
شعر

عبدالحسین فخرایی
حالا که دست من از رسیدن
به فرصتی که فراهم نیست
؛ کوتاه می شود
کو تا کدام پرنده ـ مثلن
بین بازی شاخه ها وُ
آفتاب نشسته بر تن باد
همین باران ایستاده ی پشت در با خودش بیاورد
و از انگشت های گره به هم هی بگوید
هی در اطراف بلادرنگ
از محاق عطسه ها بردارمت
که به ابرهای کم حوصله فرصت بدهی از پشت بام پائین می آید
دو پله یکی مال من
یکی می گذارم به حساب موزارت
که در افوا جیرجیرک ها نمی شود پِرت خورد
نمی شود به بغل خیابان هشت ریشتر
یک فنجان وقت کافی آورد
به پای سوء تفاهمی که پنجره را باز نگه می دارد
من از حفره ی سطرها سرک بکشم
کدام شک مبین به گردنت می آویزی ؟
کدام فکر فرو رفته در شقیقه ی عصر ؟
از قطار هشت ساعت به جاماندن پسرکی در ایستگاه حروف
به شکل چند خبر از ستون سفید سینه ام بزند بیرون
چهار نعل
یا دو لب به موازات دو گوشواره ی عدنی
آشوب لابه لای قالی کاشون به رختخواب تو برمی گردد
بحر طویل خُرناسه های امشب نه
نه نه نه
من هنوز به سرت قسم می خورم گاهی !
 |