
خوانش فرهنگی ( خرده فرهنگها ) در
"خیابان بهار، آبی بود"
جواد اسحاقیان
نگاهی
به رمان "خیابان بهار، آبی بود" نوشتهی " حسین آتش پرور
واژهی "فرهنگ" تنها در دهه های 1970 و 1980 بود که معنای دقیقتری
یافت. پیش از آن، فرهنگ یادآور هنر، ادبیات و موسیقی کلاسیک
بود. لازمهی برخورداری آدمی از "فرهنگ"، داشتن ذوق خاص برای
درک و تأمل در آثار هنری بود. انسان شناسان پیوسته واژهی " فرهنگ
" را به معنایی بسیار وسیع به کار میبردند که شامل اشکال زندگی و
بیان اجتماعی بود؛ یعنی شیوه هایی که مردم به هنگام خوردن، گفت و
گو با دیگران، رفتار جنسی همسران، تعامل به هنگام کار،
پرداختن به رفتار اجتماعی به هنگام گرد آمدن خانواده انجام
میدادند، یا هرچیزی که فرهنگ را مشروع میکرد. این تعریف وسیع
از فرهنگ نه تنها شامل زبان و هنرها میشد، بلکه قوانین، رویه
ها و دیگر شئون زندگی انسانی را در جوامع نیز در بر میگرفت.
با ظهور مارکسیسم در قرن نوزدهم، مردم از فرهنگ، برداشتی سیاسی
پیدا کردند. فرهنگ هم ابزار سلطه طلبی بود ( ابزار سلطهی یک یا
چند طبقه بر ضد طبقهی دیگر) و هم وسیلهی مقاومت بر ضد چنین سلطه
ای؛ یعنی شیوه ای از بیان که با این سلطه مقابله کند. " تئودور
آدورنو " و " ماکس هورک هایمر " در اثر برجسته شان دیالکتیک
روشنگری میگویند: فرهنگ مردم ( فرهنگ تلویزیون، رادیو، فیلم و
کتاب های ارزان قیمت) ابزار سلطه هستند؛ یعنی ابزارهایی هستند که
سرمایه داری به کمک آن، رضایتی زودگذر به آنان میدهد و آنان را
به زندگی به کار محکوم میکند. در دههی 1960 در انگلستان،
برداشت تازه ای از فرهنگ پدید آمد که " مطالعات فرهنگی" نام
گرفت. اندیشمندانی چون " ای. پی. تامپسن "، " ریموند ویلیامز "
و " ریچارد هوگارت " فرهنگ را به عنوان ابزار مقاومت در برابر
سرمایه داری معنی کردند. اگر بیسوادی راهی بود که به یاری آن
کارگران فقیر از دسترسی به ابزار روشنفکری ـ که آنان را به طغیان
برمیانگیخت ـ محروم میشدند، سواد به شکل جزوه های غیر قانونی و
روزنامه های زیرزمینی ـ که نتیجهی پیشرفت سرمایه داری صنعتی بود ـ
راهی بود که کارگران را به خواسته هایشان میرساند.
در انگلستان در دو دههی 1960 و 1970 تلاقی جریان های روشنفکرانه
باعث ایجاد " مرکز مطالعات فرهنگی معاصر " در " بیرمنگام " گردید.
اعضای مرکز زیر نظر" استوارت هــال " رشتههای جامعه شناسی،
نظریهی سیاسی مارکسیستی و نشانه شناسی ساختگرا را تأسیس کردند.
