
روایت جستجوی اندک جایی برای زیستن
بهنام ناصح
نگاهی
به رمان «سانست پارک» نوشته پل استر
پل استر نویسنده موفق کتابهایی نظیر
ناپیدا، سفر در اتاق تحریر، مردی در تاریکی، اوهام و ناپیدا است.
وی در سال 2006 جایزه شاهزاده آستوریاس در ادبیات و همچنین جایزه
آکادمی هنر و ادبیات آمریکا را به دست آورد. از جمله جوایز و
افتخارات دیگر استر میتوان به جایزه «هیولا» اشاره کرد. همچنین
کتاب «اوهام» نیز از این نویسنده در فهرست نهایی جایزه ادبی دوبلین
اینترنشنال، جایزه پن/فاکنر برای «موسیقی شانس» و جایزه ادگار آلن
پو برای «شهر شیشهای» قرار گرفت.
آثار استر به سی و پنج زبان از جمله فارسی ترجمه شده است. رمان
«سانست پارک» یکی از آخرین آثار این نویسنده، توسط مهسا ملکمرزبان
به فارسی برگردانده شده و از سوی انتشارات افق با خرید حق انتشار
(کپیرایت) از ناشر خارجی به چاپ رسیده است. آنچه میخوانید نگاهی
است به این رمان و برخی تفاوتهایش با آثار قبلی این رماننویس.
استر همیشه به این نظر منتقدان که وی رماننویسی پست مدرن است با
دیده شک و تردید نگاه کرده و حتی در مصاحبههایش خود را بیش از
رماننویس، قصه گو معرفی کرده است. اینکه این نویسنده چقدر به این
حرف معتقد است یا دست به تجاهل میزند، بحث دیگری است اما با نگاهی
به رمانهایش و توجهاش به داستانگویی در آثاری مانند «اتاق
دربسته» یا «دیوانگی در بروکلین» گاه شاید بتوانیم بپذیریم که او
فارغ از همه این حرفها در پی بازگویی قصهای است که میپسندد؛
بدون آنکه در بند آن باشد در چه شیوه و نحلهای جای میگیرد. گاه
آنچنان این داستانها سر راست و بیحاشیه به نظر میرسند که
خواننده شک میکند شاید رمز و رازی در پس ظاهر سادهشان پنهان باشد
و گاه نیز با خود میگوید: «به جز جذابیت ظاهری آثار چه شگردی در
کارهای استر وجود دارد که وی را به نویسندهای مطرح تبدیل
کردهاست؟ و آیا ما مرعوب نامها نشدهایم؟»
پاسخ به این سوال هر چه باشد، در «سانست پارک» با قضیهای متفاوت
مواجهایم؛ نویسنده در این اثر، اکثر خوانندگان کتابهایش را
غافلگیر میکند. انگار خود او هم باور کردهاست که نویسندهای پست
مدرن است، یا اینکه پردهها را کنار زده و آن گونه رفتار کرده،
یا سعی کرده رفتار کند که سالها از او انتظار میرفته. و شاید هم
همه اینها زائیده پیشداوریهای ما باشد و او سیر طبیعی
نویسندگیاش را طی میکند؛ بدون آنکه به همه این بایدها و نبایدها
بیندیشد.
«سانست پارک» مثل بسیاری از دیگر رمانهای استر با داستانی مشخص و
معلوم آغاز میشود ولی برخلاف آنها، شکل دیگری به خود میگیرد؛
مایلز هلر جوانی 28 ساله و با استعداد، به دور از بلندپروازی، به
شغل کم اهمیت تمیز کردن خانههای واگذار شده میپردازد. وی با
دختری 17 ساله به نام پیلار در پارک آشنا میشود که مشغول مطالعه
است؛ دختری کوباییالاصل که هنوز به سن قانونی نرسیده و همین مساله
آشنایی بیشتر آنها و عشق افلاطونیشان ( آنطور که از ترجمه کتاب
بر میآید) را در یک خانه غیر ممکن میکند، خصوصاً اینکه خواهر
بزرگتر و بدجنس پیلار به همین منظور، قصد اخاذی از مایلز را دارد.
