امیدوارم صخره را تا بالای تپه برسانم
 
‏ترجمه زهرا تیرانی
 

گفت‌وگو با جویس کارول اوتس درباره نوشتن و دشواری‌های آن

جویس کارول اوتس در 16 ژوئن 1938 در آمریکا متولد شد. وی خواندن و نوشتن را در سنین پایین آغاز کرد و در نوجوانی با آثار فاکنر، داستایوسکی، همینگوی، شارلوت و امیلی برونته آشنا شد که تاثیر عمیقی بر شخصیت ادبی‌اش گذاشت. وی نویسندگی را از 14 سالگی یعنی زمانی که ماشین تحریری به دست آورد شروع کرد و که این کار تا این زمان ادامه دارد. اوتس اولین داستان خود را در 19 سالگی نوشته و پس از آن بیش از 159 اثر مختلف در کارنامه خود به ثبت رسانده ‌است. وی در بین سال‌های 1963 که اولین مجموعه داستانش را منتشر کرد تا سال 2001 توانست 29 جایزه ادبی و هنری را از آن خود کند و این رکوردی است که هیچ نویسنده آمریکایی دیگری نتوانسته در چنین بازه زمانی‌ به دست آورد. از اوتس چندین اثر به فارسی برگردانده شده‌‌ است که از آن جمله می‌توان به «سیاهاب» با ترجمه مهدی غبرائی، رمان «جانورها» با برگردان حمید یزدان‌پناه، رمان «ما خانواده مل ونر بودیم» ترجمه رویا بشنام، مجموعه داستان «وقتشه با من زندگی کنی» ترجمه مهری شرفی و نمایشنامه «صدای درهم» ترجمه کتایون حسین‌زاده اشاره کرد.
در گفت‌وگویی که می‌خوانید این نویسنده از نظراتش درباره نویسندگی و آن چه او را به نوشتن پیوند می‌دهد سخن گفته است.

 

از چه زمانی متوجه شدید که می توانید چیزی بنویسید؟
وقتی خیلی جوان بودم نوشتن را شروع کردم. حتی قبل از این که خواندن و نوشتن یاد بگیرم ادای نوشتن بزرگ‌ترها را در می‌آوردم. بنابراین این‌طوری نوشتن را شروع کردم قبل از این که قادر به نوشتن باشم؛ اما آن زمان به نویسنده شدن فکر نمی‌کردم. مانند بسیاری از کودکان فقط به دنبال کنکاش، طراحی و نقاشی کردن بودم. مقداری هم آهنگ و آواز و غیره ساختم اما نوشتن تنها چیزی بود که با آن مانوس شدم.

آیا خانواده‌ات از تمایلت به نوشتن اطلاع داشتند؟
بله، فکر می کنم آنها فهمیده بودند؛ چون همیشه تشویم می کردند. ما در مزرعه‌ای کوچک در شمال نیویورک زندگی می‏کردیم و به نظرم آن محیطی واقعا مناسب برای پرورش خلاقیت کودکان به‌طور خاص نبود. به مدرسه‏ای که فقط یک کلاس درس داشت می رفتم. بنابراین کمابیش خودم راهم را یافتم اما خانواده‌ام همیشه پشتیبان وحامی‏ام بودند.

فکر می‌کنید خانواده و محیط اولیه زندگی‌ات تاثیری روی نوشتنت داشتند؟
همیشه به نوشتن خود زندگینامه خیلی علاقه‌مند بوده‌ام. والدین ونسل پدربزرگ و مادربزرگ‏ام علاقه زیادی به من داشتند. به نظرم در آنها یک نوع انعطاف پذیری واتحاد دیده می شد که ممکن است تا حدی در نسل من و نسل‌های بعدی کمتر دیده شود چون از زمان بحران اقتصادی (1930-1940) در آمریکا، زندگی کردن نسبتا راحت شده است. بنابراین به نسل پدر و مادرم علاقه بیشتری دارم. شاید گذشته از احترام، حس کنجکاوی نسبت به آنچه که آنها گذراندند، علاقه مرا به نسل آنها بیشتر کرده است.

اولین چیزی که نوشتید درباره چه بود؟
اولین چیزی که نوشتم درباره حیوانات و مزرعه بود. من حیوانات را خیلی دوست دارم وبا آنها احساس نزدیکی می‌کنم. زمان‌های زیادی را با حیوانات سپری کردم که به زمان کودکی‌ام بر می گردد؛ درباره گربه‌ها و اسب ها می‌نوشتم.

