
بازنمایی چندپارگی روح
فتح الله بی نیاز
نگاهى
به رمان "هنگامه خشم و جنون" نوشته تاریه وسوس*
يكى از نويسندگانى كه در كشور ما گمنام و مهجور مانده است، تاريه
وسوس نويسنده نروژى است كه در سال 1898 بهدنيا آمد و در سال 1970
با زندگى وداع گفت. او در آغاز كار تاحدى تحت تأثير شاعر هندى
رابنيدرآنات تاگور، نويسنده نروژى كنوت هامسون و نويسنده سوئدى
سلما لاگراف بود. نوعدوستى را از تاگور، پيچيدگى انسانها را از
هامسون و رابطه تنگاتنگ بشر و طبيعت را از لاگراف آموخت. وسوس در
سال 1953 برنده جايزه «ونيز» شد و در سال 1956 جايزه بهترين
نويسنده شمال اروپا را بهدست آورد؛ البته بيشتر بهدليل انتشار
رمان «قصر يخ». اثر برجسته ديگرش كه كارى تمثيلى است و ما را ياد
كافكا مىاندازد، رمان «نشانهها» است. نيز طبق حدس و گمانهاى
ژورناليستهاى ادبى چندبار خصوصاً در سال 1968 نامزد دريافت جايزه
نوبل شده بود. از وسوس در مجموع بيست و دو رمان، سه نمايشنامه،
چهار مجموعه داستان، و شش مجموعه شعر چاپ شده است. براى معرفى و
بررسى او، دو اثرش را انتخاب كردهايم؛ رمانهاى «هنگامه خشم و
جنون» و رمان «پرندگان».
رمان «هنگامه خشم و جنون»: اين رمان كه با ترجمه مترجم فرهيخته
قاسم صنعوى به فارسى برگردان شده است، بازنمايى دوپارگى و درواقع
چندپارگى روحيه انسانها، حتى سادهترينشان را، نشان مىدهد و
بهشكلى هنرى، هر گونه يكسويهنگرى در مورد نوع بشر را مردود
مىشمرد. داستان از ديدگاه سوم شخص (داناى كل) نامحدود روايت
مىشود. نويسنده براى رسيدن به هدف خود، روى جزيرهاى مهجور با
مردمانى زحمتكش و ساده انگشت مىگذارد. شروع يا برائت استهلالى
داستان بهنوعى عجيب است، اما خصلتى نمادين دارد. داستان با تصويرى
از يك خوكدانى و وضعيت خوكها، خصوصاً خوكهاى ماده، آغاز مىشود و
تمام فصل اول را به خود اختصاص مىدهد. خواننده از خود مىپرسد چرا
خوك؟ اما نويسنده در كشاكش زاد و ولد خوكها، ناگهان دختر جوانى را
به خواننده معرفى مىكند كه در حال جمع و جور كردن خوكهاى نوزاد
است. كار سختى است، اما چيز ديگرى اين دختر را كه بعداً مىفهميم
نامش هلگا است، اندوهگين مىكند. با خود فكر مىكند: «خوشبخت
نيستم. زندگى بايد جز اين باشد. ولى چه گونه؟» در اين باره چيز
زيادى نمىدانست. (صفحه 16)
خوكدانى را پدر و مادر هلگا يعنى ينس و برگيت در اختيار داشتند كه
جزيى از يك مزرعه بزرگ بود. مزرعه در تملك كارل لى و همسرش مارى لى
بود كه دختر و پسر جوانى به اسم اينگا و رولف دارند. رولف دوست
دارد به تحصيلاتش ادامه دهد، چيزى كه براى پدرش نامفهوم است؛ هر
چند تعداد زيادى كتاب دارد و شمار زيادى از آنها را خوانده است.
در فصلهاى بعدى خواننده پى ميبرد كه رولف براى ادامه تحصيل از
جزيره خارج شده است، اما روزهاى تعطيل براى ديدن اعضاى خانوادهاش
و دختر مورد علاقهاش «السه» به آنجا مىآيد.