در همان زمان در ایالات متحد آمریکا، منتقدان مارکسیستی چون "
فردریک جیمسن " و " یانیس رادوی" برخی دیدگاههای بازنگری شدهی
"مکتب فرانکفورت" را در مورد " الگوی سلطه " گسترش دادند و مسئلهی
محرک های آرمانی قابل کشفی را در فرهنگ عامه مورد بررسی قرار
دادند. به موازات این مطالعات، کسانی چون " یانیس رادوی " برخی
از انواع ادبی مردمی بد معرفی شده از نوع رمانس را مورد بررسی قرار
دادند و این آثار را به عنوان وسیله ای معرفی کردند که زنان از
طریق آن با ساختارهای مرد سالاری در زندگی خود مبارزه میکنند. "
(1)
رمان "خیابان بهار، آبی بود"( 1384 ) نوشتهی " حسین آتش پرور "
پس زمینهی فرهنگی سرشاری برای خوانش با رویکرد " مطالعات فرهنگی "
دارد. رمان، زندگی پر فراز و نشیب راوی در دو دههی 1340 و 1350
از روزگار کودکی او در روستای کوچک " دیسفان " در " گناباد "
خراسان رضوی تا آموزگاری او در مدرسه ای در " خیابان بهار " مشهد
تا سال 1358 است و حرکت های تاریخی تعیین کننده ای را از مقطع "
اصلاحات ارضی " شاهانه تا یک سال پس از انقلاب را در بر میگیرد.
اما آنچه در این رمان برجسته تر مینماید، نفوذ به لایه های ژرف
تر فرهنگ بومی و نگاه متفاوت راوی به فرهنگ عامه، آیین های
دینی، آموزه های عرفانی، خرده فرهنگ ها، ترانه ها، فرهنگ
طبقات پایین و نیز خرده بورژوازی شهری و در همان حال، موضعگیری
در قبال تاریخ، احزاب و سازمان ها، نهادهای دولتی، " قدرت "
و ایده ئولوژی های سیاسی است.
یکی از بازنگری هایی که در دهه های اخیر در مورد " مطالعات فرهنگی
" انجام شده، دید عینی تر جامعه شناسان و نظریه شناسان در قبال "
فرهنگ " است. پیش از این، برخی از مدرنیست ها ( مانند "
الیوت"، " وولف ") فرهنگ را به دو گونهی " فرهنگ والا " و "
فرهنگ پست " بخش میکردند و دارندگان آن فرهنگها را به ترتیب "
نخبگان " و " عوام " مینامیدند و از این که مخاطبان خود را فقط در
میان " نخبگان " میجویند، خشنود بودند و فرهنگ طبقات پایین
جامعه را برنمیتابیدند یا خوارمایه میدانستند. یکی از برجسته
ترین آثاری که " مرکز مطالعات فرهنگی معاصر " منتشر ساخته، کتاب
خرده فرهنگ: معنی سبک ( 1979) نام دارد که " دیک هبریج " نوشته است
و به طرح نوع مقاومتی در برابر فرهنگ غالب و رسمیپرداخته است که
به سبک پوشاک و موسیقی " پانک "ها مربوط میشود. " مطالعات فرهنگی
" امروز بیشتر بر همین خرده فرهنگ ها، فرهنگ طبقات کارگر،
مهاجر، حاشیه نشین، زنان، رنگین پوست ها و اقشار فقیرتر و
محروم تر جامعه تمرکز مییابد و میکوشد به جـــای تخفیف و
خوارمایه داشتن آنان، علل رویکرد و اقبال مردم را نسبت به این
طبقات و فرهنگ ها از نظر جامعه شناختی تحلیل کند.
در جمعبندی نهایی، به نوشتهی " لوئیس تیسن "، نقد فرهنگی،
چنین گــرایشهــایی دارد:
• نقد فرهنگی آشکارا و بیش تر متمایل است که از نظر سیاسی، از
گروه های ستم دیده حمایت کند.
• به خاطر همین جهتگری سیاسی است که نقد فرهنگی غالبا ً در تحلیل
های خود، به طرف نظریه های مارکسیستی، فمینیستی و دیگر تئوری
های سیاسی کشیده میشود.
• نقد فرهنگی به معنی محدودتر خود به ویژه، متمایل به فرهنگ عامه
است.
• شایستهی یادآوری است که حتی وقتی نقد فرهنگی به تحلیل اِعمال
قهر و ستم میپردازد، همان نگاهی را به مردم ستمدیده ندارد که
نظریه های سیاسی معمولا ً از آنان به عنوان " قربانیان " یاد
میکنند؛ بلکه فراتر از آن و همانند تاریخگرایی نوین، نقد فرهنگی
ستمدیدگان را به چشم کسانی میبیند که هم قربانی ساختار قدرت حاکم
قربان میشوند و هم این که آنان این توانایی را در خود دارند که در
برابر ساختار قدرت، مقاومت کنند و آن را تغییر دهند.