مایلز مجبور میشود تا رسیدن پیلار به سن قانونی برای مدتی به
نیویورک و به خانهای وانهاده به حال خود در «سانست پارک» برود و
به همراه یک دوست قدیمی و چند دوست مشترک زندگیاش را بگذراند.
اما در طول رمان، استر با آوردن خرده روایتهای گوناگون درباره
زندگی بازیکنان بیسبال گاه از داستان خطیاش تخطی میکند و
حکایتهای مفصلی تعریف میکند که شاید در نگاه اول خسته کننده به
نظر برسند اما با توجه بیشتر میتوان نقطه مشترکی با داستان اصلی و
ماجرای عذاب وجدان مایلز در آنها یافت؛ عذاب وجدانی که شخصیت اصلی
رمان را میآزارد و با انتخاب نوع پستی از زندگی، به آنچه گویا در
ناخودآگاهش، نوعی پس دادن تقاص است سوق میدهد. وی در حالی که پدرش
ناشری معتبر است و مادر و نامادریاش هر دو میتوانند کمکش کنند،
چندین سال از آنها دوری میکند و به سختی زندگی میگذارند چون خود
را در مرگ نابرادری نوجوانش مقصر میداند؛ ماجرایی که پیشترها با
دعوایی برادرانه در جاده آغاز و در تصادفی مرگبار خاتمه یافته
بود. پدر و نامادریاش از جزئیات این قتل غیرعمد، ناآگاهاند اما
در اواخر داستان، مایلز با اعتراف در نزد آنها میخواهد خود را از
بار این فشار طاقت فرسا که سالها بر گردهاش سنگینی میکرده
برهاند.
نویسنده در «سانست پارک» نشان میدهد که چندان در صدد حکایت رابطه
مایلز و پیلار نیست و به توصیف شخصیت دختر در حد تیپ نوجوانی
فهمیده اما کم سن و سال بسنده میکند و حتی ماجرای تهدید خواهر
پیلار را خیلی سردستی و گذرا شرح میدهد اما در
عوض
با پرداختن به زندگی شخصیتهای به ظاهر فرعی داستان مثل
همخانهایهای مایلز در سانست پارک روایتهایی دیگر و کم مرتبط با
داستان اصلی را حکایت میکند. استر سعی میکند با شرح هرچه مختصر
ماجرای عاشقانه مایلز و پیلار، آن چه را قصد دارد در لایههای
پنهانی رمان بیان کند، تحت شعاع قرار ندهد؛ برای همین هر جا که پای
آن دو به میان میآید با زبانی موجز و گاه بیحوصله قصه را شرح
میدهد مثلا میگوید: « این بهترین اتفاقی بود که میتوانست برایش
بیفتد، این بدترین اتفاقی بود که میتوانست برایش بیفتد. یازده روز
با پیلار بودن و مصیبت سوار کردن او به اتوبوس و فرستادنش به
فلوریدا. با این حال، به یک چیز مطمئن است. اینکه او را بیش از هر
کسی در دنیا دوست دارد و تا آخر عمر دوستش خواهد داشت. لذت تماشای
دوباره صورتش، لذت گوش دادن دوباره به خندههایش، لذت گرفتن دوباره
دستهایش، لذت تماشای دوباره اخمش، لذت تماشای دوباره شانه زدن
موهایش، لذت تماشای دوباره لاک زدن ناخنهایش، لذت دوبارهی با او
از کتاب حرف زدن، لذت تماشای دوباره چشمهای اشکبارش، لذت تماشای
دوباره راه رفتنش، لذت گوش دادن دوباره به بد و بیراههایی که نثار
آنجلا میکند، لذت دوباره کتاب خواندن برای او و...» و این گونه
خود را از شرح ماجراهای مختلف میرهاند.
این شیوه داستانگویی تنها به روابط این دو شخصیت محدود نمیشود
بلکه فضای سرد روایت برخلاف آثار قبلی نویسنده، تقریباً بر تمام
رمان سایه میافکند؛ به نحوی که کمتر شاهد نقل قولهای مستقیم
آدمها با هم و یا فضاسازی صحنهها هستیم و بیشتر به توصیف حالات
روحی و واکنشهای آنان اکتفا میشود.
