شعر

 




نصرت الله مسعودی


ساده می نویسم پارمیدا!

همیشه ساده می‌نویسم
مثل وقتی
که ساده رنج می‌برم
و سایه وُهمسایه‌‌‌ام
بی خبراست.
فکرنكن كه دوستیم
یقین داشته باش ازدوست داشتن ها
آنقدرعبوركرده یی
كه من دیوان ِهیچ شاعرِعاشقی را نمی خوانم
تا كم نیاورد.
خوابت را كه می بینم
كمی نازك ترازآبی دریا
روی دستم بخواب رفته یی
برساحلی كه درآن
چشم ِهیچ نهنگی هرگز
باز نمی ماند.
چقدرجای پای عاشق بجا مانده است
تو كناركدام یكی
رو به بلند ترین موج
با انگشت ِ شست
ساده سرنوشت مرا رقم زده یی
كه ازارتفاع ِاین خواب نمی افتم؟
ساده می نویسم
درست مثل وقتی كه برای نوشتن ِعشق
دست به دامن آزادی می شوم.

18 / خرداد / 90

.....................................................

ملاحت اسدالهی
برای دنیا عباسی نازنین

در تو باران
گیسوانش را
با دختران شهرم به مهربانی
شریک میشود
در تو رد هر رود بیقرار
به غزلی میرسد
تو ملتقای بنفشه و بهار نارنج و نسترنی
تو دیواری خسته نیستی
در کوچه ای کهن
اما تمام یاس های بنفش در اشعار من
سر بر شانه تو دارند...
عزیزم!
تو آن سالی
که تمام ماه هاش
" اردیبهشت " است!

31/1/90

.....................................................
 

روح‌اله پیریائی

سروهای بی سایه

زمان بر مدار ساعتی
      که ثانیه‌هایش را
      با سایه‌ی سروها می‌سنجد‌،
                             در گذر ست.
پلک
     بر هم که بگذاری،
مرا
به بی خورشیدترین اقلیم جهان
                      پرتاب می‌کنی‌،
به سرزمین رویاهای تیره
                 و سروهای سوخته.
در همان ثانیه‌های تاریک ست
     که یکدیگر را گم می‌کنیم.
من و تو
     از تبار رنجیم‌،
از جنس تنهایی انسان.
روی از من برمتاب!
تاوان یک لحظه تاریک چشمی،
دریا دریا
               اندوه و بیزاری ست.

آمریکا، ۲۰۰۸

.....................................................



 

رضا خلیلیان
 


ضد شعر

نه! این شعر نیست
باقی مانده های خاکستر شعور من است
رقصان با باد
در سراشیبیهای خاطرات ولنجک
آنجا که معشوقه هایم
زیر سایه سارهای خنک سپیدارها و چنارها
لغزان فرو می افتند بر
تنداب های کوچک جویهای همیشه جاری
نه! این شعر نیست
هیجان مرگ آلود سقوط آزاد 777ی است
وقتی که چند ابر کودک
بیداری کاپیتان را
به بازی گرفته اند
نه! این به شعر نمی شود
فریاد آزادی کلمات است
در گوش سفید این کاغذ
صدای لاستیکی اعتراض دانشجویان لاغر و عینکی است
میان بلوای فلزی قاشق و چنگال ها
در صحن کافوراندود سلف ها
به گربه کشورم،
که.............................
(این ضد شعر،خود ممیزی هم دارد)
نه! این شعر نمی شود
مرثیه ای است شاید
برای دوستم
که در بغض خیانت معشوقه اش
لابلای عطر سیگارهای ارزانش
زیر بهمن دود
محو می شود
زیر بهمن دود و
تلخ ،گیج و مهوع از
تمام سگ های هار عرقش
دسته دسته شعر ،زیر فندکش
شعله
شعله
شعله می کشد.....
نه! شعر این نمی شود
چشمانی غرق خون و اشک است
که دستهایم را خدا در آن
گردافشانی می کند
تقدس ده گانه انگشتانم است
که بر مردمکان سیاه
یادمان اکتاوهای غمگین را
اجرا می کنند....
هیس! بین خودمان بماند
نیست شعر این....
رستاخیز کالبدی است
که در قاب هیچ عکسی نمی گنجد
بیقرار و هیاهوزده
آپاسیانوتا/
در جولانی خاموش
از معشوقه ای به خیانتی
و از خیانتی به معشوقه ای

