|
باباچاهي و شعر پلی
فونيک!
علياكبر رضواني
يادداشتي بر مجموعه شعر «عقل عذابم
ميدهد»
اثر علي باباچاهي
يكي از مشخصههاي شعر باباچاهي در
اين مجموعه پلي فون و تكنيكي بودن اشعار است ميتوان گفت تكنيك در
اين مجموعه بسيار چشمگير است. چنان كه وقتي براي اولين بار با آن
برخورد ميكنيم ما را مجذوب خود ميكند. اما اگر به چند شعر از اين
مجموعه دقت كنيم و مخصوصا مؤخرهاي را كه ايشان براي مجموعه «عقل
عذابم ميدهد» نوشتهاند، در مييابيم كه باباچاهي به طور مفرط از
تكنيكهاي خاصي در شعر خود استفاده ميكند. باباچاهي مدعي است كه
ميتوان با چند
وزني، به چند آوايي و چند مركزي بودن ساختار شعر و
شعرهاي گريزان از الگوهاي ساختاري رسيد همچنان كه با تغيير راوي
نيز ميتوان به پلي فون رسيد ولي آنچه كه در شعرهاي باباچاهي به
نظر ميرسد تنها تغيير راوي و چند وزني است كه راويهاي آن جهان را
با نگاهي يكسان ميبينند و در آنها تنها تغيير عناصر گزارهها
مشاهده ميشود نه تفاوت نوع نگاه راويها به جهان. در شعرهاي
باباچاهي آنچه به چشم ميخورد بيش از آنكه حضور نا به هنگاميهايي
باشد كه باباچاهي مدعي آن است، با ورود نا به هنگام اشياء و عناصر
و حوادث روبرو هستيم به عبارت ديگر احساس ميشود در اين شعرها آنچه
به عنوان تعليق و به تاخير انداختن و در نهايت به عنوان پلي فون
مطرح است، قرار است تنها با ورود نا به هنگام عناصر جهان واقع
برقرار شود غافل از اينكه بدين ترتيب اين توانايي در اشعار بوجود
نيامده كه عناصر و پديدههاي درون متني را بتوانند در خود تشكيل
دهند.
تلاش باباچاهي براي ايجاد پلي فون به
همين جا ختم نميشود. او دست به دامان فضاهاي اسكيزوفرنيك نيز
ميشود و اين خود باعث ميشود كه در اشعارش از يك راوي با شخصيت
رواني استفاده كند چنانكه در دو شعر موفق ديگر اين مجموعه «رواني»
و «هر دو يك نفريم» نيز از اين راوي استفاده كرده است. گرچه
باباچاهي با استفاده از چنين راوي؛ توانسته شعري پلي فون ارائه دهد
اما استفاده از يك راوي با شخصيتي رواني خودنشان از ضعف هنرمند
دارد و چنانكه هنرمندان بسياري براي ايجاد پلي فون مجبور به
استفاده از فضاي اسكيزوفرنيك با چنين راوي شدهاند مانند رومن
پولانسكي در فيلمهايي چون «انزجار» و «مستاجر». چه خوب می شد
باباچاهي می توانست پلي فون را با استفاده از يك راوي با شخصيت
متعادل نيز ايجاد کند.
|

در شعرهاي باباچاهي آنچه به چشم
ميخورد بيش از آنكه حضور نا به هنگاميهايي باشد كه
باباچاهي مدعي آن است، با ورود نا به هنگام اشياء و
عناصر و حوادث روبرو هستيم
 |
در شعرهاي ديگر كه شاعر مدعي پلي فون
بودن آنهاست اواي راويها چنان مكانيكي در هم تنيده شده است كه
انسان
فكر ميكند اين متن قبلا دو متن جداگانه بود كه با هم تلفيق
شدهاند و به عنوان شعر پلي فون عرضه گرديدهاند يا حتي كارهاي
سادهتر از اين، چنانكه در شعر «از دو درخت فقط» ميبينيم باباچاهي
براي پلي فون كردن اين شعر در نقاط مختلف گزارههاي آواي راوي اول
عبارتهاي سؤالي سادهاي را به عنوان آواي راوي دوم وارد ميكند.
در جايي از فضا/ دور از چشم ما
آدمهاي معمولي / بعضيها يكسره عاشقند / ( تو چطور؟
در يك دقيقه / بعضيها سه چار بار /
(شما چطور؟
بعضيها دو نفر را در آن واحد / درست
عين يك سيب سرخ / (او چطور؟
اين عبارتهاي ساده «تو چطور؟؛ شما
چطور؟؛ او چطور؟» نيز كاملا بصورت مكانيكي در بين گزارههاي راوي
اول جاي گرفتهاند و اگر علامت پرانتز را از آنها بگيريم ديگر همه
چيز را از آنها گرفتهايم و نميتوان آنها را به عنوان آواي ديگري
تحميل كند چنانكه اين آواي دوم بدين صورت وارد شعر ميشود.