از جمله روایتهای فرعی این رمان میتوان به داستان فیلم معروف
«بهترین سالهای زندگی ما» ساخته ویلیام وایلر اشاره کرد که چندین
بار در رمان به آن اشاره میشود به گونهای که انگار استر قصد دارد
به آن ادای دین کند. داستان این فیلم ماجرای سه سرباز وظیفه
آمریکایی به نامهای آل، فرد و هومر را حکایت میکند که پس از
پایان جنگ جهانی دوم به شهر زادگاهشان باز میگردند تا زندگی
جدیدی را آغاز کنند. آل به نزد همسرش (لوی) و فرزندانش میآید و با
مقام بالاتری در بانک سابق خود مشغول بهکار میشود. هومر که دستش
را در جنگ از دست داده، از دلسوزی و ترحم بیجای نامزدش (اودانل) و
اطرافیانش عذاب میکشد و فرد نیز که با همسرش (مایو) دچار دردسر
شده، به دختر آل (رایت) دل میبازد و سرانجام و به رغم مخالفت پدرش
با او ازدواج میکند...
نویسنده شاید با پرداختن به داستان این فیلم که یکی از
پرآوازهترین ملودرامهای جنگی تاریخ سینماست بر ارزشهایی که
جامعه آمریکا همواره بر آن تاکید یا به داشتنش تظاهر میکرده،
تاکید کند و نابسامانی زورمدارانه آن را به رخ بکشد.
گذشته از شکل روایت، «سانست پارک» بیشک نمایانگر برههای از تاریخ
معاصر آمریکاست. داستان در سال 2008 میگذرد و آمریکای بحرانزده
اقتصادی را به نمایش میگذارد؛ جایی که همه برای اندک جایی برای
زیستن تا پای جان تلاش میکنند. در ابتدای رمان میخوانیم خانههای
وانهاده به حال خود توسط مالکانی که از پس وامهای خود
برنیامدهاند و توسط دولت یا بنگاههای بزرگ تصرف شدهاند، توسط
مایلز و همکارانش تمیز میشود و او از اشیاء باقی مانده به
یادگارعکس میگیرد. هر چند این کار وی با تمسخر
دوستانش
مواجه میشود اما انگار او با اینکار میخواهد با نگاهی انتقادی،
بخشی از تاریخ زندگی از دست رفته مردم و یا مردم از دست رفته را در
تاریخ ثبت کند؛ یعنی همان کاری که خود استر قصد انجام آن را در این
رمان دارد. جالب اینکه سرانجام خود مایلز مجبور میشود در چنین
خانهای با چند دوست دیگر سکنا بگزیند؛ جایی که سرانجام با خشونت
توسط پلیس بازپس گرفته میشود و مایلز در برخوردی احساسی با یکی از
ماموران، او را زخمی میکند و با این کار آیندهاش با پیلار را در
وضعیتی مبهم و تا حدی تباه شده مییابد.
برخی منتقدان آستر را به عنوان یک تکنسین درخشان ادبی میشناسند که
موشکافانه همه ساختار و دیدگاههای مرتبط با متن اثرش را تحت کنترل
دارد و حتی برخی معتقدند که هر کدام از رمانهایش را میتوان به
عنوان الگویی، سر کلاسهای آموزش داستاننویسی برد تا شگردهای
داستاننویسی را آموزش داد؛ هر چند در درستی این نظرات نیز جای
تردید وجود دارد اما دستکم در این اثر، رابطهای بین متن و آن چه
ستایندگانش به اغراق یا به درستی دربارهاش میگویند نمیتوان
یافت؛ چرا که «سانست پارک» بیشتر به متنی تجربی نزدیک شده است به
نحوی که انگار نویسنده سعی دارد میدانی بیابد تا بتواند مانوری
نمایشی برای ارائه مجموعهای از شیوههای نوشتاری خلاق خود پیدا
کند.
 |