افسانه بديع مَلِك

 

‏عليرضا ذيحق
 

از سری داستان های عاميانه آذربايجان

جان و دل بديع ملك پادشاه مصر، هميشه غمگين بود و هرچند دهها پريزاده ي زيبا رو چون پروانه در طواف شمع وجودش سر از پا نمي شناختند اما دل او، از عشق تهي بود و به جستجوي رنگين كمان عشق، در پيچ و خم آسمانهاي پرستاره ي قلب اش، تنها و محزون پرسه مي زد و اما تو ني ني چشمانِ هيچ نازنيني، عطر و بوي همدلي را حس نمي كرد. روزي مادرش قلندري جست و گفت :
" تومردِراهي و هزار راه وبيراهه را به هم دوخته اي و خواستم كه تا دوباره رفيقِ راه نشده اي، نشان دختر رعنايي را از تو بپرسم كه در زلف و خال و كمند گيسو و شيريني كلام و دلبري و طنازي ، همتا و قرينه اي براي او نمي شود يافت ؟"
قلندر پر ازشك و هراس، در فكرو خيالي عميق فرورفت وآنچه را كه در دل داشت مي خواست پنهان كند كه نثار مشتي جواهربه او ، صبرو طاقت از كف او بربود و از خفاي ردايش ، تصويري در آورد و گفت:
" نامش بديع جمال است و شاهدخت قصر حَلَب. تنش عطر و عبير است و در آتش عشقش، شاهزاده هاي آفتاب ْ صورت و دليرانِ شير صولت، جاني سوخته دارند. نگارگران در چين و ماچين هم ، تصاوير رخ ِ اورا به نقره و طلا مي فروشند . "
تصوير شاهدخت در دستِ ملكه ي مادر بود كه بديع ملك وارد اندروني شد و تا چشم اش برآن تصوير روشن گرديد، هوش و حواس و عقل و خِرَدَش را يكهو گم كرد و در سرش شور عشق، نشر گرفت. با تصوير ِآن رعنا، روزان وشباني را خلوت كرد و از اين واقعه، مادرش شادان بود كه سرانجام او محوِ جمالِ دختري شده و مي تواند براي خواستگاري پاپيش بگذارد.
روزي بديع ملك، غرق در درياي دُرّ و گوهر با لباس سروري در بر، مادر و وزيران را خبر كرد و با الوداعي غافلگيرانه از سفري دور ودراز براي به دست آوردن بديع جمال گفت. هرچه اصراركردند كه اين را بر عهده ي بزرگان دربار بگذار، تو كله اش نرفت و تاج و تخت را به مادرش سپرد و بي آن كه خلايق مصر خبردار شوند، سر سپرده ي راهي شد كه چون كلافي سر در گم با صدها گره در هم پيچ مي خورد.
اهل دربار تاساحل نيل اورا مشايعت كرده و وقتي ناخدا شراع را كشيد و باد ِ مراد وزيدن گرفت، كشتي چون تيري كه از چله ي كمان رها شود، بر روي آب روان شد.
بديع ملك از بحر و برّ گذر كرد و وقتي به شهر حلب رسيد و از باده ي ناب سري گرم نمود ، غبار از تن بشست و وتا خستگي را از جسم و جان اش براند، سراغ قصر شاهدخت را گرفت . مثل همه ي روزگاران و دياران، بديع ملك كه پول و ثروتي فراوان داشت، در اسرع وقت؛ دوستان فراواني يافت و به مثابه اينكه بيگانه اگر غني باشد خويشِ آدمي به حساب مي آيد، بديع مَلُك نيز با كمك دوستان تازه اش، باغبان قصر را با انعامي گول زد و وقتي كه بديع جمال پابه باغچه ي قصر مي گذاشت، فوري در مقابل اش سبز شد. او دسته گلي را كه با دانه هاي الماس آن را آراسته بودتقديم بديع جمال كرده و در يك چشم به هم زدن دور شد. بديع جمال نامه اي لاي گلها ديد و شروع كرد به خواندن:
" تصوير جمالت مفتونم كرد ه و قلبم دريچه اي شده كه فقط مهتاب ِرخِ تو در آن مي تابد. مثل پرنده اي كه خُلقَش تنگ باشد و توقفس، بال و پرش زخمي، تاب و توانم را عشق تو ، از خانه ي جان ويران كرده است ."
بديع جمال تا دسته گل فاخر و درخشان را در لاي دستانش ديد و نامه ي آن دلير عيار راخواند، مشتاق ديدار ِ يار شدو حكايت اين قضيه از باغبان پرسيد . باغبان تقصير را بر گردن گرفته و از ترس جان، درخواست عفو داشت كه شاهدخت خنديد و گفت :
" اورا باري ديگر به قصر راه بده تا از نزديك ببينمش . "
باغبان مژده به بديع مَلِك برد و او، با پيشكشي گرانبها و موهايي پرپشت و برّاق و تاب خورده و سيمايي بشّاش، به سوي دلبر شتافت. بديع جمال و بديع ملك چون رو در روي هم قرار گرفتند هردو انگار كه دنيا را به آنها داده باشند، تبسمي كرده وبديع جمال با اشاره به كنيزان آفتاب رو و ساقي پسران ِ دلربا، خلوتي با يار گزيد و بديع ملك هم كه شيداي چشمان يار بود براي لحظاتي زبان اش از گفتار باز ماند و بعد كه به خود آمد چنين گفت :
" يوسف اگر قدر زليخا را ندانست ،من يوسف ثاني ام وتو زليخا يم را مي پرستم. رخِ زيبايت چنان پر فروغ است كه گلهاي گلستان را از رنگ و جلوه انداخته است ودرسياه گيسوانت را، ستاره ها نيز لايق جاروكشي نيستند ."
