
شعر

علیرضا نوری
دوباره
تو شروع کن
مثل آفتاب که همیشه روی فرش دنبال پای برهنه میدود
از من بارها گذشته است
و شاید بیشتر...
زمین چرخیده و بارها
از اولین دست گرفتار در موهای معشوقه
دور شده
دوباره شروع کن
اما اینبار
مثل اولین پلنگی که شکار را به بچه هایش آموخت
.....................................................

عطا آشتیانی
پس از سکوت
با این سکوتی که دچارش هستم
دیگر از حرف می ترسم
فریاد پیش کش!!
لجوجانه
هیچ نمی گویم
آسته می روم
از کنار خیابان
دیوار
پنجره های نیمه باز
که دوستت دارم ها را
به کوچه می تاراند!!!
دیگر درد دل هم
به درد کسی نمی خورد
سکوت هم کش دار می شود
تنها شکستنی زیبا
سکوت!!
سکوت!!
سکوت!!
جیرینگ
نترس
این دل به بند بند شدن عادتی غریب دارد!!
.....................................................
سه شعر کوتاه از محمد قائدی
1)
آخ!
دال در کوس های بیوه
دل در بیوه های مدلول
آخ
در پیراهن عثمان سوراخ میشود!
2)
حلقوم
حلقه میشود در حلق
این معلّق بی تن
تن به قاب نمی دهد
□
پوزخند قشنگی ست جهان
در قاب!
3)
جا به جا که میشوم
جا همراهم می آید
همراه
آخرین جایی ست که می افتد
□
جهان
جابجایی مرگ است
.....................................................
بانو زن
گفتگو (160)
سوختم
ای عشق!
از اسیدی که بر هستی ام پاشیدی.
می پنداشتی
اگر از تو نهراسم
به تو تن نخواهم داد.
گفتگویی نبود
در برهوت وحشت
که مرا حق "نه" گفتن
حق دیدن جز تو
حق زیبایی – بدون تجاوز تو-
نبود.
دیگر در دلم نیستی
که از دیده ام رفته ای.
عشق!
از نفرتت سوختم
و آن شدم که تو فرمان دادی:
نابینایی مثله
محروم از عشق
بی حق انتقام.
عشق!
تونمی توانی مرا بینا کنی
نمی توانی مرا دگرباره زیبا کنی.
هبوط از ایزد به دیو
بی
بازگشت است:
دیگر نمی توانی
خود را خداوند دل ها کنی.
فرمان آخر از من است
ای عشق!
بنگر
که آن نشده ام
که تو فرمان دادی
که حتی اگر از تو بهراسم
به تو
تن نخواهم داد.
August 4, 2011
.....................................................

حمیدرضا اکبری شروه
1
همه چیز آغازی از این مثلث مکعب
و باران باریده / نباریده
ناودان همیشه خاموش / شر شر منم که می ریزم به جوی !
2
به خودم بیایم
همیشه در انتظارم ؟!
سایه ام عشقی ست
که با من راه نمی آید .
3
این همه ارباب رجوع
از من هم رد شده اند
هیچ ندیدیم / پایانمان نزدیک است .
حرام شدم .
.....................................................

سمیه فرهمندیان
خورشید خانوم
سالها بود باران ميباريد
خورشيد بار گاري هندوانه فروش
ابرها خرسند از انزوای نور
خورشيد داغ بود ، كال بود
هيچكس نپسنديدش
روزی مردي آمد
خورشيد را بين هندوانهها سوا كرد و
خريد
درون خورجين الاغش انداخت
و بازگشت به ده ساده ي خويش،
از كوه كمر ميگذشت
باران سخت ميباريد
گوهري در تاريكي راه ميدرخشيد
غمگين بر از دست رفتن قرنها سرورياش
و الاغ از داغي خورجين
در سردي کولاک كيف ميكرد
رعد و برق آتش زن معركهي سرد
ابرهاي خبيث شادمان
پيرمرد جان كند و رسيد آخر به آشيان
دختري داشت چو پنجهي آفتاب و عاشق
آفتاب
پدر خسته خورشيد را گذاشت ميان
دستهايش.
گفت هندوانه است و رفت خوابيد.
دخترك خورشيد را صد پاره دید
نازک اندامش به خود لرزید
گیسوانش شد پریش
گونه هایش شد سپید
با لبان سرخ برچید
شرم نور منزوی را
چشمهایش مهر ناب
همهي دنيا سرد فرو رفته در تاريكي
دخترك ، خوب خورشيد را ميشناخت
اندوه از روان زدود
برخاست
بر پیشانی اش تاج مروارید بست
آفتاب را در آغوش گرفت
و رفت سوي قله ی كوه
لشکر ابر سیاه می تازید
شلاق های کولاک تن پوش زر بافش
از هم درید
درِّ مروارید او را باد دزدید
به سختي از تن كوه بالا رفت
صد چاک شد
گالش های اجدادی اش
پنجه های کوچکش شد ریش ریش
گونه هایش سرخ از خون خویش
اشک های بی امانش آبشاری بر برف کوه
چشم هایش مهر ناب
تا رسید آخر دستش به بی کران
ابرها را كنار زد و خورشيد را
گذاشت در قلب آسمان
خورشيد شادمان تابيد
داغ شد خون گرمش در رگ های زمین
ابرها را سوزاند
و زمين شد روشن
دخترك
نقش چهرهاش بر رخ خورشيد نشست
دختر آفتاب رو با خورشيد رفت
از همان وقت
خورشيد
خورشيد خانوم شد.
.....................................................

