
عاشقْ قرباني و پري
عليرضا ذيحق
از
داستان هاي عاميانه آذربايجان
" ميرزا " و " ساناز"در عطر پونه ها و گلهاي بهاري غرق بودند و
فارغ از هر خيالي كه جدايي آغاز شد . آسمان آفتابي بود و هيچ كدام
به فكر اخترهاي سوخته نبودند . شب هم نبود كه رقص گيسوي يار ، هما
غوش نقره هاي مهتاب شود و به شبي تيره و تار فكر كنند . الوداع
عاشقان لحظه اي نمي پايد و اما با رفتن ميرزا، خوشه هاي هستي ساناز
را داس تيره ي تقدير مي آزارَد. ميرزا مي رود كه به بارگاه شاهِ
شاهان شيخ اوغلو بشتابد و زن ، در نيمروزي از روزها يي كه مي آيند
و عيد قربان بود و رود ارس طغيان مي كرد ، گريه هاي نوزادي را مي
شنود كه به دنيا مي آوُرد . اسم بچه را " قرباني " مي گذارد و "
قرباني " با لالايي هاي مادر و زمزمه هاي ارس ، از شهد كندوهاي
سينه ي مادر جاني مي گيرد و در امتداد فرداها ، از گهواره بدر آمده
و قد مي فرازد . اما فقر ، آزارش مي دهد و روزي به طلب گاو نري كه
شياري بر خاك افكند و بذري بپاشد ، به درگاه عمويش گام مي گذارد .
عمويش او را با مهرباني پذيزفته و جفتي ورز ارمغان اش مي كند .
ماهها و سالها مي گذرد و روزي كه نه او را و نه ورز ها را توان بر
شكافتن خاك نبود ، دلمرده و خسته ، سر برزمين مي گذارد و اما خوابي
عميق بر او چيره شده و در رويايي شيرين ، چنان فرو مي رود كه
بيداري از او مي گريزد .
مادر، دل ْنگرانِ پسر كه دير كرده بود مي رود سر ِزمين و مي بيند
خوابيده و هرچه صداي اش مي زند انگار كه سالهاست بيهوش افتاده از
خواب بر نمي خيزد . مادر، دلتنگ و هراسان بازگشته و از مردان دهكده
مي خواهد كه كمك كنند و قرباني را به خانه بياورند . روزها مي گذرد
و اما خواب ِاو همچنان مي پايد و چاره ي كار را در مشورت با سه
پيرزن ساحر مي بينند كه شايد آنها ، سِحر و جادويي كنند و او از
خواب بيدار شود .
ساحره ها كه هركدام به لقبي معروف بودند و يكي ابريشمي بود و ديگري
بد طينت و آن ديگري ناپاك ، به بالين قرباني آمده و بعد از رمل و
اصطرلاب ، مي گويند:
" او را " خواب محبت " ربوده است و در روياي بيداري فرو رفته كه
دير وزود از خواب برخواهد خواست و چاره فقط، شكيبايي است و بس. "
چنين نيز مي شود و در سكوتي كه فقط نَفَس هاي مادر به گوش اش مي
رسيد ، پلك هاي چشم گشوده و بي درنگ سازي مي خواهد . در زعفران
غروب ، مادر "ساز" ي مي آوَرَد و چون قرباني زخمه بر آن مي زند ،
نواي اش در آبادي پيچيده و همه مفتون ناي و نغمه ي او ، باغهاي
هستي شان را پُر گل و شكوفه مي بينند.
او در آوازهايش از لشكر پاكاني سخن مي گويد كه بيداري اش را صلا
داده و بوته هاي رسته در چشمه ي عشق را برايش پيشكش
مي
كردند. به او در رويايش نويد " خنياگري
حق " داده شده بود و وعده ي دختري كه نام اش پري بود و دختر ِ زياد
خان، حاكم گنجه.
قرباني كه از آن روز به بعد ،" عاشقْ قرباني" نام گرفته بود روزي
به مادش گفت:
" هجرت، نزديك است و من همين فردا خواهم كوچيد. راههاي هراسناك وپر
خطري پيشِ رو خواهم داشت واما دختر روياهايم را كه همچون حوريان تن
شسته در نقره ي ماه، ماه رُخي زيبا دارد، باخود خواهم آوَرد."
