگر پى‏ير، از باقى ماندن عطش جوانه يك عشق، و بالاخره از دست‏هاى "بى‏مصرف" ماريا" و از باريدن باران بر تن "رودريگوى مرده از رنج و مرده از عشق" حرف مى‏زند و در همان حال جدايى بنيادين دو قربانى - ماريا و رودريگو - را با اختلاط ماهرانه‏اى به هم پيوند مى‏دهد. جسم باران‏خورده و دردمند از خستگى رودريگو را به روح دردكشيده ماريا پيوند مى‏دهد؛ آن جا كه در صفحه 39 ماريا در پى "انديشه به رودريگو"، از خودش مى‏پرسد:«آيا پى‏ير و كلر به آرزوى‏شان رسيده‏اند؟»
نويسنده با استفاده از شيوه مكان‏زدايى و پرش زماني موردى، دست به جا به جايى‏هاى متعددى مى‏زند و به اين ترتيب نه تنها داستان را به رغم كند بودن كلى آهنگ بيان، پيش مى‏برد بلكه به استفاده از عناصر واقعى و نمادين مى‏پردازد. ذهن ماريا بهترين جايى است كه مى‏شود نشانه‏ها را در آن جا بازسازى كرد؛ مثلاً سراغ هشت سال پيش، در هتلى در شهر ورونا رفت و ديد كه همين شوهر، آن زمان چه عشق و علاقه‏اى به ماريا داشته است، به زنى كه حالا درست در لحظه به ياد آوردن اين خاطره، باز هم سيگار دود مى‏كند - يا به اعتبارى دست به خودتخريبى مى‏زند. در عين حال، ماريا همچنان به رودريگو هم فكر مى‏كند. مى‏خواهد او را نجات دهد. چرا؟ او كه رودريگو را نمى‏شناسد و حتى يك بار نديده بود؟ دوراس اين موضوع را دور مى‏زند، تا كنش انسانى را بازنمايى كند كه مسأله‏اش در حوزه عواطف و احساسات حل مى‏شود و نه تحليل و استدلال. اين همدردى و غمخوارى كه در كليله و دمنه از آن به اسم "دل‏نمودگى" ياد مى‏شود و ژاك ژان روسو آن را شور بهترين مردمان خوانده و گفته بود "آنها انزجارى فطرى نسبت به درد و رنج همنوع‏شان دارند" در اين داستان اصلاً تبيين و تحليل نمى‏شود. دوراس نمى‏گويد درد واحد سنجش روح بشر است و همچون ريسمان تسبيح، عناصر انسانى را به هم مرتبط مى‏سازد، نمى‏گويد كه عامل اصلى پيوند انسان‏ها، "درد" مشترك است و نه مليت، قوميت، شكل، موقعيت مالى و هدف مشترك؛ بلكه به اعتبار "روحيه" ماريا، از صفحه 53 تا 58 رويهمرفته دوازده بار او وامى‏دارد تا در شبى بارانى، رودريگو را كه تصادفاً به پشت بام هتل پناه آورده است، صدا بزند؛ فقط به اين "دليل عاطفى" كه نجاتش دهد. چرا؟ مهم نيست! بعد از نجات چه پيش مى‏آيد؟ باز هم سؤالى است مربوط "چيستى" داستان كه براى دوراس مهم نيست. او فقط مى‏خواهد رنج و درد عمومى را در حوزه‏هاى خصوصى نشان دهد. بنابراين حتى در صفحه 59، زاويه ديد خود را به عنوان داناى كل كه تا آن زمان روى ماريا متمركز بود، تغيير مى‏دهد و روى رودريگو متمركز مى‏شود.»به‏خاطر ماريا، لحظه‏اى كوتاه از زودباورى نوميدى بيرون مى‏آيد.» و »مى‏فهمد كه ماريا خيرو صلاحش را مى‏خواهد.»