
شعر
سه شعر
از یوسف صدیق (گیلراد)
چهار دیواری...
چهار دیواریِ حرفهایت را
دوست دارم
و چای خوش عطر لاهیجان را
که زیر سقفِ نگاهت مینوشم.
. . .
همین ساعت شیرین
حجم خالی روزهایم را پر میکند
در پایتختِ دربدری.
یک شاخه...
پلکهای بیتابی
پلههای هیجان
پاگردی زیر گامهای شوق
و دری سفید
که روی پاشنه بند نیست.
. . .
یک شاخه گل سرخ
و صدایی
که نامی را میبوسد.
می پنداشتم...
می پنداشتم
بی تو
قفسی از باران
زندانام شده...
اینک
از پسِ بارانهای بسیار
دریافتهام
که خانهی اندوه
از جنس شیشه است.
۱۳۹۰
.....................................................

شاپور احمدي
* بشقاب پختهی بابِل
دودی، چیزی، سیلابی نیست تا خرسنگها را از جا بر کََنَد.
و بیکار تا به حال سر صبح چند بار بیرون زدهام و دستخالی
بازگشتهام
بدون آنکه گردبادی کاکل گچیام را بر آشوبد.
و ناخنی نیست تا پیکرک مرمرین را بتراشد
و چشمهایش را البته ببندم
و ناخنها چند بار بشکنند
و لکههای خونی آرام از خراشها بتراوند.
***
چیزی میبینی که ما هرگز با دیدگان خشک ندیدهایم.
چند نسل از آن گفتهایم
اما خنک نشدهایم و تا صبح همچنان تاول زدهایم.
موها را از پوست بیرون میکشیم.
رندانه و تیز ایستادهای دنیا را مینگری.
اگر یک لحظه، یک لحظه (هان یافتم) شغال گَری شویم
و در گوشهای کز کنیم
باران در گرمای کاخ گِلی در خواهد گرفت
و در طنین سنگهای فیروزهای
با زَهره به گوشت تازهی خود خواهی اندیشید.
ما چند نسل است به خود نیندیشیدهایم.
***
گردوخاک ماه همچنان سر و رویم را سپید میکند.
دلواپس از نو به خاک باز میگردم
و در چشمهاي پیکرک خیره میشوم:
هنوز نرسیده است
پُر از سنگریزههای خیس.
دو بوزینه و شغال در فرودستمان میجنبند
و کاسهی سر ماه را بدون چشم در دستشان میشناسم.
ای قربونت ننه، تو میگی چی کار کنیم؟
***
در چشمهساری تلخ و ولرم
شبانه مارهای گیج
بیهراس میپیچند.
زیر چشمهایشان
در این فرصت
ناگهان پس میافتی.
یکیدو بار همدیگر را میگزند.
و بینیات درمانده به یک سو میافتد
و در آبریزگاه کثیف (خودم دیدم) خاموشی تپیدی.
***
دو انار جگری با نوکهای خشک و چوبی
روزانه میشکنند لای سرانگشتان چرکیات
و بیهوش یکییکی بویشان را میبلعی.
زخمی و گشنه دو شیر نر
در صخرهای عتیق و سرگیجهآور
ننه چی میخوان؟
دو زنیم برهنه. بر سکوی آجری میبالیم.
نمیشود کنار کوتولهها بنشینم عود بنوازم.
دو زنیم رامشگر. سخن نمیگوییم ننه
و نمیخوابیم ننه
و گردوخاک ماه را با هم میپزیم.
***
پاها ناجور بلند و لاجورد میشوند.
سیماچههای مینا تکتک
به دستهای نرم و بیآزار میاندیشند
و آسوده خواهند شد
بدون دندانهای کرمو
و لگدهای ترسناک
و سردردهای کور کننده.
من خود تازگیها دیدهام که پس از عمری
بیگناه و خشم از خاک میروند.
سرشار از نور و آبی که انباشته بودند.
آیا تو هم بازوانی فربه خواهی داشت
و بر یک پهلو شبانه همدمی زمزمهگر را
رکوراست خواهی ستود؟
دیر به فکر افتادم.
با همان نهیب اول یکسر خشکم زد
وگرنه اکنون با موهای روشن
صد سال به این سالها میافزودم
و لهلهزنان میگریستم
جری نمیشدم
و بقیهاش .....
چه سایهی پُری
با نوکی برجسته.
ناخنکی میزنم.
دستپاچه انتری عودش را نواخت.
گرچه بدنم هنوز گرم است و بادش میپیچد
(چه روزی است امروز)
چند تکه استخوانم
دوسه نیمهلگد
به هوا می پرانَند.
تنهام نهیب میزند
و سنگین بر پهلوی دیگر
غلت میزنم.
***
سپیدهدم هنوز خون نشد.
بیگمان ماه او را زده است.
در شبنم و عرق سبز
گونههای سبزش در ماندهاند.
نکند کسی سرزده بیاید تو
و عود را پاره ببیند ننه.
***
توی سایه
سر صبح
شکاف دماغم
روشن است.
دوباره نهیبی
شقیقهام را میپیچانَد.
چه ننگی
چه پیشامد ناروایی.
خاکستر هوا
اندکی از مرمر پیکرک را میبَرَد.
و پس از چند زمستان
سیمایش (از خراشها)
ولرم و چرکی
فرو میریزد.
*در موزهی عراق در بغداد نقشبرجستهی
عجیبی روی لوح مدوری از جنس گل به چشم میخورد. در سطح مدور
لوح دو زن برهنه که احتمالاً رامشگرند روی خطی ایستادهاند. بدن
آنها همان نسبتهای مبالغهآمیز دورهی کنعان را نشان میدهد. بين
دو زن دو کوتوله در حال نواختن عود هستند. در سمت راست، چپ و بالای
عودنوازان، تصاویر میمونهای چمپاتمه زده یا ایستاده دیده میشود.
(به نقل از هنر بینالنهرین باستان، آنتوان مورتگات، برگردان زهرا
باستی و محمدرحیم صراف، تهران، 1377، سمت، ص، 172، شکل 61)
.....................................................

