شعر
 

 




عطا آشتیانی
 

نیمه دیوانه

از تعادل الاکلنگی جهان همین بس که مرا هی تاب می دهد
خورشید از این طرف پایین می رود
ماه از آن طرف بالا
حرفهایم شاید
یک رئال نهیلیستی
یا فنوریسم انتزاعی باشد
شاکرم یا شکار؟
صیدم یا صیاد؟
مرید یا مراد؟
سُر می خورم در این سُرسُره بازی روزگار
که شباهتی عجیب دارد به درختی توخالی
پر از برگ
پر از برف!!
دستان یخ زده ام گرما می خواهد
یک تابستان
یک آتش
            سرخ،داغ
چقدر این خیابان شلوغ است
نمی توانیم کنار هم برویم
تنها در امتداد هم، همین
دست فروش های بی دست
                   به دستان عابران خیره مانده اند
چقدر خیابان شلوغ است!!
چقدر دلها خلوت!!!
تو هم که هی لیز می خوری از دستم
چقدر لزجی
لیز می خوری
              در این سُرسُره بازی خیابان
ذهن های آبستن تنها با نگاه فارغ می شوند
چه کسی نخ دارد تا نگاهم را بدوزم؟!
                                یا بدوزدم؟!
جهان نمای چشم تو
کن فیکن می کند مرا
هراس دارم
جهان نمای چشم تو خاکسترمرا ...
بیا این کوچه خلوت است
می توانیم راحت دست درازی کنیم به گردن هم!!
آقا یه فال می خری؟
دست فروش!!
فال من اوست
فالم ترانه شو
فال من غزل بگو
               از حفظ حافظ را
: گل بی رخ یار خوش نباشد....
بس است
جهان نمای چشم تو خوب تعبیر می کند


***********************************





زبیده حسینی


من هر چه در تو فکر می کنم، / زنم

هر چه در تو درد می شوم ، / زن

دیگر

میل ِ بودن را

با هر اتفاق که ببینی

می افتم /

                      در زهدان این اتاق .

و پرنده ها

از آغوش هر قفس که بیفتند

جوجه هایی خوشبخت می شوند

مثل من

که از سلولهای تو بیرون آمدم

.

.

آزادی

نام تمام خیابانهای جهان شد

و زن

نام تمامی ِ سیب ها ...

که افتادند


************************************





علیرضا نوری


با یک تیر از کوهستان پست می‌گیرند

به بالای در آویزان..
جزئی از اتاقی که همیشه چیزی کم دارد

بعد صحنه تغییرت می دهد
سیاه میشوی
صدایت روی حوصله آسمان ناخن میکشد
روبه خودت میخوانی
غمگین تر از صدای رودخانه ای که به سد رسیده
...

حالا سالهاست پناهنده زاویه دیواری
ایستاده مابین خودت و همه چیزها...

نه!
ادامه نده..
هر بار که به آینده برخورد میکنی و
به عقب پرت
به رد پای خودت فکر کن
که از تو چند قدم جلو تر افتاده ...
...
و مشت هایت را محکمتر
باز کن
بهشت پشت شیشه هاست
واز تو کاری بر نمی آید

 ***********************************



چند شعر کوتاه از حمیدرضا اکبری شروه


برای اشک و مانا

1
ماهی مرده
اما من نفس می کشم
در تنگ بی حوا !

2
تولد
تقدیری که مرا می زاید .

3
سکوتم
از آزادی ست !
حتی پرنده که می میرد .

4
خبر که بیاید
مرگ کنار پنجره می میرد .

5
تفاوت شمایلی ست
شبیه همین نمی دانم ها !

6
مانا
درخت عاشقانه ای ست
بر موسیقی کلمات
برای روز مبادا !

7
اشک
مسیح کوچکی ست
نشسته بر جلجتای نگاه ما !


***********************************





پرهام سرکشیکی


كركس ها

کرکس ها
شاعر می شوند
وقتی پلنگ
روی پوست آهو
به بچه هایش
نقاشی
یاد میدهد



شكارچی

با تمام تلخی اش گاهی زیباست
لاشه ی ماده آهویی
بر دوش مرد شكارچی
كه برای كودكانش
لبخند شكار كرده است !



ماهیگیر

خانه ای غمگین
و دریایی
شاد می شود
وقتی
خالی از آب
بیرون می کشد
تور را
ماهیگیر …



كرم

شاید
جاذبه ای نبود
و
تنها یك كرم
سیبی
از خدا خواسته بود


پیچك

بی تو ، به اوج
نخواهم رسید
چون پیچكی كه بی ستون
تا همیشه
سهمش خاك است و
حسرتش
آسمان



گلوله

جیغ می كشد
و
زاده می شود
گلوله ی سربی .

درست است اغلب
جان می ستاند
ولی
گاهی هم
جان پناه می شود
برای مورچه ای كه
در تكاپوی چكمه ها
پنهان می كند
خود را
در
پوكه ی خالی اش


**********************************

بانو زن


گفتگو

زنده ترین مرده ی جهانی
                                                            ای عشق !
که جهانی کشته ی تو ست...