، پس به كمك او فرار مى‏كند، اما با نجات‏دهنده خود حرف نمى‏زند. فقط ماريا حرف مى‏زند؛ اين حرف‏ها هم مثل حرف‏هاى قبلى‏اش مى‏باشند؛ يعنى جدا از خصوصيت كاركردى‏شان، به جاى اين كه وسيله‏اى براى تخليه روانى - عصبى و وسيله‏اى براى سازش با دلتنگى و سرخوردگى باشند، نوعى "عارضه دلتنگى" هستند. اين دلتنگى، پس از پنهان شدن رودريگو در چهارده كيلومترى دهكده، و پس از چند ساعت خواب، باز هم تكرار مى‏شود. ماريا، بعد از اين خواب، درست زمانى كه شوهرش لبخند مى‏زند، «حالت تهوع دارد و سيگارى روشن مى‏كند.»
(ص 90)
در صفحات بعدى كه فرايند داستان در ابعاد معنايى و زبانى، بسط محدودترى دارد، باز هم دلتنگى و اندوه ماريا تجزيه و تحليل نمى‏شود، بلكه به "شدت" و به صورتى "تكرارى" به خواننده يادآورى مى‏شود. براى اين منظور حتى از چيزهاى ظاهراً جزيى و پيش‏پاافتاده (مثلاً نگاه، آه، تماس ) استفاده مى‏شود. ماريا به صورت خود دست مى‏كشد و مى‏فهمد كه دارد زيبايى‏اش را از دست مى‏دهد، »بدون هيچ پرده‏پوشى، مى‏داند شكست را پذيرفته است، براى هميشه.» و چون دخترش به او نزديك مى‏شود، او را از خود دور مى‏كند: «تقريباً از خود مى‏راندش. ژوديت به اين چيزها عادت دارد.» و اين، در كنار نجات رودريگو، تنها نمود "جبران" روانى در حريمى "غير از خود" يا "غيريت" است.
از همان صبح لرزش دست‏هاى ماريا شروع مى‏شود (ص 97) و در حالى كه پى‏ير، كلر و ژوديت، براى ديدن تابلويى بى‏نام و نشان وارد كليسا مى‏شوند، ماريا مى‏نشيند به نوشيدن. كسى هم مانعش نمى‏شود. »هميشه به او اجازه خواهند داد بنوشد، همواره در ميل به نوشيدن از او حمايت خواهند كرد، همواره.» هر چند كه اين گفته با سطر پانزده صفحه 101 تناقص دارد: «پى‏ير مانع سفارش دادنش نشده معمولاً مانع مى‏شد.» كه اين تناقض، با نسبت دادن نكته صفحه 100 به ذهنيت ماريا - و نه واقعيت خارجى - قابل حل است.
او كمى بعد راز پنهان كردن رودريگو را، كه كلر اصلاً به ماجراى او اهميت نمى‏دهد، برملا مى‏كند. به مخفيگاه مى‏روند و مى‏بينند كه او خودكشى كرده است. خودكشى رودريگو باعث مى‏شود كه ماريا احساس شكست كند، عصبى شود و وقتى ژوديت گريه مى‏كند، بر سرش فرياد بزند: «مى‏گذارمت كنار... اگر گريه كنى، مواظب خودت باش، ژوديت» و چند دقيقه بعد باز هم فرياد مى‏زند؛ فريادى كه در واقع عليه "وضع موجود خود" است. و چون اين فرياد روحش را تسكين نمى‏دهد و در ضمن مادر هم هست، به صورت عارضه مهرورزى نمود پيدا مى‏كند؛ دخترش را بغل مى‏كند و مى‏بوسد و ژوديت هم مى‏خندد.
به مادريد مى‏روند و در هتلى اقامت مى‏كنند. پى‏ير مى‏خواهد به زنش بفهماند كه هنوز دوستش دارد و "نمى‏تواند فقط به تازگى يك زن فكر كند. نمى‏تواند از ماريا بگذرد.(ص 142) اما در صفحه 141 نويسنده "از بوى پايان گرفتن عشق زن و شوهر و مهم‏تر از احساس ماريا" با خواننده حرف مى‏زند. و مى‏گويد: «موضوعى كه پى‏ير نمى‏داند، شيفتگى تأثرآور تنهايى مارياست؛ چيزى كه پى‏ير باعث و بانى‏اش بوده.»