دو سوگلي كه در يك نگاه دل به هم داده و ضيافتي را شبانه راه انداخته بودند و ساقيان و كنيزان در خدمتشان ساغر مي گرداندند وقتي زلفان طلا رنگ آفتاب، از حجله ي افق سر برآورد، تازه فهميدند كه شب، شبِ ميلاد عشق بود و نور ماه، نور ديگري داشت و دلهاشان از حسي پربود كه تاكنون از آن بيگانه بودند.
بديع ملك و بديع جمال چند روزي را بدين منوال در بگو بخند و بزم و ضيافت بودند كه خبر به محمود شاه رسيد و دستورداد بديع ملك را دستگير كرده و به پاي دار ببرند.
بديع جمال كه از قبل توسط دايه ها و كنيزان مَحرَم و همدل از واقعه آگاه شده بود به بديع ملك گفت :
" فرياد وتيغ جلاد، نزديك است و سريع و چابك از اينجا بگريز و به مصر برو كه سفر ت به خير باشد. خاطره هايمان راتا ته روياهايت با خود همسفر كن كه تقدير، سوختن است و ساختن ."
بديع ملك گفت :
" من از قبيله ي عشقم و از تباري كه قصه ي عاشقانش، نَقل شبهاي تار است . عاشق كه شديم تا پاي مرگ عاشقيم و تو به من تكيه كن كه صداي من، صداي آخرين است و اضطراب شام آخر را هيچ نمي پسندم .من مي روم و اما نه از اين ديار! هستم تا بازي اين فلك لاكردار را بنگرم و در فرصتي مناسب، اگر هم قراراست برويم باهم ميرويم ."
مأموران سلطان، بديع جمال را به قصر برده و هرچه دنبال بديع ملك گشتند انگار كه آب شده و رفته بود زمين . سلطان حلب كه خود دوست داشت شوهر دخترش را انتخاب كند و بديع جمال هم زير بار حرف او نمي رفت، به نيرنگ ، خبرِ بردار كردن دخترش را سرزبانها انداخت تا شايد بديع ملك، آفتابي شده و دمار از روزگار او در بياوَرَد. در اين اثنا ملكه ي مادر كه جاسوساني گمارده و در خفا مراقب فرزندش بديع ملك بودند چون عزم بديع ملك را به ستيز و مبارزه ديدند، خبر به ملكه رساندند وبه فرمان او كشتي هاي جنگي مصر در بنادر لنگر انداخته و منتظر ماندند تا در موقع لزوم نيروهاي جنگي را پياده كنند.
بديع ملك كه شنيد اگر او خود را معرفي نكند فردا صبح سوگلي اش بديع جمال را درميدان شهر به دار خواهند آويخت، با كمال ِ كج خُلقي از اينكه در ميان كرور – كرور دشمن خونخوار به تنهايي در دام افتاده به تقدير و قضا انديشيد و پيش خود گفت:
" هرچه سرنوشت انسان است آن خواهد شد و از نصيب و قسمت گريزي نيست. "
او بي باكانه براي رهايي سوگلي اش ،سحرگاهان بر خانه ي زين مرْ كب نشست و به استقبال اجل راهي ميدان شد.
پادشاه حلب كه او را در قلب ميدان ديد به رسته هايي از سپاه دستور حمله داد و بديع ملك با قوت بازويش دست در سپر و شمشير و گرز و زوبين وتركش كرد و باچنگ و چنگالي خونين چون رعدي خروشان نعره بر آورد. نعره را چنان از جگر بركشيد كه لرزه بر تن دشمن افتاد و مردم كه به تماشا ايستاده بودند هركدام از گوشه اي در رفتند.
بديع ملك كه تنها و غرّان در معركه ي كارزار مي رزميد و برق تيغ و رگبار تيرش لش به روي لش مي انداخت، ناگهان غريوي شنيد و بيرق هاي افراشته ي ديد. لشكر مصر بود كه داشت مي رسيد و سپاهيان حلب را ديد كه پابه فرار گذاشته و ميدان نبرد را خالي مي كنند.
بديع ملك، خود را به سوگلي اش بديع جمال رساند و او را از چوبه ي دار كه رهاند، سلطان حلب از در ِ تسليم در آمد و با بيرق هاي سفيد، اعلان صلح كرد و خواستارپايان غائله شد.
آرامش به شهر باز گشت و دو كشور، پيمان دوستي بستند و بديع جمال ، كه از سلطان بودن بديع ملك هيچ خبري نداشت، شادان از اين واقعه، به انتظار روز عروسي ماند.
وقتي دو دلداده دست به دست هم دادند، ساقيان مهوش، مي لاله گون به گردش در آورده و مطربان به كمانچه و تار و آواز، در هر كوي و برزني مردم را به شادماني دعوت كردند.
بديع ملك كه مردِ باهمت ميدانِ عشق بود همراه عروس گلرخ اش بديع جمال، با بدرقه ي سلطان و اعيان و اشراف حلب، سوار بر كشتي شده و راهي سفري شدند و دياري كه عاشقانه هاي زيستن را تا هستند درگوش هم نجوا كنند.

 



 اول صفحه

یادداشت

خوانش فورمالیستی صد سال تنهایی

بفرمایید هرچیزی همان باشد که ‌می‌‌خواهد

شعر

شعر خارجی

داستان

داستانهایی غیر بورخسی در ادبیات داستانی امروز ما

افسانه بديع مَلِك

معرفی کتاب

ارتباط با ما