• [ یکی از مسائل مربوط به " مطالعات فرهنگی " این است که ] فرهنگ
طبقهی کارگر ـ چنان که لازم است ـ درک نشده و کم ارزش تلقی شده
است. طبقهی حاکم است که اشکال مختلف هنر را دیکته میکند و از آن
به عنوان " فرهنگ والا " ( باله، اپرا ) یاد میکند. اشکال
فرهنگ عامه از نوع کمدی های تله ویزیونی، موسیقی عامه و جز آن،
به عنوان " هنر پست و حقیر " معرفی میشود. به عقیدهی منتقدان
فرهنگی، هیچ گونه تمایز معناداری میان اشکال " فرهنگ برتر " و "
فرهنگ پست " وجود ندارد. " (2)
رمان "خیابان بهار، آبی بود" مرجع برجسته ای در مطالعهی فرهنگ
عامه، به ویژه خرده فرهنگ ها، ترانه های کوچه بازاری، سروده
های چاوشی، موسیقی عامیانه، زبان عامیانه، فالگیری، نمایش
و طنز عامه و دیدگاه های غیر رسمی، خاموش و ممنوع است. پیش از
این که " فرهنگ " به معنی دقیق، گسترده و جامع اصطلاحی اش تعریف
و قانونمندی های آن تدوین شود، " خرده فرهنگ " ها مورد تحقیر
قرار میگرفت. " بافرهنگ "، " فرهیخته " و " روشنفکر " به کسی
اطلاق میشد که به رقص باله، موسیقی کلاسیک و فرهنگ نخبگان رغبت
ورزد. از نمایشنامه های کلاسیک و فرآورده های نخبگان هنری جهان
لذت ببرد. مانند نخبگان بپوشد، بخورد، بنوشد و رفتارکند. این
همه به این معنی است که هر آن چه در فرهنگ طبقات زحمتکش، یایین
جامعه، اقلیت های نژادی، قومی، دینی و حتی روشنفکری و سیاسی
مخالف قدرت حاکم خلق میشود، ذانا ً متعالی و پیشرو نیست. با
این همه، در این گونه خرده فرهنگ، عناصری وجود دارد که نشان
دهندهی علایق، آرزوها، لذات و گرایش های مخاف " سلطه " است و
آرزوها و سلیقه های اکثریت مردم را بازتاب میدهد. در این خرده
فرهنگ ها، با سویه های متفاوتی از زیبایی شناسی، جهان نگری،
حرکت ها و پویایی های اجتماعی آشنا میشویم. مارکسیسم، " مکتب
فرانکفورت " و اخیرا ً رویکرد " مطالعات فرهنگی " فراخوانی برای
بازنگری در معیارهای ارزیابی در فرهنگ توده ای است. آنچه خواننده
در رمان "خیابان بهار، آبی بود" بیش از هر رویکرد دیگری برجسته
مییابد، کانونی کردن همین خرده فرهنگ هاست. تجربیات غنی
نویسنده به عنوان یک نویسندهی مردمی، آموزگار پیشرو، روستایی
روشن بین و فعال اجتماعی به او امکان داده است تا زوایا و خفایای
خرده فرهنگ ها را از نزدیک مطالعه و تجربه کند. آنچه میآید،
اشاره به برخی از سویه های " خرده فرهنگ " در جامعهی کنونی ماست:
1. بزم عامّه: در نمونهی زیر، با رقاصی مـــردی آشنا میشــویم
که لباس زنانه پوشیده و به جای زن میرقصد و میخواند و هیچ کس در
زن بودن بودن او تردید ندارد. زبان، رفتار، حرکات و سکنات "
حسن خانم " در مجالس عروسی و بزن بکوب، مستند است و هنوز از
حافظهی معمّرین " مشهد " بیرون نرفته است:
" داخل حیاط قیامت بود... زنی که پیراهن سرخش برق میزد،
به خودش پیچ و تاب میداد. تنبان سبز در پایش بود و میخواند:
لیلــــا فــــدای تو ِگردُم
ناز و ادای تو ِگردُم
قربون اون راه رفتنت
خال لبای تو ِگـردُم
... اسمش مرد بود اما خودش زن بود و لباس هایی قشنگی داشت که
برق میزد. [ مهدی موش ] گفت: از ِهمی کار، نون ِمخوره. َحولیش
[ خانه اش ] هم پشت ِهمی قهوه خانه یه. زن هم َندَره... تازه
خبر َندَری که اوقد دارایه که دندوناش طلایه. ناصر عشقی مدام به
خودش پیچ و تاب میداد و قهقهه میزد و ِرنگ های قشنگی از
آکاردئونش بیرون میآمد. حسن خانم همه جای بدنش میلرزید و انگشت
هایش مرتب جرینگ جرینگ صدا میداد...