ماريا اين موضوع را تحمل مى‏كند، اما با همان بهايى كه شخص نويسنده گفته است. به اين ترتيب نويسنده از ماريا شخصيتى مى‏سازد كه سرخوردگى، دلتنگى و اندوه را پشت سر گذاشته است، اما هنوز با حضورشان مى‏سازد و مى‏سوزد؛ ضمن آن كه از خودويرانگرى و همدردى (دست كم با رودريگو) فاصله نمى‏گيرد. خواننده حتى چهار سطر مانده به پايان داستان كه »حالت كسل‏كننده و تهوع‏آور در خيال‏هاى واهى« را به رخ خواننده مى‏كشاند، "جارى بودن دلتنگى، سرخوردگى و اندوهِ پشت سرگذاشته" ماريا را به نمايش مى‏گذارد - و اين مهم‏ترين نكته روانكاوى اين اثر است.
داستان باز مى‏ماند، چون نويسنده نمى‏خواهد خواننده را به يك راه‏حل يا انديشه برساند، بلكه اساساً به لايه روانشناختى داستانش نظر دارد. مى‏خواهد ساختار ذهنى، واكنش‏ها و حرف‏هاى شخصيت خود را، به مثابه عناصر واقعيت‏ساز، و نه فقط توصيفگر متجلى كند. به همين دليل، عنصر تكرار (ذهنيت ماريا نسبت به شوهرش و كلر، همدردى‏اش نسبت به رودريگو، رفت و آمد پليس‏ها، غيره) حضور سنگينى دارد. اين تكرارها همزادند و نه عين هم. به نوعى يكديگر را تكميل مى‏كنند و نه حجيم و با اين كنش و واكنش، نهايتاً ساختارى (مثلاً موقعيت ماريا) را پديد مى‏آورند كه ناپايدارى، عدم وحدت و يگانگى و از هم‏گسيختگى و پراكندگى صفات اصلى آن هستند. بارزترين وجه روانكاوانه اين اثر در انتقال به دنياى پيرامون، درد و تنهايى ناشى از درد است. دوراس معتقد بود كه «بدون تنهايى هيچ چيز به دست نمى‏آيد.» درنيتجه براى ساختن اين تنهايى، الزامات آن را در اين رمان فراهم آورد، و چه الزامى بهتر از دل‏چركينى ناشى از تلخكامى در عشق و فروپاشيدن زندگى خانوادگى. او با نشان دادن همين از هم‏گسيختگى‏هاىِ ظاهراً ساده، با بازسازى يا در واقع دوباره زنده كردن وجوه احساسات نامتعارف، خصوصاً در مورد يك زن، خواننده را در برابر خصلت تراژيك زندگى قرار مى‏دهد. نشان مى‏دهد كه پيشرفت سرسام‏آور علم و فن، بر آسايش جسمانى بشر افزوده‏اند، اما بار تراژيك هستى او را حذف نكرده‏اند - و اين، آن مشخصه‏اى است كه دوراس را برجسته كردهاست .



 اول صفحه

یادداشت

تصوير همدردى و خودويرانگرى در ادبيات

بهار در قُرق

بدون دانستن تاریخ کاری از پیش نخواهیم برد

شعر

ترجمه شعر

داستان

فکر کردن بزرگ ترین دشمن استبداد است

عاشقانه ی هارمونیک

فردین، قهرمانی در مسیر سینما

بخش ویژه

امان از دست اين نيم‌فاصله‌ها

آی با کلاه، آی بی کلاه در روزنامه های ایران

واقعاً نفهمیدیم چه شد كه ...

رسم الخط و رنجی که می بریم

معرفی کتاب

ارتباط با ما