با اين حرف ها، دنيا در چشمان مادر غبار شد و حس كرد كه در بيغوله
ي مرگ، نااميدانه دست و پا مي زند.
وداع ِ دل آزاري بود و گرهِ عطوفت ها را گسيختن، هيچ آسان نبود. با
صداي مناجاتي كه از گلدسته هاي مسجد بلند بود، موج اشك در نگاه
مادر جوشيد و با تابش موجي از روشنايي
در سينه اش، دل به كَرَمِ خدا بست و با گلبوسه هايش، قرباني را با
تقديرو سفرش تنها گذاشت .
قرباني به عشق سوگلي اش، از زاد و بوم اش " قره داغ " جدا شد ه و
با گذر از رود ارس، راهي گنجه مي شود كه ببيند سرنوشت چه خوابي
براي او ديده است. مخصوصا كه مادرش هنگام وداع، بازوبند ي طلايي به
او داده و گفته بود :
" اين تنها نشان پدرت است و سرنخي كه مي تواني با آن، پدرت را هم
بجويي. او هم از همين راهي رفت كه تو رفتي و اما هرگز بازنگشت . "
زنگ شترها ي قافله اي در گوش قرباني مي پيچيد كه پا سست كرد و وقتي
رسيدند راه گنجه راپرسيد و ساربانان گفتند :
" اين جاده را كه بپيچيم سه راه پيش رو خواهي داشت . يكي از راهها
سه روزه است و اما حرامي ها پوست از كلّه ات مي كَنَند و جمجه ات
را خشتِ ديوارباروهايشان مي كنند . راهي هم هست كه هفت روزه است و
راهزنان در كمين . اما راه امني نيز وجو دارد كه چهل روزه است و ما
از آن راه خواهيم رفت و تو هم مي تواني با ما بيايي. "
عاشق قرباني كه براي ديدن يار عجله داشت ، به سه راهي كه رسيدند
راه ِ سه روزه را برگزيد و وقتي از گردنه اي مي گذشت ، ابرِ اَجَل
بر سرش خيمه زد . حرامي ها شمشير برگردن اش ساييدند واما تا چشمشان
به ساز افتاد ، تيغ در غلاف كرده و گفتند :
" ساز ، مقدس است و حرمت اش واجب. اگر در ساز و كلام ات ، معنويت
ديديم و نداي حق ، تاج شهرياري بر سرت نهاده و چون ني ني چشمانمان
براي ما هميشه عزيزخواهي بود . اگر هم كه جوهري نداشتي ، فقط به
غزّت سازي كه بر دوش داري ، شب را مهمان ما مي شوي و صبح ، به راه
خود مي روي.هرچند كه به ما فرزندان شيطان مي گويند و حراميان سرِ
گردنه اما ، دلي رئوف داريم . بيزاري ما فقط از طمع، دورويي ،خسّت
و حسد مردمان است و اگر اينجا جمعيم بخاطر همان نفرتي است كه
ازآدمها داريم . يعني ما هم نكُشيم آنها ما را مي كُشند. برادر كه
به برادر رحم نكند و هابيل ، قابيل را بكشد چاره آن است كه ما فرصت
به دست قابيل ها ندهيم . ما مثل بارانيم كه هم ، برچشمه مي باريم و
هم بر مرداب. "
عاشق قرباني زخمه برساز زده و در جوابشان به آوا مي گويد:
" دلم تنگ است و از چشمان دوزخيان، من هم بيزارم.وحشت تنگه ها را
از اينكه حلاليان لبريز سازند ، در خواب هم مي ديدم باورنمي كردم.
دريغا كه باران كينه ايد و از آوا ي هر رهگذري ، تصور فرعوني را
داريد با قلبي از سنگ ، كه در رخسارش نه صفاي آدمي بلكه نقاب آدمي
دارد . شما كه حرمت ساز را از جانهاي پليد عزيزتر مي داريد، پس آتش
عصيانتان گرامي باد . اميد كه سپيدي از سياهي جداكنيد و صاعقه خشم
تان را فقط نامردمان بچشند. مرا نيز شعله اي در دفتر دل افتاده و
آرويم نه شهر ياري بلكه گلگشت يار است . "
حراميان كه از زن و مرد ، با نواي سازِ او تا صبح ،در رقص و ضيافت
بودند ، پاي زنان در ركاب عاشق قرباني ، با او بدرودي صميمانه كرده
و اورا در راهي كه مستقيم به گنجه مي رفت تنها گذاشتند .
