شعر

 








بیست و دو شعر كوتاه از نصرت الله مسعودی

1

وقتی که دل
تکه تکه ی لحظه های نبودنت بوده است
حتماً این صدا
تسلیتی برای ویرانی ست
حتی اگرآنقدر قطع وُ وصل شود
که دل ِکفری ام
برای هرکلمه ی ناشنیده ات
سربه این شقیقه بگذارد.

2

با آن تن ِ بهارانه
که با نم نم ِباران
تن به عشوه می سپارد
کاری ندارم
و با عطش ِ تابستان هم.
تنها منتظر پاییز می مانم
که ترانه ی گیسویت باز
با آن روبان قرمز
وسط ِبادهای شرقی
به سمت ِکولی های لورکا می وزد.

3

چه فرقی می کند
که پنجره ها بسته باشند یا باز
وقتی که تو نوای کفش هایت را
درآن سوی آبها پیاده کرده یی
وتنها صدای سفر را
به عریانی ِ این ِدیوارها ی اریب چسبانده یی!

4

چه رازی درلبخند تو ست
که سهره ها برایش می خوانند
و اردیبهشت بی آنکه صدایی بشنود
چشم ازدهان تو بر نمی دارد.

5

لبخندم را لت وُپار کرده اند
و رویاها یم را
آنقدربه خاک کشیده اند
که مشق ِ یک بند ِ شب هاست
و نوشته می شوند چنان
که یک خط خوردگی هم نداریم.

6

درخت درسایه تو دراز می کشد
باغ تا سربه سر ِرنگین کمان بگذارد
در رویاهای تو رنگ می گیرد
مگرمی شود بهانه یی نباشی
تا من حسابم را
از واژه هایی که عشق نمی ورزند
جدا نکنم؟!

7

نباید که تو نیوده باشی
با دستانی که پُرازپرنده بوده است
با نغمه هایی
که سنگ هم ازآن قد می کشده
و زمزمه را
بر پود ِ جویبار وُ رود می تنیده است.
در هرگوشه یی که می خواهی باش
پَری ِ غرق ِگریبان ِخود
خیلی پَری تر است!

8

همه ی این ها رنگ است
با هرحاشیه یی که می خواهی بزن.
به هررنگی که می خواهی اعلامم کن
فقط این را گفته باشم
که رنگ ِ دلت را
حتماً باور نمی کنند
و تصویرت را
اگر داوینچی هم بکشد
بازشطرنجی ست!

9
برای محمدرضا - ج

با لاجورد ِ چیده از وسط ِ دریا
چشمانت را چنان به من نشان داد
که اگردزد دریایی هم می بودم
تنها با خیال چشمت
به ساحل برمی گشتم.

10

پارمیدا!
اکنون که هیچ ستاره یی
بر تاب بریده ی موج های زاینده رود کِل نمی کشد
من کوژتر ازاین طاق ها
وطنم را گریه می کنم.


11

کاش با تو فرو می افتادم
نازنینْ نسیمی
که جزازاین سو
هرزه می وزی!

12

ما هی که با هر موجی عریان می وزد
تنها ازاین برکه
رو می پوشاند.

13

صدایم نمی کنی سحابی هفت آسمان!
و این گریه ها
چه بر باد می روند.

14

بادی که سر از دامنت برنمی دارد
جز من
که را هوایی کرده است؟!

15

اردیبهشت که بیاید
سر بر این همه دشت
بوی بناگوشَت را
از دست گیاهی
می قاپم!

16

به بغض ها یم تو چنگ می کشی
که می شوم استوای بارانها
در بندری که سالهاست
چمدانی در آن نمی تابد.

17

چنان عورم این روزها
که در هیچ پیراهنی
عشوه های تو پیدا نیست.

18

سگ دو می زنم لنگ
اصلاً سبقت می گیرم از سگ
و در این مسابقه ی بی سابقه
کنار این جاده ی یکطرفه
منتظر ِرحمت ِکامیونی ترمز بریده می مانم!

19

اگردلی برایم گذاشته بودی
بازازتو د لگیر نمی‌شدم
پریواره‌یی که دلت
همه‌ی نشانی‌های مرا
خط زده است!

20

مگر این همه آدم
کشک‌شان را
با وهم می‌سایند
که تو می‌توانی
تا قعرِ قیامت دروغ بگویی
بی‌آن‌که میزان الحراره‌ی خانه‌ تان
ذره‌یی نوسان داشته باشد؟!


21
قسم به قیامت
که تو چنان در بادها گمی
که مثلث برمودا
در جغرافیای خطی یک جمله‌ات گم می‌شود
و آب هم ، تکان نمی‌خورد از آب
که نکند انگشت اتهام تو باز
به سمت باد خیز بردارد؟!

22

خود را با هیچ اندازه می‌کنی
و چه شکوهی داری
ای پیچیده در هیچ‌هایی
که از ذات تو چکه می‌کنند


*****************************




حسین میرشکرایی

و عشق از یک زاویه
فحش ناجوری است
که به خودتان می دهید!