از چه زمانی فهمیدید که قصد دارید نویسندگی را دنبال کنید و آیا شیوه‌ای برای نویسندگی درپیش گرفتید؟
خیلی مشتاق درک صداها و احساسات بودم. چهارده ساله بودم که کتابی از ویلیام فاکنر خواندم؛ در طول کتابخانه کوچکی در لاکپرت نیویورک قدم می‌زدم که چندین کتاب روی قفسه دیدم. کتابی درباره بیوگرافی منتقدانه از فاکنر را به امانت گرفتم. به‌طور مبهم چیزی‌هایی از فاکنر شنیده بودم چون که جایزه نوبل برده بود. وقتی به کتاب نگاهی انداختم جذبش شدم. بنابراین وقتی شروع به خواندن کتاب‏های فاکنر کردم تقریبا 14 یا 15 سالم بود و همین باعث ترغیبم به نوشتن شد.
همچنین جذب همینگوی شدم که تا اندازه‌ای نقطه مقابل فاکنر بود. بنابراین بدون این که بدانم دارم چه کار می‌کنم، به نوعی کارآموزی‌ام را شروع کردم.

از چه زمانی واقعا تصمیم گرفتید که از دیگر نویسندگان پیروی و شیوه‌شان را دنبال کنید؟
از زمانی که دانش آموز دبیرستانی بودم به‌طور بسیار منظم خواندن و پیروی از نویسندگان را شروع کردم. پیروی از آنها آگاهانه نبود. خودم را تحت طلسم فاکنر و همینگوی یافتم. مطالعه آثار یوجین اونیل را به یاد می‎آورم. جوان‌تر از آن بودم که خیلی از چیزهایی را که می‌خوانم درک کنم، اما شیفته زبان، آهنگ و ریتم صدای آنها بودم و مثل این‌که به خلسه بروم مرا جذب آنها می‌کرد.

از چه زمانی تصمیم گرفتید نویسنده شوید و شروع به برنامه ریزی برای نوشتن کردید؟
هرگز خودم را در زندگی به عنوان یک نویسنده تصور نکردم. به عقیده من در هنر، اشخاص همان کاری را که دوست دارند، می‌کنند. بعضی‌ها پیانو می نوازند چون این کار را دوست دارند همان‌طور که کسانی هم نقاشی یا مجسمه‌سازی می‌کنند. اما زمانی که کسی از طریق نوشتن و کارهای مثل آن دنبال جذب مخاطب است اسمی مثل "نویسنده" به او اطلاق می شود؛ در حالی که فکر می‌کنم که این عمل، خودآگاهانه و متعالی است در صورتی که من هرگز برای رسیدن به آن تلاش نکرده‌ام. من می‏نویسم اما دوست ندارم خودم را نویسنده بدانم چرا که فکر می‌کنم چنین تصوری تا حدودی خودبزرگ‌بینی و پرمدعا بودن است. در حال حاضر، من یک معلم هستم. به معنای واقعی کلمه، معلم هستم و آن نوع دیگری از فعالیت است. نویسنده بودن چیزی است که بیشتر تمایل به انجامش دارم تا صحبت کردن درباره‌اش.

آیا حس می‌کردید که با کودکان دیگر فرق دارید؟
مقایسه کردن خود با دیگران واقعا سخت است. هر کدام از ما شخصيت خاص خودش را دارد. اغلب احساس کرده‌ام که آدم خیلی خنثایی هستم و تقریبا هیچ شخصیتی ندارم. اما تا آنجا که به شخصیت من مربوط می شود گویا که آدمی بی طرف یا میانه‌رو هستم. نمی دانم متفاوت از دیگران بوده‌ام یا نه، ممکن است بوده باشم. شاید هیچ کسی شخصیت نداشته باشد و هر کس شخصیت خود را در مفهومی که درمی‌یابد، می‌سازد.

آیا با مشکل عمده‌ای در دوران نویسندگی مواجه شدید؟
مشکل عمده؟ کمتر مشکلی در طول زندگی داشته‌ام. دوست نویسنده‌ای به نام جان مکفی در پرینستون دارم که می گوید هر نویسنده‌ای گاهی با کمی اعصاب‌خوردی کوچک در نیم‌روز مواجه می شود اما هم‎چنان به نوشتن ادامه می‏دهد. فکر می‌کنم منظورش همین مشکل عمده باشد. هر روز شبیه یک صخره بزرگی است که در تلاشم آن را به بالای تپه برسانم. آن را تا حدی معقول به بالا می‌برم، کمی به عقب بر می‌گردد ولی باز به جلو هدایتش می‎‌کنم، امیدوارم صخره را تا بالای تپه برسانم.

آیا تا به حال احساس یأس کردید؟
چندین بار چیزی مثل یاس را احساس کرده‌ام. حالا صحبت کردن درباره‌اش برایم سخت است چون کسی نمی‎تواند عمق احساساتش را به دیگری منتقل کند. وقتی کسی در باره چیزی با نگاه به گذشته حرف می‎زند، به نظر راحت می‌رسد اما زمانی که در حال تجربه کردن آن است چنین حسی ندارد.