یک نفر که کلاه شاپو داشت، از جا بلند شد و دست هایش را از هم
بازکرد و همراه با حسن خانم شروع به رقص کرد. استکان کمر باریک
دستش بود. حسن خانم خودش را از پشت خم کرد. موهاش به پایین ریخت
و به زمین رسید. مردی که کلاه شاپو داشت، استکان را روی پیشانی
حسن خانم گذاشت. جمعیت، نفس حبس کرد. همچنان که استکان روی
پیشانی حسن خانم بود، شروع به رقص و ادا کرد. جمعیت همه دست
زدند و محو حسن خانم بودند. مردی که کلاه شاپو داشت، استکان را
از روی پیشانی او برداشت و بلند گفت: به سلامتی همه! حسن خانم چشمک
زد و گفت: نوش! ناصر عشقی لُپ حسن خانم را کشید و گفت: فدات! " (4)
2. تفأل عامّه: در نمونهی زیر به یک سرگرمی و تفأل با مطلع
غـــزلی از حضرت " حــافظ " اشاره میکنیم و درک این دقیقهی باریک
تر از مو را به خوانندهی کنجکاو وامینهیم که چرا بسیاری از مردم
به جای " استخاره " با کتاب مقدس قرآن ـ که خاص گروه های ِسنّی،
ُسنّتی و فرهنگی خاصی است ـ بیش تر مردم با سرودههای " حافظ " فال
میگیرند که همان کتاب مقدس را در سینهی خود دارد؛ اما تفأل با
آن، مقبول تر و موجه تر مینماید:
" کنار پدر، مرد ریزنقشی ایستاده است. جلوش چارپایه ای است و
بر روی آن یک قفس ِ. پرندهی دست مالی شده ای داخل قفس چرت
میزند.. در بیرون قفس جلوی در، کاغذهای تا شده ای قرار دارد و
پدر، کاغذ را به طرف من دراز میکند: بگیر و بخوان:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما ً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور
ای صاحب فال! بدان و آگاه باش که دنیا میدان مبارزه است. علت آن
که در کاریتان موفق نشدید، آن است که جدیّت نکردید. چند روز
دیگر، به شما خبر خوش خواهد رسید. مسافری در راه داری. پول
زیادی به دست خواهی آورد. هیچ وقت خدا را فراموش نکن. " ( ص 139)
3. طنز عامّه: در نمونهی زیر ـ که از زبان " بهـــلول "، گویا
از شاگـــــردان لطیفه گوی امام ششم شیعیان، نکته ای هست که با
تفکر رایج متفاوت است و به جای آن که بر حال فقیران رحمت برد، از
آنان خرده میگیرد و به صفتی در آنان اشاره میکند که بعدها " سعدی
" در جدال سعدی با مدعی ( در گلستان خود ) به آن پرداخته است و به
جای توانگران، فقرا را آماج خرده گیری قرار میدهد و فقر آنان را
نتیجهی طبیعی ذهنیت خود آنان میداند؛ وضعیتی که به خدای مهربان
ربطی ندارد. " بهلول " پولی را که "هارون الرشید " برای توزیع
میان فقرا به او داده، میان توانگران بخش میکند و در توجیه کار
خود میگوید:
" یعنی تو از خداوند بهتر میفهمی؟ اگر خداوند میخواست،
خودش به فقرا پول میداد. " (ص 320)
در حکایتی دیگر، طنزی هست که نشان میدهد آن که اونیفورم
نظامی و توانایی گرفتن حق حساب دارد، دارای قدرتی است که حتی
قانونگذار و نمایندهی مجلس هم آن را ندارد. این طنز بیش از آنچه
طعنی گزنده به شخص پاسبان باشد، حضور قدرت حاکم را از رهگذر