او می گفت
حالا که نه خودمان حالش را داریم
عاشق باشیم
نه قلب هایمان حوصله ی تپش های اضافه ...
- قبول
و بوسیدم
و انگار عابران ِ عبوس ِ پیاده
بوسه را چپ چپ تفسیر کردند

باران می بارید
سکانس ِ خیس ِ خداحافظی
خشک و خالی بود
چشم هایش حال نداشتند
چشم هایم را نگاه کنند
دست هایش وقت نداشتند ...
دست هایم توی جیبم یخ زد

گیر ندهید!
اتفاقی که نیافتاده!
هر دو راضی بودیم
او مرا دوست ندارد
من هم او را دوست ...
دارم می روم بخوابم
محض اطلاع خواننده
او هم رفت
با تنهایی اش جشن بگیرد


*****************************





ناجی غریب زاد

حیات خلوت

این حیات دم کرده
ولم نمی کند
حتا همین امروز اگر
هزار سال باران ببارد
باز دم این دیوارهای بلند
تا دم در بسته اش می ماند
زیر سیمان شکسته اش
صدای علف های نیم مرده می شکند

ولم نمی کند این آسمان عمود بر من
هر گوشه ی حیات با من است
آبی ی دریایش غرقم می کند
خیزابه های صدایش ترکم
ترک درختی دیر سالم
واین حیات کویری
ولم نمی کند .


*****************************





زهرا حسینی

زنی که پشت کرده ست به من
ذهن پراکنده اش را
به سوی پرتقالهای شمال می برد
با گیسوانی به رنگ شعرهایم

به یادم می اندازد
باید حریف سطرها شوم
در کنار پاک کن های عق زده از مداد
و با لباسهای تمرین رقصم
دور بزنم در هیجان
پیش از آنکه مرگ بیاید و روبندم را بالا بزند

خودم را به سمتی بالا می کشم
تا دستهایم را آشتی دهم
برای پرتقال مادرانه ات

همه رسیده اند
همه ی شکوفه های دامنت


*****************************





سید محمد صدرالغروی

1
در سویی
             فوران آتش
آتش جوشیده از اعماق
در سویی
            مرگ
نهایت گذرای آرزوها
لحظه
       لحظه
              غرق شدن
                           در امواج زمان
سکوت
        از بی نهایت سخن می گوید


2
در اعماق شب هایم
بوسه عاشقانه خود را
                     بر پیکر او می انداختم
درونش می خواندم
              - خواندنی جنون آمیز –
راز متناقض جذبه ی
                         لذتی خلسه وار


*****************************

زهرا عباسی


1-
اردیبهشت نگاهت ،اگر
از فصل روزگار من کم شود
بهارنارنج ها عزا می گیرند.

2-
بگذار به یاد بیاورم
.
.
به یاد می آوری
روزی
میوه ی رسیده ی تابستان هم بودیم؟

3-
گونه هایم
نیش باران زنبورها شد
از چشم های عسلیم
اشک می ریخت.

*****************************




علی فتحی مقدم

شبلی

از كوه         پایین تر از علف
پر دربیاورد
بیاید
به حاشیه ی شمعی كه من ایستاده ام
سنگ-
سنگ
به چهره ی این سایه كوبیده اند       بادها

او كه از پشت پیراهن سنگ می زند
و می پراند از صورتم
چه می داند
تنها پرنده ای را به كاغذ آورده ام
كه سال هاست
درعمق آینه پنهان است

تو اما كه رفیقم بودی
یا شبلی!
بر ستون فقراتم
آب سرد بریز
كه بند ناف خدا را
من بریده ام و
چراغ هدایت چند كلمه
كه از پشت عینك ات پیداست

یا شبلی!
من كه بمیرم
چه فرقی می كند
آفتاب
بر پشت دایره می تابد
یا       خاك باران مرده ی كدام قبر؟


*****************************




آسا حکمتی

از شما چه پنهان
رویاهایم سوراخ شده
و اقیانوس در جدولهای باغ ما قدم می زند
باغبان ظرفهایش را می شوید
و هر بار که قوری اش را می سابد
خورشید
از پشت اقیانوس بیرون می آید
و گونه های زنش گل می اندازد

چسب می زنم به رویاهایم
باغبان دلش می گیرد
و زن که تازه آب زیر پوستش راه افتاده بود
جدولها را می بندد

اقیانوس از دهانم بیرون می زند
جاشوها لنجهارا به آب می اندازند
شهر دکمه هایش را باز می کند
خودش را به دریامی اندازد
صدفها در سینه زنان موج می زنند
مرغان دریایی آواز می خوانند
اتوبوسهای دریایی
سینه آب را می شکافند
و اسکله
آرام آرام عاشق می شود...

دستم رو شده
ماهی ها از چشمهایم
پایین می آیند
و در گودی گونه هایم
برکه ای ابری می شود...