نه!به شعر نمی ماند
گنبد وارونه شیخ لطف ا... است این
هر چند که در برابرش
زیر نگاه همه تذهیب ها و کاشی های سرگردان
دختری را در نماز
به ملکوت آبی خیانت فراخوانده باشم
نه این شعر نیست!
شلیک قهقه ای است به صورت شما؛
زشت و شرم آور
وقتی که با پوزخندی
احترام کلماتش را گذر کرده باشید

.....................................................




سیّد محمّد صدرالغروی


1
سر مست و رقص کنان
چون آهوی خرامان در دشت
      در پی اطلسی های نو
از چشمه ی خورشید
      تا نا کجا آباد بی رنگی

2

او رفت
هم چون شکوه غروب خورشید
- تابناک و پایان ناپذیر -
چه زیبایی دل نشینی دارد
فضیلت انسان بودن

.................
....................................





لیلا کرد بچه


دردهای مچاله

این شعر نیست
تنها یک نسخه از هزار و صد نسخه ای است
که برای دردهای من پیچیده اند

( همین است که هربار درد را
مثل ماری دور خودم می پیچم
ویروسی
در هزار و صد نقطه از شهر منتشر می شود )


- « کافی است خودکارت را برداری »
این را دکترم می گوید
که        نوشتن شیوه ی جدید گریستن است
که        شعر آتش درونت را به انگشتانت می کشد
که        کاغذهای سپید دفترت یعنی
           کفن فقط برای پوشیدن نیست


( همین است که چرکنویس شعرهایم حتی
زباله های این شهر را به آتش می کشد )


می نویسم
و زنی انگشتان سوخته اش را از خانه بیرون می برد
می نویسم
و زباله های شهر را
دنبال نسخه های قدیمی می گردد
می نویسم
و دست هایی گُر گرفته دردهای مچاله اش را
از شهر دور می کنند
می نویسم
می نویسم و این کابوس
هرشب هزار و صد مرتبه تکرار می شود .


.....................................................

 

حمیدرضا اکبری شروه
 

این تکه های چوب نتراشیده

شیطان چوب خوش می تراشد

پشتش به من که می شود / یادش به من نیست شاید ؟!

رد بوسه اش هم پاک شده است / بابوی الکل !

این رنگ سرخ هم از پیاله او نیست؟

کمی قدیمی چپ می زنم / شیطان چوبش را تراشیده

کشاله رانم درد را می خورد / نخورده اما !

انگار شیطان هم زیر لحاف من آمده / جای زبانش لیسیده

جایی کنار خراش گلویم / اتفاق بزرگی شاید نباشد

مرور می شوم، هنوز چوب را حس نمی کنم / که خورده باشم با احساس !

اما هرروز وانمود می کنم خورده‌ام

این تکه های چوب نتراشیده سهمم حساب می‌شود .

خرداد 1390 اهواز

.....................................................




سمیه فرهمندیان


باغبان


1
سه واژه بيشتر نبود
من ، تو ،او
و زندگي
جنگ اين سه تن بود و بس.

2
ديباچه‌اي رو به مغز
بس كن
خسته ‌ام از اين همه عقل
شعرهاي بي مغز
کودکی دوید
مي‌خندم
در سر اين مردم چيست
 جز
 آغوش
 غذا
 و
 غم

3
دستانمان را مي‌فشرديم
  به سختي سيمان و سنگ
و فرياد مي زديم
  پرواز را.
و آنگاه
كه فسيل ملكه‌ي شاهين‌ها
بر سنگ زندان
يافت شد،
خاموش شديم.