وقتی احساس شکست می‌کردید چه چیزی باعث ادامه کارتان می‌شد؟
هرگز احساس شکست نکردم. همیشه به جلو حرکت کرده‌ام. به خودم اجازه احساس شکست نمی‎دهم. احساس شکست می‌تواند آغاز یک شکست باشد. یک بار روی پروژه ای کار می کردم. آن پروژه مهم‌ترین مثال در ذهنم است که چطور شکست را تجربه کردم؛ اما با پیدا کردن روش ارتباط با موضوع، نوعی روش زندگی را هم یافتم. نوشتن مانند روش زندگی است؛ ما باید مسیر درست را پیدا کنیم در غیر این صورت فقط مواد خامی باقی می‌مانند که نمی توان هیچ کاری با آنها کرد.

در مورد فرایند نوشتن بگویید؟ چه مراحلی طی می شود تا اثر به پایان برسد؟
مراحل نوشتن از شکل گرفتن ایده تا به پایان رساندن اثر، واقعا غیرقابل پیش بینی است و ممکن است سال‌ها طول بکشد. برای نوشتن یک رمان عناصر زیادی به ذهن می‌رسد. مثل انشعاب‌های فرعی هستند که مسیرشان را به سمت رودخانه سوق می‌دهند. شما رودخانه را می‏بینید که به نظر می‏رسد شبیه یک کل منسجم است اما در حقیقت، از بی‌شمار- شاید هزاران – انشعاب‌های فرعی کوچک ساخته شده است. حتی سخت است در مورد این موضوع صحبت کنیم. در حال حاضر این یک جور جریان جویباری است.
اگر ایده‏ای داشته باشم، آن ایده کافی نخواهد بود. ایده باید با یک چیزی از ناخودآگاه، نوعی همفکری یا ارتباط، درکی نمایشی مانند جرقه شناختن، تقویت شود. به طور مثال می خواستم رمانی بنویسم درباره مردی که به اشتباه متهم به جنایت شده بود و احتمال می‌رفت به زندان برود. بچه‌هایش در صدد تبرئه او بودند و تلاش می‌کردند پدرشان را آزاد کنند. این ایده‌ای بود که سال‏ها در ذهنم می‏گذشت اما وقتی روی رمان کار کردم آن ایده سرنوشتی متفاوت به خود گرفت. جرقه اصلی را به خاطر می‌آورم و بدون آن جرقه نمی توانستم آن رمان را بنویسم. اما اکنون آن رمان کاملا متفاوت است و این مراحل مرموز را نمی فهمم.

هیجان انگیزترین لحظه زندگی‌تان چه بود؟
شاید در آینده اتفاق بیفتد. مطمئن نیستم. زندگی‌ام بسیار درونی و منزوی است. آنقدر تمایلی به توجه کردن به مسائل بیرونی ندارم. وقتی من و همسرم با همدیگر می دویم واقعا شادم. زمانی که در طبیعت هستم احساس آرامش می کنم. آدم بسیار فعالی هستم؛ هنگامی که می دوم سوخت و ساز بدنم به‌نظر طبیعی می رسد، نه موقعی که روی صندلی نشسته‌ام. بنابراین شادترین لحظات زندگی‌ام مسلما زمانی است که در خلوت یا با همسرم در طبیعت باشم.

می‌توانید برای کسانی که هیچ اطلاعی در زمینه‌ کاری‌تان ندارند، توضیح دهید و آنها را ترغیب به نوشتن کنید؟؟
نوشتن؟ حوزه نوشتن با تنش همراه است و نوعی فعالیت هنری است. فکر می‌کنم از لحاظ روانشناسی در بعضی موارد خوب نیست. نوشتن بسیار مهیج و متلاطم است. من از تدریس صحبت کردم که آن را بسیار آرام، صلح آمیز، مفید و نیروبخش یافتم. تدریس یک فعالیت اجتماعی است. خلق تخیلات فردی، نوعی انزواست و من آن را بارها مملو از اضطراب یافتم پس لزوما آن را توصیه نمی کنم. من فکر می کنم کسانی که هنرمندند، هنرمند خواهند شد و برخی از آنها فشار روانی زیادی را متحمل می‏شوند. من نمی‌توانم در آینه نگاه کنم و به خودم بگویم که این بهای سختی است. زیرا که ما واقعا نمی دانیم، تا این که همه ما به پایان برسیم و بعد ببینم که آیا این سختی ارزش‌اش را داشته یا نه.

آیا برای شما تدریس نوعی توازن برای نوشتن است؟ توازنی بین درون‌گرایی و برون‌گرایی؟
ممکن است باشد. تدریس برای من مثل نوشتن است. البته من فکر می‌کنم نوشتن کارخیلی راحتی نیست. من بچه‌ای ندارم اما اگر داشتم و به زمینه‌ی تولید کاری خلاق، گرایش پیدا می‌کرد، نگرانش می‌شدم. 



 اول صفحه

 

یادداشت

برای نویسنده شدن باید نوشت

روایت جستجوی اندک جایی برای زیستن

شعر

ترجمه شعر

داستان

امیدوارم صخره را تا بالای تپه برسانم

آثار سطحی ماندگار نمی‌شوند

معرفی کتاب

ارتباط با ما