بين راه به درويشي برخورد و چون پاي صحبت اش نشست از درويشي در او،
فقط ردا و كشكولي ديد و هزار رياي پنهان .درويش كه در دل اش نقشه
ها مي كشيد و مي خواست با او از دوستي درآمده و به قربانگاه هوس ها
سوق اش دهد كه جوان است و غربت نديده و مي شود خام اش كرد ، هيچ
موفق نشد و در جواب اش، عاشقْ قرباني با زمزمه ي ساز و آوازش چنين
گفت :
" تورا تزوير و كژي زيبنده است و مرا خودِ خدايي. خودي كه حق و
حقيقت است و از نفاق و كينه به دور. من مردِباورهاي ِ فروتن ام و
قدِ كوه ِ ساوالان هم ،طلا و جواهرم دهند ، نقاب بر صورتم نمي زنم
."
آنها هركدام به راه خود رفتند و عاشق قرباني در نزديكي هاي گنجه
بود كه پاي چشمه ساري ، زيبا روياني بانشاط ديد و خواست كفي آب
بخورد كه با التماس دختران ساز اش را كوك كرده و دمي براي آنها
نغمه خواني كرد :
" خوشا برحال بادي كه گيسوي شما را در چنگ دارد و بي شك ستاره هاي
آسمان نيز به لبخند شما رشك مي برند. زندگي ، آفتاب لب بام نيز اگر
باشد بي تبسم شما فروغي بيش نيست ."
حالا به شما بگويم از گنجه و " قره خانِ وزير " كه تمام سعي اش اين
است كه پري را به نكاح پسرش درآوَرَد و حتي موضوع را به پدر پري ،
سلطان گنجه نيز گفته و او راضي است و اما پري زيرِبار نمي رَوَد كه
نمي رَوَد . نگو كه لنگه ي خواب عاشق قرباني را پري نيز ديده و
زنجيريِ مهرِ قرباني شده و منتظر است كه روزي از راه برسد . ندايي
در گوش او پيچيده بود كه پژواك اش را هر لحظه مي شنيد :
" تو و قرباني قسمت هم هستيد و روزي با قلبي شعله ور از راه خواهد
رسيد. "
روزي كه فرمانروا بايد به قول خود عمل مي كرد و زوركي هم شده پري
را به عقد پسر ِ وزير در مي آوُرد پري با صحبت از روياي خود ،
مهلتي سه روزه خواست .
"زياد خان " گفت :
" مي گويي كه بي ستاره مردي با رداي عاشقي مي آيد و اين بشارت را
در خواب به تو داده اند و اما دخترم ، روياها فقط خوابند و خيال و
تصاويري پريشان .ذهن ات را با آنها به بازي نگير و پشتِ پا به بختت
نزن . اگر روياي تو حقيقت هم باشد وصل شاهدختي چون تو كه نيمتاج
سَروَري بر سرداري چگونه با خنياگري گمنام ، امكان پذير است ؟ پس
شأ ن ، شوكت و جلال سلطاني ما چه خواهد شد ؟ من هيچ وقت اجازه ي
چنين وصالي را نمي دهم !"
پادشاه ، قضيه را به وزيرش " قره خان " نيز گفت و خواست كه بر هر
چهاردروازه ي گنجه جاسوساني بگمارد و چنانچه غريبه اي عاشقْ ديدند
به محبس اش اندازند .
عاشقْ قرباني بي خبر از بود ونبود، قبلا وارد شهر شده و در زير
گنبدي لاجورد قاطيِ عاشق ها ساز مي زد و خنياگران مي خواستند
ببينند كه چند مرده حلاج است و مي ديدند كه قرينه اي مثل اورا در
ساز و آواز ، هرگز مادرِ روزگار نديده است .
آواز عاشقْ قرباني و طنين سازَش كه با نام پري گره مي خورد به گوش
" محمود بيگ" عموي پري رسيد كه از شكارگاه بر مي گشت و از همه چيز
خبر داشت .نزديك آمد و جواني ديد برازنده و دل اش چون طبلي تهي
كوبيد و به بهانه اي اورا باخود بُرد و رساند به باغ حاتم و پري را
خبر كرد .