ظاهر امر نشان مىدهد كه رويدادى وجود ندارد كه روند عادى را زندگى
را به هم بريزد. همين طور هم هست، اما با آمدن يك مرد غريبه اوضاع
تا حدى از سير عادى خارج مىشود. مرد كه بسيار زيباست، رفتار و
حركتهاى نامتعارفى دارد. دز طول رمان معلوم نمىشود كه يك زندانى
فرارى است يا يك قاتل فرارى يا يك گردشگر يا كسى كه جوياى كار است
و براى اقامت در جزيره آمده است و اين نكته از امتيازهاى اثر است.
نوع پياده شدن او از قايق و بيان »وسايلم توى كشتى است، بعداً آنها
را بياوريد« خطاب به بومىها، از ابهاماتى است كه بر ابهامهاى
هويت اين مرد كه خوابگردگونه در جزيره مىگردد، مىافزايد. نويسنده
ظاهراً مىخواهد نشان دهد كه ما اينجا با يك انسان به مفهوم كلى آن
روبهرو هستيم بدون اينكه بتوانيم از ماهيت شخصيتى او پردهبردارى
كنيم.
در جزيره با شخصيت ديگرى مواجه مىشويم كه چندان عادى نيست: كارى
نس؛ زنى بلند بالا و خوش قامت كه سنى از او گذشته است و معلوم است
در جوانى بسيار زيبا بوده است و از زمانى شوهر و دو پسرش در دريا
غرق شدهاند از حالت طبعى خارج شده است. اگر آن مرد غريبه كمحرف
است و مرموز، اين زن وراج است و كنجكاو و در كار همه دخالت مىكند
و مىخواهد سر از همهچيز در بياورد. درواقع او با اين كارها
مىخواهد خود را فراموش كند، چون اگر چيزى براى سرگرمى نداشته
باشد، به گذشته برمىگردد و از حال عادى خارج مىشود. او راه درونى
فرار از واقعيت را در تمكين مىبيند: »حتى گنجشكى به خاك نمىافتد،
مگر اينكه خدا اراده كرده باشد.» (صفحه 80)
در فصل دوازده مرد غريبه كه نامش آندرهآس وست است و همچنان در
علفزارها و جنگل قدم مىزند، اينگا را مىبيند، مىخواهد از او دور
شود كه امكانش پيش نمىآيد. با هم گفتگو مىكنند. مرد حرفى را كه
پيشتر با خود زده بود براى اينگا تكرار مىكند: «تا به حال
جزيرهاى اين طور سبز و خرم نديده بودم.» و مىگويد: «كلكسيون گياه
دارم و هرگز در جايى با چنين تمركزى از انواع مختلف گياهان مواجه
نشدهام.» (صفحات 82 و 83) اينگا كه خود گياهان بلندى در دست دارد،
به وجوه اشتراك خود و غريبه پى مىبرد. پس، او را به پرسش مىگيرد
و مرد خود را گياهشناس معرفى مىكند. در همان حال اينگا با خود
فكر مىكند: «كه مرد بهقدرى زيبا است كه هر چه با او در تماس
باشد، زيبا خواهد بود.» اين دو خيلى صميمانه به همراهى خود ادامه
مىدهند و بهمرور حرفشان به موضوع عشق كشيده مىشود، درحالىكه
هنوز معلوم نيست كه اين مرد از كجا آمده است و چه كاره است و آيا
فقط با ديدن آنهمه گياه متنوع خود را به گياههان علاقهمند نشان
داده است يا ادعاى او واقعيت دارد؟ قيافه و علايق او، اينگا را تحت
تأثير قرار مىدهد، در حدىكه سرشار از شادى اتفاقى مىشود كه
مىبايسد بفتد. مىگويد: «تمام مدت عمرم در جزيره زندگى كردهام.