ناچیزترین عضو آن نهاد در همهی شئون زندگی از یک سو و ناچیزی
قوهی مقننه را به عنوان یک نهاد قانونگذاری در برابر قوهی مجریه
بازتاب میدهد:
" دو کودک دبستانی با هم دعوا میکردند. پسری که کتک خورده
بود، با عصبانیت گفت: پدر من وکیل مجلس است. میدهم پدرت را
دربیاورند. کودکی که کتک زده بود، جواب داد: ماست نمیتوانی
بخوری. پدر من هم پاسبان است. قانونی که پدر تو تصویب میکند،
پدر من با پنج تومان باطل میکند. " (ص 321)
4. سازهای مخالف عامّه: وقتی راوی به دلیل غیبت دبیر تاریخ،
ناگزیر میشود ناخـواسته در کلاسی دیگر، تاریخ تدریس کند، به
گوشههایی از تاریخ اشاره میکند و به تاریخ با دیدی نگاه میکند
که در کتابهای درسی نیامده است. این گونه " گفتمان "ها با تلقی
رایج و چیره بر فرهنگ رسمی متفاوت است و به خرده فرهنگهایی ارجاع
میدهد که نه تنها قابل خرده انگاری نیست، بلکه نشان دهندهی
سازهای دیگری در ژرفای فرهنگ جامعه است که از گوشها پنهان مانده
است. بخشی از پویاییها و انقلابهای اجتماعی، نتیجهی
آموزههای غیر رسمی و ممنوع همین روشنفکران است:
" همین کاسه لیسهای مشروطه و فرصت طلبها بودند که راه را برای
دیکتاتوری و استبداد هموار کردند. هر وقت منافعشان ایجاب کرد،
دم از " سردار ملی " و " سالار ملی " زدند... به بهانهی این که
مشروطه مستقر شده و دیگر به سلاح تو احتیاج نیست، ستارخان را در
پارک اتابک خلع سلاح کردند. وقتی که با نیرنگ اسلحه را از او
گرفتند، به طرفش تیراندازی کردند. پایش زخمی شد؛ همین
ستارخان، سردار ملی تاریخ ما، در کمال فقر و تنگدستی در یک
خانهی اجاره ای در جنوب تهران و در حالی که زخم پایش چرک داشت و
کرم افتاده بود، مرد. " (ص 326)
موضعگیری مخالف و غیر رسمی دبیر مدرسهی راهنمایی قابل فهم
است. آنچه در کتابهای درسی دانش آموزان در بارهی تاریخ مشروطیت
آمده، به ظاهر نتیجهی مبارزات، اعتقادات و جان فشانیهای
رهبرانی چون " ستارخان " و " باقرخان " است. اما وقتی پای " ایده
ئولوژی انقلاب " به میان میآید، به جای ردگیری ریشههای
فکری و فرهنگی انقلاب مشروطیت در آثار " ملکم خان "، " فتح علی
آخوندزاده "، " زین العابدین مراغه ای "، " عبدالرحیم طالبوف
"، " میرزا آقاخان کرمانی " و بعدها " محمد رضا مساوات "، "
علی اکبر دهخدا " و " میرزا جهانگیر خان شیرازی " به نقش برجستهی
سیاسی ـ نظامی " محمد ولی خان تنکابنی " ( سپهدار اعظم )، بزرگ
ترین مالک اراضی شمال کشور، و " سردار اسعد بختیاری "، بزرگ
ترین رهبر عشایر جنوب کشور، اشاره میشود که قدرت سیاسی را به
دست گرفتند. پس، تاریخ نه از نگاه انقلابیون واقعی، بلکه به
سود میراث خواران انقلاب نوشته شده است. آنچه دبیر مدرسهی
راهنمایی در کلاس درس تاریخ به آن اشاره میکند، همین ایده
ئولوژی سیاسی ناظر بر کتابهای درسی است که از جانب قدرت حاکم
نوشته و تدوین شده است.