سمیه فرهمندیان
راه می افتم
و معنای دوست
جایی در هجوم تردید و بد گمانی و شک تحلیل می رود
در ایستگاه های متروک
زنجیر پاهایم را کتمان می کنم
سرزمین من یک قطار دارد که هر گز نمی آید
راه می افتم
با قدم های کوتاه دردناک
در امتدا د جاده ای وحشی
در متدا د جاده ای سرکش که علف های هرز هراس، ریه های تنفسش را چنگ
می زند
در امتداد مردمی که می فهمند
در امتداد مردمی که می میرند
در امتداد آزادی
رفیق
این کلمه حال آدم را خوب می کند
شک به هویت حقیقی ما
زجر می کشیم
چون کودکان نو بالغی که می ترسند
از شکفتن تنشان
راه می افتم
و معنای دوست
جایی در هجوم تردید و بد گمانی و شک تحلیل می رود
راه می افتیم
در سکوت
چه اهمییتی دارد
رفیق
عشق گفتگو بر نمی دارد
در فضای عظیم مغز هایی که غمگینند
عشق وجود دارد
همچنان که آزادی
.....................................................

رضا خلیلیان
قلب
می َتپم
بیرون از بطن زمان
نه چونان قلبی در آتش
یا عشقی شعله ور در خرمن تنهایی
که بمانند گلی در بیکران سبز مواج علفزاران
هنگام که سرخی اش را در دامان بادهای مست می افشاند
می تپم
بیقرار و هیاهوزده
در آستانه فصل آخر ریزش دستهایم
/ زیربوران بی صدای کریستال های برف
برمعابر پرپیچ رگهایی که عبور خون آلود مرا دلتنگ اند
سیالیتی غریب را
در خود متراکم می یابم و در جهان می پراکنم
در تمام اداره های پست مغموم
تمام بیمارستان های دلشوره
تمام ترمینال های دود و بدرقه
تمام مسافرخانه های پله و خاطره
تمام سینماهای خنده ،چیپس و چشمهای اشک آلود
تمام زندگی پیشِ رو
در خود متراکم می یابمُ
در پیرامونم می پراکنم
توالی سرگیجه آور تراکم و پراکنش
تراکم
و پراکنش
قلب بزرگ
قلب بی امان
قلبِ تپش
.....................................................
بانو زن
گفتگو
هر چه می خواهی بگو
اما نگو
عشق یعنی
بریدن ریشه های درختی
که در گلدان جا نمی گیرد
نگو عشق یعنی
انکار پرواز
بریدن صدای
آواز
و شکستن قامت ساز
نگو عشق یعنی
کشتن آن که عاشق نیست
زندان آزادگی
مثله کردن سخن
هر چه می خواهی بگو
اما نگو
عاشق
یعنی من
هر چه می خواهی بگو
اگر خود آن را باور داری
و اگر تنها از ترس تنها ماندن
آن را بر زبان نمی آوری
هر آن چه می خواهی بگو
عشق!
اگر به من نیز حق می دهی
هر آن چه می خواهم بگویم
 |