
شعر

محمود معتقد ی
برای دهمین سالگرد خاموشی احمد شاملو
زاد مرگ تو و/ ضیافت سبزی/ برابرت !
چندان / که به سوگواره لبخندی !
بر سفره وا ژه ها و/
به میزبانی قصه ای زلال
تلخ / میهنی به حسرت آ زادی اش
هزار صنوبر خندان و
هزار شمایل خاموش
زنگاری ست
عصرهای وطن عاشق و
خیابانی در آوازهای خاطره ا ت !
جزیره ای بر آستانه باد و
بغض خلایقی / که به آسیاب تو می ریز د
گلوی سرخ کهنسالی !
مگر مسافری / به هراس تو بر خیزد
اندوه هزاره ای / شبیه شعله های قبیله اش
بر خاکستر نردبانت چه می ر ود ؟
خاک مرا و/ سوگند ترا !
مرداد 89
<--
-----------------------------------------------------------
-->
ملاحت اسداللهی
- هی شاعر.. شاعر.. این هیولا کیست که دندان هاش
در رگبرگ های نازک گلی فرو رفته است..چنین تلخ؟
(لبخند ..
میزند یا نمیزند؟
شاعر که کناری ایستاده است
دستها
فرو افکنده
چون یاس..)
- هی شاعر شاعر
این ابرعنکبوت کیست
که برلبخند کودکان تار تنیده است
چنین سیاه؟
( هیچ نمیگوید شاعر
تنها دفترش را
چون انزوایی خاکستری
در برابر
چشمان سردار فاتح
ورق می زند)
هی شاعر شاعر!
این سیا قهقاه تاریک ..عربده کیست
که لالایی مادران
و سهراب خوانی پدران
در برابرش
نتی از سیاه سکوت مینماید..؟
ها.. چرا لالی شاعر..؟!
چیزی بگو دست کم غمناله ای!
که بدانم لال نیستی!
این هیولا کیست که عشق را در
شعر هات
چنین سیاه کرده است؟
- این شمایید سردار
و این صدای چکمه شماست
وزن شعرهای مرا
اینسان بهم ریخته است
والا من
هنوز چنان عاشقم
که میتوانم
از پولاد شمشیرتان
برای محبوبم
گلی
بسازم...
<--
-----------------------------------------------------------
-->

علیرضا نوری
به شمس تبریزی
مام سطرها را دور خودت بپیچ
سرما میتواند مسری باشد
حتی
از سطرها عبور کند
و تو از درون یخ بزنی...
این آخرین دلتنگی های
کسی است که
دور از چشم همه
عاشق خیابان گردی شده ..
و قونیه آنقدر دور گردنش پیچیده
که هربار با صدای خفه تر دوستت دارد ..
این روزها شده
نزدیکی ِ بیشتر فراموشی با من
گاه از روبرو
گاهی از پشت سر
میآید وآرام آرام دست میبرد روی چشمهام
ودیگر فکر نمیکنم
نه به گذشته
نه به
دست فروشی تو
در نزدیکتراین چهار راه ..
<--
-----------------------------------------------------------
-->
راضیه
سپهر
گل یا پوچ
مشت هایت را واکن
قسم می خورم که بازی را باخته ای
قلب من در دست های تو بود
گفته بودی بسپارم به تو
چنان در مشت هایت می تپید که لو می رفتی
هی می خندیدم
هی می گفتی قبول نیست
هی پشت سرت پنهان می کردی
و از نو دوباره ...
انتخاب کن، کدام دستم؟
بازی مان اوج گرفت
سال ها پرید
و قلبی که می شناختی، در آن گیرو دار گم شد ...
قسم می خورم
مشت هایت را که واکنی
از اول خالی تر است...
<--
-----------------------------------------------------------
-->
روحاله پیریائی
سپید پوشان
خون پر شتابم را
در نفس آبی دریا
رها کنید!
سپید پوشان
اندوه من
و اندوه آن خفتهی تنها را
نمیبینند.
رگانت را میشکافند،
دهلیز در دهلیز دلت را
سر میزنند
و تنهاییات را
نمییابند.
آفتابشان را
بر دلت که میتابانند
عشق را
نمیبینند.
اما
فاصلهی دلت را
با زندگی اندازه میگیرند،
میآیند
میروند
از کنار اندوهت میگذرند
و هیچ نمیگویند.
صدایشان
که در زیر آسمانی سپید
میپیچد،
درمییابی
که میخواهند از مرگ
دورت کنند،
سپیدپوشان
نبض هستی را
در رگانت
اندازه میگیرند،
و تو
تنهایی جهانی را
میبینی.
<--
-----------------------------------------------------------
-->

علیرضا بخشعلی
مرداد مرگ عشق
در غارهای تنهایی
احساس_ آب روان
شعر_ قندیل های آهکی
خاطرات تو
نقاشی های عصر حجر.
اینجا تلفن _انعکاس پلیدی
به گوش خفاش های خون آشام
که هست و نیست
به اسکناسی می جوند.
نگاه کن!
صورت های واژگون
با آن چشم های قرمز
فیوز های پریده خطر را.
اما نقاشی ها
همان تاریخ
تا ابد.
<--
-----------------------------------------------------------
-->

اسماعیل قنواتی
با عصرهام
عصرها تنها چیزی از راه حلق می سوزشم تا به پام
یا چیزی کلفت تر از سوراخم
از راه گوش
می ریزدش از خودش را روی سطح مغزم
عصرها تنها نرمی اندامی با آبریزش هایش
حرکت پوست روی من
چیزی از دما می کاهد و
می افزایشم .
<--
-----------------------------------------------------------
-->

مجید نصرآبادی
آه، ای انسان كجایی؟
می خواهم برایت شعری بسرایم
می خواهم برای خواهش تن ات
یا
آرامش روان ات
آری، ای انسان كجایی؟
بی تو این شعر انجامی ندارد.
بی تو
این درد سُرایش
كه می دانم
پایانی ندارد.
پس، تو ای انسان كجایی؟
فرصت این زایش شعر را از من مگیر
آه، ای انسان!
عن قریب
انسان شدن را از من مگیر.
<--
-----------------------------------------------------------
-->

صدف قزلباش
خیال نیمه مانده
در خیالم به دیدارت سیر می کنم
لحظه دیدار
و با تو نفسی گذراندن
ناگهان می ترسم
از خیال دیدارت دست می کشم
در خیالم آمد که در آخر می بایست
با تو بدرود می کردم
یک خیال نیمه مانده
آمیخته به طعم شیرین وصل
و نگاه سوزانی از وداع
خیالت دلم را چه آشفت.
<--
-----------------------------------------------------------
-->

محمد تقی اقدام
بازار مكاره
تندیس بلورین
تقلید دروغین
یك كشمكش دائمی وكشك
دیروز
امروز
فردا
قانون و روایت شد وتعبیرو قضاوت
در انجمن و دین
مانیز گرفتار
در حلقه ی بازار
مصلوب- محكوم
با تاجكی از خار
 |