در آن زاده شدهام و در آن نشو و نما كردهام.» و غريبه كه
مىگويد: «پس بايد خوشبخت باشيد، به نظرم مردم اينجا نمىتوانند
خوشبخت نباشند.» (صفحه 87) و اينگا پس از نگاه به مرد زيبا، با خود
مىگويد: »خوشبختم.« ديدگاه داناى كل سپس دو نفر را به حال خود رها
مىكند و سراغ شخصيتهاى ديگر مىرود و زمانى كه دارد حرفهاى آنها
را براى خواننده روايت مىكند، ناگهان از صداى جيغ و متعاقب آن
كلمه قتل سخن مىراند. كلمه قتل كه رها شده بود، چنان زنده و قابل
لمس بود كه گويى موجودى از خاك سر بر آورده است. نفسِ قتل. به كشل
يك مرد، قد برافراشته در آن جا، با لبخندى تشنجآلود. (صفحه 91) و
خواننده پىبرد كه اينگا به قتل رسيده است. جسدش را به خانهشان
انتقال مىدهند، درحالىكه مرد غريبه به شكلى جنونآميز در حال
فرار است. فرياد «آدمكش را بگيريد» همهجا مىپيچد و همه به نحوى
سرگشته قاتل را دنبال مىكنند. رولف پيشاپيش همه سر در پى قاتل
مىگذارد.
وقوع يك حادثه، آنهم فاجعهآميز، سويه ديگر شخصيت مردم آرامى را
كه تا آن زمان وجوه آرامشخواهى و آرامشطلبى آنها صفحاتى از متن
را به خود اختصاص داده بود، نشان مىدهد. همه، بدون اسثتناء سر در
پى قاتل مىگذارند. همه مىخواهند در كشتن او اول باشند و نقش مهمى
به عهده گيرند. زن و مرد، معمولى و سرخوش، به شكارچى انسان تبديل
مىشوند. كسى در انديشه سپردن قاتل به مراجع قانونى نيست، بلكه فقط
در انديشه كشتن هستند. نويسنده از اين گروه به نام چرگه و گله
شكارچى ياد مىكند. رولف، از خود بىخود، مىدويد و به قول نويسنده
به «شيطان متوسل» مىشد. «مردها از ميان بوتهها بيرون آمدند.
افرادى سرشناس، ولى مسخشده، زيرا در اين شكار، جنايت هنوز در
كنارشان بود و سبعيتى را كه آنان در اعماق وجودشان داشتند، به سطح
مىكشاند. مردها به پدر و مادر اينگا كمترين توجهى نكردند. فقط
فرياد مىزدند.»(صفحه 105) با شرحى كه از اين انتقامجويى كور ديده
مىشود، خوانده ياد اين گفته داستايفسكى مىافتد كه «هر انسانى در
باطن خود يك جلاد است.» نعره، حالت تهاجمى و تمايل به نابودى
بهشكل ويرانگرى در بيشتر مردم نمود پيدا مىكند. «گرفتن قاتل و
سپردن او به دست عدالت؟ اين كافى نبود. چيزى كه از اعمقا وجودشان
سر كشيده بود، با اين كار نمىتوانست ارضاء شود. نمىتوانست سيراب
يا آرام شود. نه. فقط زندگى قاتل مىتوانست اين گرسنگى را فرو
بنشاند.» (صفحه 108) وقتى انسان فقط در پى احساس حركت مىكند و از
عقلانيت دور مىافتد، اساساً به حرفها و حركات آتشين
هدايتكنندهها توجه دارد. حرف منطقى، او را متقاعد نمىكند. به
قول گوستاو لوبون در كتاب «روانشناسى تودهها» در هدايت تودهها
بايد از عقل صرفنظر كرد. «به محض اينكه هدايتگر خواست شويه
عقلانى و منطقى در پيش گيرد، گور خود را مىكند...در چنين شرايطى،
خياط و پزشك و بقال و رياضىدان و كارگر ساختمانى و استاد فيزيك در
يك سطح قرار مىگيرند.» تاريه وسوس اين واقعيت واقعى را به شكل
واقعيت داستانى براى خواننده روايت مىكند: «در مورد اينكه به چه
دليل عظش خون دارند، فكرشان هر زمان كمتر از گذشته از روشنى
برخوردار بود. ولى تشنه خون كسى بودند كه شكارش مىكردند و اندك
زمانى پس از آن مىتوانستند از اين بابت ارضاء شوند.» (صفحه 108)
سرانجام گروه شكارچى به غريبه مىرسند. اولين ضربه را رولف فرود
مىآورد، سپس همه، بدون استثناء، مرد و زن، پير و جوان به جان
غريبه مىافتند و او را مىكشند، چون در «درمغز تبآلودشان اين فكر
وجود داشت: بايد او را به ديوار كوبيد و خرد كرد!»