دو دلداده همديگر را باز شناخته ودر ني ني چشمان هم تولد عشقي را
مي ديدند كه نطفه اش پيش از اينها بسته شده بود . پري، عاشق كشي
طناز بودو انگار كه حوري از بهشت . پري ،يار خود را در باغ حاتم
ميهمان مي كند و اما نغمه افشاني ها، امواج عشق را چنان مي
پَراكَنَد كه از نهانگاه درز كرده و سلطان و وزير به شك مي افتند.
از باغبان خبر مي گيرند و او مي گويد :
" محمود بيگ امروز يك جوري شده و گفته كه مي خواهد تنها باشد.
شايدهم هواي عاشقي به سرش افتاده و خواسته كه كسي نبيندش ؟"
از او مي خواهند كه پنهاني " محمود بيگ " را زير نظر بگيرد و فوري
خبر بياوَرَد .باغبان اما عوض محمود بيگ ، شاهدخت را مي بيند با
خنياگري ناشناس و سريع مي جنبد كه زودتر از بادِ خبر چينِ شب، خبر
به پادشاه ببرد.
عاشقْ قرباني را دستگير كرده و به محبس اش مي اندازند و اما پري ،
با زر و زيور، مأموران را اغفال كرده وقرباني را از حصار تنگ ميله
ها رها مي كند و به او مي سپارد كه خودرا به " سنگ دردمندان " در
مركز شهر برساند و براي مردم ، از جور و جفايي كه بر وي رفته سخن
بگويد .آن سنگ ، قداستِ قدسي داشت و هركه بدانجا پناه مي برد در
محاكمه اش به عدل رفتار مي شد.
عاشق قرباني با مردم از رويايش سخن مي گويد و اينكه بخاطر يار
دلبندش ، خطرها به جان خريده واكنون نيز يك فراري است . خنياگران
را مردم دوست داشتند و ساز را حرمتي والا بود و از فرمانروا مي
خواهند كه با او به انصاف و عدالت رفتار شود . " زياد خان " سلطان
گنجه نيز مي گويد :
" اگر الهامي از غيب دارد و رويايش درست است پس بايد ، از عهده ي
آزمون هاي دشواري برآيد كه ما هم مي آزماييم . "
چشمان قرباني را سفت و سخت بسته و او را به قصر بردند. بالا سرش هم
چهل جلاد صف بسته و با برّاني تبرهاشان ، آماده ايستادند كه ببينند
امر سلطان چه خواهد بود . زيادخان پرسيد:
" توكه حالا چشمانت جايي را نمي بيند برايم بگو كه در اطرافت چه
خبر است ؟"
عاشق قرباني به ترنم ، ابياتي بر زبان آورد و هربلايي را كه در
كمين اش بود موبه مو توضيح داد . بعد از آن دوگانه خال سيما ي پري
را نيت كرده و پرسيد :
" نيّتي در دل گرفته ام و بگو كه در دل ام چه مي گذرد ؟"
قرباني از مكنونات دل او نيز سخن گفت و هرچه سؤالها دشوارتر مي شد
باز او روسفيد تر بود .تا كه زياد خان گفت :
" تو خنياگر حقّي و با سروشي كه از غيب داري، نه تنها گناهانت را
مي بخشيم بلكه پري نيز ارزاني تو باد!"
نقاره خانه هاي قصر ، با شادي به نوازش در آمده و لعبت هاي ماهچهر،
بزمي آراسته و ساقيان در جنب و جوش شدند . طبق – طبق عطر و گل نثار
قدم هاي دو سوگلي شد و مطربان ، ملال خاطر از دل مردم مي شستند .
در اين ميان روزي كه دو دلداده مست عشق ، گلبوسه هاشان بر لاله ها
مي باريد ، قره خانِ وزير ، سلطان را در عالم ِ عيش و خماري
غافلگير كرده و در لحظه اي كه سر از پا نمي شناخت قلمدان و مُهر
شاهي رااز جيب او در آورده و به نيرنگ ،دستخطي گرفت كه در آن ، حكم
قتل عاشق قرباني آمده بود .
محمود بيگ كه از اين واقعه خبر دار شد رفت سراغ آنها و خواست كه يك
امشب را مخفي شوند كه جلاد در راه است و سلطان ، در عالم مستي
فرمان قتل نوشته است .
