«چشم‌هایش» پس از ۳۴ سال

 

‏رامین مستقیم
 

یادداشتی کوتاه بر داستان «چشم‌هایش» نوشته بزرگ علوی

سرشب کتاب داستانی را دست می‌گیرم و هنوز شب به پایان نرسیده، آن را تمام می‌کنم و با شیرینی به جا مانده در نرم کامه‌ام می‌خوابم. البته ۳۴ سال پیش.
بار دیگر دوستی پیشنهاد می‌کند که برای گپ ضمن قدم زدن و دویدن نرم صبح ‌ای جمعه رمان کوتاه یا داستان بلند «چشم‌هایش» را باز بخوانیم.
۳۴ سال پیش متون دیگری می‌خواندیم. اگر داستانی گیرا نبود نمی‌توانست در جدول مطالعاتی ما در کنار آنتی دورینگ و فلان کتاب جای بگیرد. بسیاری از کتاب‌ها که این سال‌ها و در پیرانه‌سر می‌خوانم، آن موقع نمی‌خواندم. آن موقع می‌خواستم مانند هم نسل‌هایم جهان را تغییر بدهم و این روز‌ها می‌خوانم تا زندگی فلاکت‌بار را برای خودم تحمل پذیر کنم. اگر خودم را تغییر بدهم شاهکار کرده‌ام، تغییر جهان پیش کش!
این بار در میانه روز و بین کارهای مقاله‌نویسی برای روزنامه‌ام بازخوانی «چشم‌هایش» را شروع می‌کنم و یک نفس پس از چند ساعت می‌رسم به آخرین کلمات: آذر ۱۳۳۰- اردی بهشت ۱۳۳۱
روایت بزرگ علوی از مرگ استاد ماکان در ۱۳۱۷ جان می‌گیرد و تا ۱۵ سال بعد ادامه می‌یابد. ۲۸۱ صفحه داستان تا آستانة کودتا ۱۳۳۲ کش می‌آید. در داستان، ترس در «دوران دیکتاتوری» از‌‌ همان اولین جمله‌ها حس می‌شود. شاید در این سال‌های اخیر، نسل من به ساختن راه آهن و ایجاد امنیت و تشکیل دولت مرکزی قوی اهمیت بیشتری بدهد و نخواهد به یاد خود بیاورد که ۳۴ سال پیش از چه می‌ترسیده و از چه تنفر داشته. با این همه دست کم باز خوانی به من می‌گوید که از چشم تحصیل کردگان و فرنگ رفتگان دوران رضا شاه «طهران» آن موقع چه ترس ِ- شحنه خورده بود.
شاید با عینکی که امروز به روزگار می‌نگرم برداشت بزرگ علوی از آن دوران کمی قدرنا‌شناسانه باشد، اما پس از باز خوانش یادم آمد که ۳۴ سال پیش از چه متنفر بودم و البته کشف می‌کنم که قدر چه دستارودهایی را هم نمی‌دانستم.
داستان این گونه آغاز می‌شود:
«تهران خفقان گرفته بود. هیچ کس نفسش در نمی‌آمد. همه از هم ‌می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند.»
وجود یک راز برای آن‌که راوی دانای کل محدود بداند که صاحب آن چشم‌ها و راز مرگ استاد ماکان چیست، داستان را پر کشش می‌کند. این‌‌ همان گره افکنی مناسب است که داستان نویس نیاز دارد. قدم به قدم کشف راز ما را به راز دیگری می‌کشاند. همین که صاحب «چشم‌هایش» را پیدا می‌کنیم، زن صاحب چشم‌هایش می‌گوید که نامش فرنگیس نیست و بعد همین که می‌خواهی بفهمی که استاد ماکان چرا و چگونه در کلات مرد، می‌فهمی که این چشم‌هایی که استاد در تابلو کشیده‌‌ همان «چشم‌هایش» نیست.
آدم‌پردازی داستان هم بر کشش داستان می‌افزاید. مادر مومنه، پدر خرده مالک و ناظم مدرسه صنایع مستظزفه و سرتیپی که از همه معایب کشور با خبر است و می‌خواهد از این نمد برای خود کلاهی بدوزد و بالاخره، رضا شاه شخصیت غایب اما تولید کنندة ترس در داستان برای ما زنده هستند. با عینک امروزی داستان می‌توانست موجز‌تر نوشته شود. اما برای آنکه قدر کتاب را در باز خوانی بیشتر بدانیم، لازم است که کتاب تاریخ «بر آمدن رضا شاه» نوشته سیروس غنی را بخوانیم و در یابیم چرا سید ضیا الدین طباطبایی به احمد شاه می‌گوید در حکم من بنویس که من، سید ضیا،‌‌ همان دیکتاتوری است که مردم منتظرش هستند. پرسش من پس از باز خوانی چشم‌هایش امروز در ۱۳۹۰ این است: کدام برداشت در باره دوران رضا شاه درست است: مردم به دیکتاتور نیاز دارند یا آزادی؟




 اول صفحه

یادداشت

جايگاه واقعيت، شأن وهم و حلقه رابط باورپذيرى

خوانش اسطوره‌‌ای تنگسیر

«چشم‌هایش» پس از ۳۴ سال

شعر

ترجمه شعر

داستان

پیرامون هرمنوتیک شعر حجم

به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم

معرفی کتاب

ارتباط با ما