4
      ديروز فرو رفتيم
و ميوه هاي كال را گاز زديم
ديروز در گوشمان مي‌خواندند،
چاره اي نيست
ورنه مي‌ميريد

و امروز امتداد ديروز است
استخوان را نمي‌شود جويد
كال‌ها را فرصت رسيدن نداده‌ايم
نوشتخوار لحظه‌هاي بي هدف
مشت را در دهانم فرو نبر
فردا امتداد امروز است.

5
  كودكي دويد
  گلداني افتاد و شكست
  گل غمگين ز سوگ گلدان جان باخت
  فردا
  كودك آمد و ديد
  كه گل روي يك عالمه خاك
  لب جوي آب خشكيده است
  كودك غمگين
  اشك در چشمان معصومش دويد
  گل و گلدان را همان جا خاك كرد
   و تصميم‌ گرفت
باغبان شود.

.....................................................




زینب برزگری

خلوت ِ درویشانه‌ی یک غار

فراموش می کنی هر بار
« من از جهان ِ بی تفاوتی ِ فکرها و حرف ها و صداها» که گریخته بودم
روبان ِ غرور و زنانگی ام هنوز بر بافتِ موهایم پروانه می دهد
هنوز انتهای ِ هر سیاهی ِ تار ِ من
صدای نوازش های مادرانه ای پیچیده است.
و هنوز
فراموش می کنی هربار
موسیقی ِ متن ِ شعرهای ِ تو« صدای حرکت پاهای مردمیست»
که همچنان طناب دار ِ مرا
از بلندای ِ واژه های ِ روییده ی دشت های ِ تو آویخته اند.
اگر چه دست هایم خلوتِ درویشانه ی یک غار است
اما
فراموش می کنی هربار
من عاشقانه هایم را میخ زده ام به دیوار
و چه خوب دانسته ای
تو می توانی بارها و بارها و بارها
باری از تغزّل های ناب تخیّل کنی.
تو می توانی در هرباری ِ هربار
در حرکت ِ قلموی موهایت
تصویری از چشمان ِ مرا سیاه کنی
می توانی در تصوّر ِ مردانگی ات
زنانگی هایم را رسوا کنی
تو می توانی تا انتهای ِ بارندگی های ِ موسمی
تا انتهای ِ رانش های ِ گاه به گاه ِ زمین های ِ آسودگی
هربار سِیلی از جاری ِ کلمه را بر سرم آوار کنی.
من هم می توانم از پشتِ شیشه های ِ کودکی ِ آهوانه ام
از نهایت ِ اوهام ِ یک اُپرای ِ عروسکی،
برایت لیلی بپیچم و زیر ِ درختِ کریسمَسَت
بابانوئل ِ سال ها وُ ماه ها وُ شب ها وُ روزهایت باشم
اما
هنوز ِ هنوزِ هنوز
فراموش می کنی هربار
موسیقی ِ متن شعرهای تو« صدای ِ حرکت ِ پاهایِ مردمیست»
که همچنان طناب دار ِ مرا
از بلندای ِ واژه های ِ روییده ی دشت های ِ تو آویخته اند
سیل ِ جاری ِ کلمه که به جای تو امضا کرده اند
به جای تو قلب شده اند
به جای تو مرد شده اند.
و در گندیدگی ِ دهانشان از نهایتِ من و تو چریده اند
از نهایتِ گریز ِ من
چشم هایم را
از پرده خوانی های تو
دزدیده اند.


(دی ماه ِ هشتاد و نه)




 اول صفحه

یادداشت

جايگاه واقعيت، شأن وهم و حلقه رابط باورپذيرى

خوانش اسطوره‌‌ای تنگسیر

«چشم‌هایش» پس از ۳۴ سال

شعر

ترجمه شعر

داستان

پیرامون هرمنوتیک شعر حجم

به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم

معرفی کتاب

ارتباط با ما