آنچه در دیدگاه تازهی " گرامشی " ارزشمند مینمود، اشاره به نقش
فرهنگ به عنوان یک ابزار هژمونیک در فرهنگ سازی قدرتهای غالب
اجتماعی برای تودهی مردم است. " اسکات لش " 2 در مورد اهمیت کار
" گرامشی " مینویسد:
" در تاریخ پیدایش " مطالعات فرهنگی " یکی از نقاط عطف، بی گمان
انتشار نظریات " گرامشی "، اندیشمند مارکسیست ایتالیایی در
دهههای 1920 و 1930 است. او از خود میپرسید: چرا کارگران و
روستاییان ایتالیا به فاشیستها رأی میدهند؟ چرا زحمتکشان به
کسانی رأی میدهند تا نظارت بیش تری بر اتحادیههای خود آنان
اِعمال کنند و حقوق و آزادیهایشان را از آنان سلب کنند؟ " گرامشی
"، مارکسیسم کلاسیک را اصلاح کرد و معتقد شد که فرهنگ، ابزار
کلیدی کنترل سیاسی و اجتماعی است. مطابق این دیدگاه، سرمایه
داران برای نگه داشتن قدرت در دست خود، دیگر از نیروهای قهرآمیزی
چون پلیس، زندان، سرکوب و نظامیگری استفاده نمیکنند؛ بلکه هر
روزه با اعمال نفوذ در فرهنگ طبقهی زحمتکش، این حاکمیت را
برقرار میکنند. به این ترتیب، سرفصل مطالعات فرهنگی از نظر او
" هژمونی فرهنگی " است. " (4)
5. هژمونی قدرت و پایداری عامه: یکی از نمــودهای " هـــژمونی
فـــرهنگی " قدرت مسلط در جامعه، پیگرد جوانان کتابخوان به خاطر
مطالعهی آثاری است که به مذاق " قدرت " خوش نمیآید و
پیوسته نسبت به این روند روشنفکری نگــران است. ناگزیر میکوشد با
دستگیری، شکنجه و حبس جوانان تشنهی آزادی، این تهدید بالقوه
را خنثی کند. آثاری که مأموران امنیتی از خانهی راوی بازداشتی
جمع میکنند، آثاری است که نوعی آگاهی متفاوت با " ایده ئولوژی
قدرت " ایجاد میکنند. " چارلز برسلر " 1 به نقش تأثیرگدار متونی
در مقاطعی از تاریخ جامعهها اشاره میکند که خود جزئی از دینامیسم
تاریخ میشوند و با افشاندن بذر آگاهی، زمینههای حرکتهای
اجتماعی را فراهم میآورند و خود به " متون تاریخی " تبدیل
میشوند:
" برخی از روایات، بیدادگرانه و آگاهانه مورد سرکوب قرار گرفته و
به فراموشی محکوم شده اند. این روایات ـ که به ظاهر ناچیز و خرد
به نظر میآیند ـ وقتی کشف و شناخته میشوند، به طور شگفت انگیزی
تأثیری بزرگ ایجاد میکنند؛ اما همین سرکوب، مانع از خلق روایات
تاریخی مهمی میگردد. با این همه، مطالعات فرهنگی خواننده و
منتقد را به این درک میرساند که متون مانند همهی اشکال گفتمان،
به شکل گیری و شکل پذیری نیروهای اجتماعی کمک میکند. چنین به نظر
میرسد که یک متن ادبی در لحظات و مقاطع خاصی از تاریخ، تاریخ را
به شدت زیر تأثیر خود قرار داده یا تاریخ از آن متأثر شده است و آن
اثر ادبی به یک اثر تاریخی و قابل استناد تبدیل شده است؛ به گونه
ای که تنها تاریخ نیست که میتواند به پس زمینه ای برای تحلیل متون
تبدیل شود. " (5)
" چشم سبز از چپ به راست نگاهی به ردیف کتابها انداخت... مو
وِزوِزی اولین کتاب را برداشت: تاریخ مذکر. پشت و رویش را خوب
نگاه کرد. آن را ورق زد و در کیسه انداخت. کتاب بعد را برداشت:
بوف کور. آن را در کیسه انداخت. نماز میّت را در کیسه انداخت.