پس از اين جنايت كه انتقام جنايتى ديگر بود، «گله شكارچى خاموش شد.
ديگر دستخوش خشم نبود، آرام گرفته بود. افراد از حالت برافروختگى
وحشيانهشان به در آمده بودند و چيزى درك نمىكردند.»(صفحه 117) تا
ساعتى بعد هنوز بقاياى وحشىگرى در آنها مانده بود. اما كمكم كه
به خود آمدند، يكى پس از ديگرى از كرده خود پشيمان شدند. به هم
نگاه نمىكردند و از هم مىگريختند. بيشتر از همه رولف مورد اين
بىتوجهى و كممهرى شد. همدستانش به او نگاه نمىكردند و از او
فاصله مىگرفتند. حتى السه، دخترى كه به او علاقه داشت، بدون جواب
دادن به حرف او، راهش را كج مىكند.
كارى نس كه مشاهدهگر اين حوادث است، آرامآرام به آنها مىگويد كه
در خانه كارل لى پدر رولف جمع شوند. حالا خشم جاى خود را
بهتدريج
و بدون شتاب، به سرزنش خود، به شرمسارى و عذاب وجدان مىدهد. آنها
كه تا چند ساعت پيش به خود مىگفتند كه «غرقاب در وجودشان است»،
حالا به عمل خود به چشم يك لغزش نگاه مىكردند. سلطه خشم، كينه،
نفرت و انتقامجويى در يك انسان معمولى كوتاهمدت است. فقط بعضى از
آدمكشهاى حرفهاى از قاعده مستثنى هستند. روستايى ساده، دير يا
زود از عذاب وجئدان به خود مىپيچيد: «روزى خواهد رسيد كه اقيانوسى
كه تو در خود دارى، همه چيز را كه اكنون در آن پنهان است، با خود
برد. اقيانوس كوچك عميق و نحس تو. كاملاً در اعماق آن، فساد و
گنديدگى است. لجن و ظلمت است. مراقب باش.» (صفحه 124)
با تمهيد زيركانه كارى نس، همه شكارچيان كه حالا رولف را متهم اصلى
مىدانند، شب هنگام فانوس بهدست در انبار كارل لى جمع مىشوند.
بيش از نود صفحه به اين تجمع در هم و برهم و حرفهاى پرت و پلاى
آنها اختصاص يافته است. اين قسمت مىتوانست خيلى موجزتر و جمع و
جورتر شود، موارد تكرارى حذف كردد و بدون در پيش گرفتن رويكرد
ايجاز منجر به حذف، نكات و نقاط برجسته برخوردها و ديالوگها را به
خواننده عرضه كرد. همه اين نود صفحه گاهى تبرئه خود و رولف است و
زمانى محكوم كردن رولف و گاهى هم متهم كردن شخص خود. حضار يك بار
كارل لى را دلدارى مىدهند و زمانى از او مىخواهند كه «پاى آنها
را به اين ماجرا نكشاند»
رولف بيشتر از همه در تنگنا و عذاب است، حرف هايش خطاب به پدر و
مادر و ديگران، به وضوح از آشفتگى روحى او حكايت مىكند.
كتاب بدون نتيجهگيرى خاص، با پايانبندى باز، تمام مىشود، اما
پايان رمان بسته نمىشود. به اين ترتيب معلوم مىشود كه چرا
نويسنده، به رغم وجود يك گره و تعليق مشخص، آن همه روى شخصيتها
تمركز كرده است. در واقع گره اصلى رمان در درون شخصيتها، افكار و
رفتار و كردار و گفتار آنها اتفاق مىافتد و رويداد بيرونى فقط
دستآويزى است براى انكشاف اين موضوع.
* "هنگامه خشم و جنون" ترجمه قاسم صنعوی (نشر گل آذین)
 |