*****************************

بانو زن

گفتگو
در سه راهه ی سرنوشت
                  آن جا که انسان
                                  به دام خدا افتاد،

هفت سین عشق را چیدم:

با سکوت،
   سرود،
   سالخوردگی،
   سرزندگی،
   سرخوردگی،
   ستایش،
   سراب.......

باشد که سال تازه ی عشق
                         از این همه رستنی
                                      سرشار باشد.

در آخرین چهارشنبه ی سالی که رفت،
                                         به گورستان زندگی رفتم،
                                                 و از آتش عشق پریدم؛

باشد که
            سرخی او از من
                       و زردی من
                           از آنِ گذشته باشد.

در نوروز عشق
           به دیدار انسان رفتم

تا از او
        خدا
        هدیه بگیرم.

و سیزده
روز بازگشت به طبیعت بود

باشد که از همه ی خدایان
                        به خویشتن
                                  باز گردم.

March 24, 2010


*****************************

حمید رضا اکبری شروه

کلاهم را پشت چراغ قرمز برمی دارم


گذرم از این پوست / اگر بگذرد

خونم پای خودت / می ریزیش اگر بخواهی

گیج گاهم را می چرخی / تا زیر این دامن !

دهانم را شاید ببندی

و با طنابی که شاید باز مرامی بندی / دستهایم !

دلم حالا می خواهدانقلاب کند .

پوست ترکیده را کسی دوست ندارد !

خیال می کنم بزرگ شده اند

از کوچه هایی باید شروع کنیم

که بگذریم اززیر پوستش/ اگر بگذارند

کلاهم را پشت چراغ قرمز برمی دارم

کودکی ام در فراموشی به سراغم می آ ید

مکث / مکث / دوباره کمی نور

تئاتر بر پاشنه سن کج مانده است

با عکس هایی که از د یوارش افتاده اند .



*****************************





ابوذر کردی


بن بست

کاش می رقصید ، می غلطد
و دست هایش
به روی شکم درد مندش ، چلیپا شده است .
می توانم بیایم تو ؟
کاش هوا سرد بود و از عشق می ترسید !
در آستانه
دارد بدن ظریفش مورمور می شود.
کاش می گذاشتند
فقط یک کوچه ی بن بست از این شهر می گذشت ،
آن وقت خیالش راحت می شد ،
از این کوچه به آن کوچه رفتن
از این جمله به آن جمله رفتن
حالیش نیست ، کیلومترها راه رفته است
بی آنکه کلمه ای بگوید
بی آنکه آه بکشد
بی انکه برقصد

*****************************





نادر خوشخواه

گهواره خالی

قاصدک
  سال هاست
در باد ِ ناف اش
خواب رفته

هر سال
      تولدی  دو باره
درتنگی ِ        هوا و
بی خیالی ِ      حوصله

عنکبوت
  با تارهای تنیده
 در اطاق ِ        باد
باد          برش داشته

    سنگی ست
بر آینه


*****************************





راضیه سپهر

(ز هنوز...)

• در این سراب
در این محض بی خیال و سکوت،
کسی نبود نبود او بگو کجاست هنوز...

• در این غبار
در این پر هیاهوی آدم
کسی نبود به شیرینی تو ای بهار! هنوز...

• در آن حضور که دیدی
در آن حوالی دور،
کسی نبود بخواند سرود و زمزمه ای
کسی نبود بخواند ترانه ای ز هنوز ...

• منم
که در پس این پر هیاهوی بشری
به نام (عشق) بهایی ز آدمی دارم
منم که در تب این بودن و نبودن کور،
سرود و زمزمه ای در حصار یادم هست:
(( بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز... ))


*****************************





زبیده حسینی


آتش


خزر / آبستن ضجه های زنی ست / که دردهایش را / هیچ موجی / به ساحل نمی ریزد
*********
بنفش ها توی مثلث نشسته بودند
که شب
نیم تنه اش را
بر اضلاع جنوب پوشاند

پریده بود از خواب جالباسی
زاویه ای
که دنجی ِ اندام تو بود .

تو در مرکز نشسته بودی
و مرکز
تیک تاک
درختی بود
لای انگشتهای زمین .

دود می شوند

لای این خواب های بعد از خواب
به خیسی ِ کابوسی فکر می کنند
که بردیوار روبه رو افتاد

چهارمین عقربه
در محال ِ رنگ های تُند
همآغوش می شود.

بلند می شوی
زبانه از دهانم می کشی آتش !

و روی سیگار ِ "مسعود" می نشینی





 اول صفحه

 

یادداشت

بازنمایی چندپارگی روح

نیما چشم بیدار ما و آینده

خوانش فرهنگی (خرده فرهنگ‌ها) در "خیابان بهار‌‌، آبی بود"

شعر

ترجمه شعر

داستان

آیا شعر حجم یک الگوریتم است؟

فصل‌هایی با رخدادهایی از پیش تعین نشده

معرفی کتاب

ارتباط با ما