پول، تنها معیار ارزشها. آن را درکیسه انداخت. اوسنهی بابا
سبحان. آن را در کیسه انداخت. صمد، جاودانه شد. آن را در کیسه
انداخت. دندیل، چشمهایش، سحوری، کویر، من میدانم بچهها
دوست دارند بهار بیاید، بار دیگر شهری که دوست میداشتم، نفرین
زمین، فراتر از شب اکنونیان، چراغ آخر، همسایهها،
سووشون، در کوچه باغهای نیشابور. همه را در کیسه ریخت. چشم
سبز پستو، زیر فرشها، باغچه، سنگاب و جای چرخ چاه حتی قفس
مرغ و خروسها را هم گشت. مادر به سرش زد و بغضش ترکید: بچه م را
به کجا میبرید؟ " (صص340- 339)
باری، راوی برای آنچه خوانده و این که چه کس یا کسانی این یا
آن کتاب را به او داده اند، باید شکنجه شود تا اعتراف کند:
" شعلهی فندک زیر بیضه ام بود که داد کشیدم و چرخ خوردم و چرخ
خوردم. انگار که زیر دوش باشم. صدایم تا گلو بالاآمد اما خاکستر
شد... خیس خیس بودم و کف اتاق خیس بود. دیگر چیزی نفهمیدم. "
(ص 337)
نویسنده با خلاقیت تمام دو گونه احساس مختلف و دو فضای متضاد
را در برابر هم مینهد تا رنجی را که راوی میکشد، برجسته تر و
نمایشی تر کند:
" از اتاق پهلویی، صدای مو وزوزی میآید که برای خودش
میخواند:
امشب دلم میخواد تا فردا میبنوشم من
زیباترین ِ جامــــههایم را بپوشم من
با شوق بی حد، باغچه مان را صفــا دادم
امشب تا میشد گل
توی گلدونا جا دادم
بعد از جداییها، آن بی قـــراریها
فـــردا تو میآیی، فـــــــردا تو میآیی"
او در برابر این ترانهی شاد با آواز " عقیلی "، ترانهی "
جمعهی خونین " را از زبان یک زندانی در سلولهای مجاور میشنود که
" شاملو " سروده و " فرهاد " خوانده است. این دو ترانه، خود
بخشی از " خرده فرهنگ"های جامعه ما بودند که روزگاری برخی از
لایههای طبقاتی و فرهنگی جامعه به آنها اقبالی نشان میدادند و
هر کسی از حسن خود، یار آنها میشد:
" بین گیجی و بیداری، صدایی از سلولها میآید که با سوت
میخواند:
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی خونین میبینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه. " (ص 346)
6. صداهای خاموش عامه: راوی به " بهشت زهرا "ی تهران رفته تا
با ستارگان و صــداهای خاموش دیدار کند و به تعبیر " سعدی " اجل "
مجمل وجود را مفصل ببیند ". یکی از اینان " غلام حسین بایگی "
است:
" آخرین بار با او در پادگان [ مرکز آموزشی ] بیرجند قصهی
دخترای ننه دریا را بازی کردیم. قبل از نمایش، غلام حسین به
من
گفت: تفکر، پیچیدگی و اسطورهی انسان در روابط اوست که مفهوم
پیدا میکند. انسان در انسان تکرار، تثبیت و تکثیر، تصحیح و
معنی دار میشود. انسان با انسان به سمت کمال میرود. انسان در
انسان متولد میشود. انسان مجرد، مرده است... غلام حسین هم
نویسنده بود. داستان نویسی را با هم شروع کردیم. یکی از
داستانهایش در گاهنامهی این زمان، آن زمان دانشجویان "
دانشکدهی علوم مشهد " چاپ شد.