پري و عاشق قرباني تا دست و پايي كنند مأ موران سر رسيده و عاشق
قرباني را به دست جلاد سپردند كه اور به قتلگاه ببرد . اما محمود
بيگ كه در قتلگاه گماشتگاني داشت و دوستاني عيار ، از ياران خود
خواست كه قرباني را از مهلكه بدر برده و باهم بروند شهر اصفهان و
حكايت حال ، به شاهِ شاهان شاه عباس ِ شيخ اوغلو برسانند .
در اصفهان بودند كه ديدند جشني برپاست و " ميرزا " بعد از 20 سال
اميري در هندوستان ، به وطن بازگشته و به دستور شاه عباس ، دولتيان
و مردم به پيشواز او مي شتابند .
در لحظه اي كه ميرزا و شيخ اوغلو چون جان شيرين در آغوش هم فرو مي
رفتند ، عاشقْ قرباني ساز و نغمه آغاز كرد و در اين فرصت ، خود را
به شاهِ شاهان رساند و گفت :
" عرضي دارم قبله ي عالَم !"
شاه عباس به يُمن و ميمنت حضور " ميرزا " در اصفهان ، دل ِ آن گم
بوده را نشكست و گفت :
" با ما به كاخ شاهي بيا تا ببينيم دردت چيست !"
عاشق قرباني اذن ورود يافت و وقتي از پري و زيادخان و دسيسه ي قره
خانِ وزير سخن گفت و ميرزا فهميد كه اين خنياگر اصل اش "قره داغي "
است و همولايتي او درحال ، از اصل و نسب اش پرسيد وعاشق قرباني گفت
:
"از مُغانَم وپدرم را هرگز نديده ام . اما عمويي به اسم اصلان دارم
و مادري با نام ساناز.مادرم بازوبندي داده و گفته كه شايد با آن
ردّ پدرم را بگيرم ."
ميرزا كه اشك بر رخ اش خيمه زده بود ،عاشق قرباني را در آغوش گرفته
وبا نگاهي به بازوبند ، به شاهِ شاهان تعظيمي كرده و گفت :
"پسر من است و هرچه بزرگي كني در حق من كرده اي !"
شاه عباس طوماري زرين نوشته و داد دست عاشق قرباني كه بدهد به "
زياد خان " كه قره خان را از كار بركنار كرده و و پري و او را در
عمارتي شايسته جا دهد كه اراده شاه ِ شاهان آن است كه پست وزارت
نيز به عاشق قرباني واگذار شود.
تا كا روان اهدايي شاه عباس به قرباني، وارد گنجه شود، قره خان
ِوزير كه از گوشه و كنار يك چيزهايي شنيده بود نيرنگي انديشيد و
درست لحظه اي كه قرباني با قافله ي سَروَري از دروازه ي اصلي گنجه
وارد شهر مي شد ، زنان و دختراني را سياه جامه پوشانده و صف به صف
بر سر راه او قرار داد و همه با ديدن اويكصدا به شيون و زاري
پرداختند. عاشق قرباني تا قضيه را جويا شد و گفتند كه پري در فراق
او خود را كشته است و او بي درنگ دست به خنجر زمرّدين مي بُرد تا
قلب اش را درسينه شكار كند كه محمود بيگ، نزديك قرباني رفت و گفت:
" پري همينجا ميان عزاداران است و حالا برقع از سر بر مي دارد كه
بداني همه ي اين بازي ها دروغي بيش نيست و مبادا كه كار دستِ خودت
بدهي و پري را در ماتمت بنشاني!"
پري جلو آمده و تا روبند از چهره اش گرفت دو عاشق، تنگ در آغوش هم
رفته و در كجاوه نشستند.
سلطان گنجه هم تا طومار را خواند و از نقشه ي قره خان و امر شاه
عباس آگاه شد اورا داد دست جلاد و تا قاطرها كله ي بريده ي اورا به
خاك نماليدند به دربار باز نگشت.
تا روزعروسي عاشق قرباني و پري، پدرش ميرزا و مادرش ساناز خاتون
نيز با جلال و شوكت واردگنجه شدند و با بذل احسان و خيراتي چهل
روزه به درماندگان ، شادماني مردم و فرزندشان را تمام و كمال
،فراهم آوردند.
دو دلداده به عزت و بزرگواري، روزگار ي دور زيستند و اما آنها نيز
مثل همه ي مردم ، از نيش و نيش روزگار، هيچ در امان نماندند.
28/4/84

|