زینب برزگری
بلارنی
روزی بود و گذشت
همان که دست هایش پا به پای رفتن، هِی آمد و رَ فـت
*
_ شکار ِ بی هوای ِ دو سه شبگیر
پُکی بود و
_چیزی شبیه ِ عشق
« بلارنی» و «من» و «تو».
***
_...
« بلارنی»!
آه « بلارنی»!
لباس ِ شبت عالی و لب هایت جانی و بَهـ و بَهـ و بَهـ چه ان دااا
می چه اح واا لی حا لی
_...
تق و تق و تق: دستت روی قلبم جا مانده
در ها را باز و / بار داده ایم ما
« بلارنی» را بوسیده ای؟
دست هایت را چه طور...
شسته ای؟
_...
« بلارنی»!
آه « بلارنی»!
بطری آبت با بندهای ِ صورتی ِ کفش دوزک، شمایل ِ رنگ پریده ای است
از شقایقی مجازی.
_...
می دانی؟ ملکه تختش را تاخت زده و
من در نطفه ی تو غرقم و
بین خودمان هم مانده که زهدان ِ مادرت را درز گرفته ای و
ساری ام در این خلود و تو
پای منقل مرا پُکیده ای
پُک بعدی جای ِ خالی ام را خمیده ای
حالا که اصلن به مبارکی ِ آن روی ِ تان
به من چه که انگشت روی دکمه هِی
PLAY PLAY PLAY
راست شده ای و سبز جای درخت
خبردار که می ایستی می شوی دقیقن شبیه یک نخل
ساکن و ساکت، سالخورده ای ناقل
[ آه « بلارنی»!]
حالا نه « بلارنی»
نمیر
بزن « بلارنی»: دست دست دست/ هو بکش/ آی بخندیم بخند/ انگار نه
انگار فقط همین:/بخند
ببین: در کلاهشان
“The reader”
جای نُقل و شعر
نه
نبین:
قبا روی باسن ِ لخت ِ رجّاله می نشانند
نبین.
ببین! آمدی و نسازی ها.
آمدی و...
*
[« بلارنی» بی هیچ وقعی:]
ریزه ریزه ریزه ریزه / این دل من ریش ِ ریشه
***
تلنگر ِ ریزش ِ کوه روی ِ آدم های ِ ... روی ِ آدم های ِ... روی ِ
آدم های ِ هرجور، ناجور
رادیوی ِ موجی، حالی به حالی ِ گزارشی رعشه ای
که تحوّل ِ دنیا به دست فاحشه ای؟
حالا طارومه می دهی و بیدمشک؟
حالا گوش کوب روی صورتک و دهانی گشاد و
کولرهای ِ گازی با انتظاراتی وافی و خزعبلات ِ یک ...
هالویی؟
***
[ بی هوا دوباره « بلارنی»:]
انکارِ مرده: که سرم
که تنم
پیش از اینم، بیش از اینت
به سلامتی مِی بزن به زن
به سلامتی به مرد
به زن مِی بزن.
سر ِ زا سرِ راهِ کیوسک، خبرش عزا
بیش از اینم
ای عاقلان دیوانه ام
به نگاه ِ چپتان بیگانه ام
یک لولیِ دیوانه ام وُ اید.
وَ شنید و نشنید
چه بخواهید، چه نخواهید:
روی سکو خرقه می سوزم سراب
عین سوسه، خنده گریه، سرمه می ریزم:
بخواب.
_____________________________________________________
1. Blarney
*« بلارنی» اسم محبوب زن در ایرلند و به مفهوم مجازی ِ بسیار ستایش
شده، و همچنین نام سنگی در قصری به همین نام در ایرلند است که
بنابر افسانه هرکس آن را ببوسد، مورد ستایش بسیار قرار می گیرد.
2.The Reader
نام ِ یک فیلم ِ سینمایی
 |
|
|