غلام حسین همچنان در فکرم زندگی میکند و من هنوز بالای قبر " خسرو
گل سرخی " ایستاده ام: " شناسنامهی من جز عشق به مردم چیز دیگری
نیست. من خونم را به تودههای گرسنه و پا برهنه تقدیم میکنم.
خون ما، پیرهن کارگران، خون ما پیرهن دهقانان، خون ما،
پیرهن سربازان، خون ما، پرچم خاک ماست. " (صص 351-350)
7. توهّم عامه: راوی ـ همانند میلیونها هموطن دیگر خود که در
فقر زاییده، بالیده و مورد گونه های مختلف ستم اجتماعی قرار
گرفته است ـ پیوسته در خواب و بیداری " رؤیای باران سرخ " میبیند
و آن را تنها راه ممکن برای تغییر وضعیت اجتماعی ـ تاریخی خود
میداند. او تصور میکند با بارش باران سرخ و خونین، بهای
کالاها ارزان میشود، نهادهای سرکوب دولتی از میان میروند،
کتاب فروشیها آکنده از کتابهایی میشود که پیش از این، ممنوع
بوده اند. میپندارد پس از باران سرخ، کودکان فرفرههایی درست
میکنند که کاغذش از صفحات شاهنامهی " فردوسی " تعبیه شده است.
لباسهای پشت ویترین بوتیکها همگی بی رنگ خواهند بود و تمایزات
طبقاتی، یکسره از میان خواهد رفت. دیگر نمایش هیچ فیلمی و
خواندن هیچ کتابی ممنوع نخواهد بود. " توهم عامه " به این دلیل "
خرده فرهنگ " به شمار میآید که همانند نوعی از آگاهی کاذب، به
بخشی از فرهنگ انقلابیگری و روشنفکری تبدیل میشود. با این همه،
راوی همچنان هشیار است و آیندهی این " توهم بزرگ " را میتواند
پیش بینی کند. راوی و همسرش، " پری "، در دریایی از باران سرخ
احاطه شده اند:
" پری میگوید: این خاک تفته باید آب بخورد و سیراب بشود. دیگر
صدای پری را نمیشنوم ؛ اما در جوابش میگویم: هم باید آب بخورد هم
باید تطهیر شود. زمین تا کی باید کثافت، گرسنگی، درد و رنج،
آه و ناله و بی عدالتی را به دوش بکشد؟... تمام مغازههای "
خیابان دانشگاه " [ مشهد ] در داخل آب است. بر پردهی سینما "
دیاموند " گوزنها میچرند... ویترین " کتاب فروشی سپهری " پر
از فرفرههایی است که از صفحات " شاه نامه "ی فردوسی بیرون آمده
اند: سرگردان با لشکر و قشون و خیمه گاه، هر کدام فرفره ای رنگی
دارند... فروشنده ای ـ که ماهی سیاه سوختهی قد بلندی است ـ دست
میدهد. مدتهاست ما را میشناسد. کتاب آبشوران را از زیر میز
بیرون میآورد و به بهمن [ راوی ] میدهد... بهمن [ به پری ]
میگوید: خوب که دقت کنی، در زیر آب چشمت نه به کلانتری میافتد
و نه به زندان و نه به دادگستری. " (صص 278-271)
_____________________________________________________
پی نوشتها:
1. Rivkin , Julie ; Ryan , Michael. Literary Theory: An
Anthology. Blackwell Publishers , 2000 , pp.1025-1026.
2. Tyson , Lois. Critical Theory Today: A User-Friendly Guide.
Second Edition , Routledge , 2006 , pp.296-297.
3. آتش پرور، حسین. خیابان بهار آبی بود. تهران: انتشارات گل
آذین، 1384، صص 134-132.
4. Lash , Scott.2007. Power after Hegemony: Cultural Studies in
Mutation? Theory , Culture and Society.24(3) pp. 68-69. Cited
in: Wikipedia: the free encyclopedia. " Cultural studies "
5. Bressler , Charles E. , Literary Critcisim: An Introduction
to Theory and Practice. Forth Edition. Pearson Prentice Hall ,
2007 , p. 223.
 |