آزاده ترین دربندی
که در دورترین دخمه ها
                            -- در دلم --
به شهادت رسیده ای.


فرخنده
                       فرزانه ای
که از تو رهایی یابد
و در شهر بی تعلق دنیا
چو همراهی برابر
به رویارویی ات بخواند.


با تو
                      بی خویشتن نبوده ام؛
                      با خویشتن نیز.


بی تو
                 از خود فراتر نشده ام؛
                 از خود فروتر نیز.


چه باشی و چه نباشی
                                                با تو ام؛
چه باشم و چه نباشم
                                                با منی.


چون درختی تناور
                             چنا ن در پیچک ات تنیده ام
که در خود گرفتار آمده ام؛
فرخنده باد
                       این یگانگی
ای بیگانه!


و چون پرنده ای در اوج
                                            چنان از خود رهیده ام
که به چنگم نتوانی آوردن؛
افسوس
            از این بیگانگی
ای یگانه!


زنده ترین مرده ی جهانی
                                                      ای عشق!
که این مرده زنده به توست. . .
 

****************************************





راضیه سپهر

1
کاش می شد
در بی زمان و بی مکان خانه می کردیم
و فارغ از سوزش سرزنش
به خواب هم فرو می رفتیم
و دانه های آب را از پوست سر واکرده هم
می نوشیدیم
... تا شکوفه

شبنم های آدمی
خلاصه وی اند که در پسِ همآغوشیِ
تب و تلنگر
و آنسوی ستیزِ رویا و طبیعت
فروکش می کنند

2
هیچ ندارم که به تو بگویم
یا از تو بخواهم

اگر پشت هیچستان جایی بود،
بی گمان
قله های صبور آنسوی فرو می ریختند

نه پس پنجره نا آشنای نقطه چین ها
...

3
آن قدر پشت سرت،
به پایت،
دور قامتت،
می نشینم
تا همه آفتاب هایت بپرند
و من به آرزوی خود برسم
و در تو بمیرم
آن وقت ببینم بدون سایه
چگونه از خود می گریزی



*************************************



رضا خلیلیان

آهو

شب رو به سیاهی می رود
و درد در من آرام می شود
آهو می گریزد و
شب رو به سیاهی
و درد و لذت درمن
عشقبازی می کنند
می میر...
گریزی از آهوهای لغزان چشمانت نیست
می گذارم که مرا
بدرند به هیات یوز پلنگانی دلنشین
تو لبریز هوسهایی
پاک و گناه آلود
تجسم شعور غرایز
آنجا که خدا و خاک مماس می شوند
بر
آفتاب همیشه های بی همیشگی ام!

سرخ خرسند
و آویز عشقی کشیده و بلند
تا آسمان بادها
بر روزگار می ریزم/
ریز و یک نفس
تا خواب کوتاه آهوهایت
بی یوز
بی پلنگان چموش

برگزاری شکوهمندی است/ کنار تو
در زمانه گم شدن
کنار تو بی ستاره شدن
کنار تو حتی تنها شدن
هزار سال هم با آهوهایت دویده باشم
باز به چشمهای تو می رسم
دو آیینه کوچک درخشان/
آن دو آهوی من
دو شبانه بی انتها
که هر مهتابی را
آرزوست که گوشه اش
بتابد ،
ابدیت را بتابد
می میر...
آهو غمین به خواب غنوده است
من پلنگ رام چشمهایت
تنهایی را دریده ام
نسیمی لابلای خواب آهو
تمام دلتنگیهامان را می وزد
معنا معنا،به زیبایی وام می دهی
کنار تو رویای پانزده سالگی ام می شوم
می میر...
این همه سال و خیابان وکتاب را کجا بوده ای؟
که اینگونه در کسوف چشمانت
در تاریکی بی انتهای تنهایی پر هیاهوام
آفتاب را
خواب به خواب
رویا به رویا
کابوس به کابوس
به جستجو نمی یافتم
آهو! آن رازهای کوچک و محجوبت را
با من بگو....
لاک سنگینیست تنهایی
ضیافتی پر جلال/بی مهمان
سفری بی شروع/ بی مقصد
آسمانی بی ابر
آهویی بی پلنگ
دستانی خالی
سازی بی زخمه
و تاری بی پود
کنار تو لبریز تر از همیشه
جشنواره تنهایی
در من غوغا می گیرد
می گریزم با گله آهوان
از هیاهوی بی پایانم
به آنجا که آفتاب
مرا و تو را
با تمام آهوان گریزمان
گرم در آغوش پذیرا می شود.




 اول صفحه

 

یادداشت

خوانش فورمالیستی صد سال تنهایی

بفرمایید هرچیزی همان باشد که ‌می‌‌خواهد

شعر

شعر خارجی

داستان

داستانهایی غیر بورخسی در ادبیات داستانی امروز ما

افسانه بديع مَلِك

معرفی کتاب

ارتباط با ما