دراز بكش / روي موكتي كه عينا كنار
ساحل / كنار او / و روي موكت چه رنگي دراز بكش /
(نهنگهاي ناگهاني كجا؟
(كوسههاي كجايي
كجا؟
همانطور كه ميبينيم آواي دوم با
استفاده از عناصري مثل نهنگ و كوسه وارد شعر ميشود اما باباچاهي
براي ايجاد ريتم در آواي دوم دست به كار ناشيانهاي ميزند و با
جانشين كردن «كجايي» به جاي «ناگهاني» سعي ميكند ريتم دو گزاره را
همسان سازد. تا اينجا آواي دوم هيچ كمكي به شعر و عناصر آن نكرده
است اما چند سطر پايينتر اين آوا تنها با گفتن عبارت «نه / لب
نميزنيم ما» تمام ميشود و يا بهتر بگويم از بين ميرود بدون
اينكه كمكي به شعر كرده باشد و شايد هم اصلا قرار نبوده كاري بكند.
به نظر ميرسد كه ورود اين آوا تنها براي معرفي كردن اين شعر به
عنوان شعري پلي فون بوده است نه چيز ديگر.
گرايش شعر باباچاهي به تكنيك نيز
گرايشي متغير و سيال نيست بلكه بسيار محدود است كه چند نمونه از
آنها در شعر او بسيار به چشم ميخورند.
باباچاهي در بعضي از گزارههاي شعرش
با به هم زدن صورت نحوي از حروفي مثل «را» در انتهاي گزاره استفاده
ميكند تا نوعي ريتم را در شعرش ايجاد كند.
بگيريم از سر / درخت نارنجي را كه از
سر ميگيريم يك شئي معمولي را /
كه از سر ميگيريم آدم بيقرار خودمان
را / شما از گلفروشي در خوابهايتان / دو شاخه گل را /
شما موي بلند بافته در خوابهاي
خودتان را / «افقي كه هرگز ص 26»
جز اينكه مجسم كنم خيابانهاي مختلفي
را / و گوشه كناراتاق / بارانهاي مختلفي را / و رعد و برق مختلفي
را
« با چهرههاي مختلفي از تو»
دراز بكشيد در وسط سطرهايي كه غالبا
/ و تمام كنيد جملههايتان را با فعلهايي كه غالبا. «اين سه
سال كجا بود»
باباچاهي درمؤخره «عقل عذابم ميدهد»
مينويسد: «گاه نيز عناصري كه در شعر سنتي «رديف» ناميده ميشود در
شعر پسا نيمايي در نقش قافيه ظاهر ميگردد و تكرار اين نوع
قافيهها در يك شعر؛ حالتي ترجيع گونه به خود ميگيرد.»
او با نوشتار بالا يكي از تكنيكهاي
هميشگياش را كه در شعرش استفاده ميكند به مخاطب معرفي ميكند
تكنيكي كه بطور مفرط در شعر باباچاهي به كار گرفته ميشود؛ چه در
مجموعه شعرهاي قبلي مثل «نمنم باران» و چه «عقل عذابم ميدهد».
وقتي قرار شد كه به جاي خودت/ و براي
خودت گم شده باشي
و بعد از اين كه كارد و بشقاب را /
شسته- نشسته / به جاي هر چه سيب سفيد / گم شده باشي
ديگر بعيد نيست كه اين متن هم براي
هميشه / اگر تو گم شده باشي «نمنم باران ص 93»
زير دو درخت مينشيند / در آن واحد /
و از دو درخت فقط / ميچيند يك سيب سرخ را
ميخواهم از همه قايم كنم آن را / و
به همه نشان بدهم / در آن واحد / اين سيب سرخ از دو درخت را
«از دو درخت فقط ص 80»
سياه پوستها در پوستهاي طبلهاشان
/ و از آن سوي خط
دو رگهها / با چشمهاي آبي / و از
آن سوي خط «از آن سوي خط ص 86»
يكي ديگر از تكنيكها كه در شعر
باباچاهي بسيار استفاده ميشود به اين صورت است كه در انتهاي بعضي
گزارهها صورت مخالف فعل هم به كار ميرود تا بتواند نوعي سردرگمي
و به تاخير انداختن(تعليق) را ايجاد كند هر چند در بعضي از شعرها
اين تكنيك موفق به كاربرده شده ولي در بسياري از شعرها نيز اين كار
به صورتي بسيار ناشيانه استفاده شده هر چند كل اين تكنيك تكراري
است.
تو بگو/ فعلا در تيمارستان چكار
كنيم؟ / ما هر دو يك نفريم / و چكار كنيم كه يك نفريم؟
دكترها نيامده- آمده/ آمدهاند
پرستارها رسيده-نرسيده/ رسيدهاند
«هر دو يك نفريم ص 54»
شكلك در نيار/ دكتر / آينه ميبيند
نيامده- آمده/ رسيده- نرسيده
«از همان شعر»
شما بمانيد / من كه از اينجا به
سادگي اصلا نميروم ميروم و / نميروم
يكريز اگر / به هر كجاي زمان بخواهم
اگر / فكر ميكنيد نميرسم البته كه ميرسم و / نميرسم «اگر
اتفاقي افتاد ص 39»
و حالا هم آمدهاي با خودت نيامدهاي
با كس ديگري هم كه آمدهاي /
نيامدهاي «اين طور عصري را ص 61»
نكته ديگري كه در شعر باباچاهي به
نظر ميرسد نحو گريزي در شعر او است هر چند ايشان نحو گريزي در
سراسر يك متن را محال و البته مضحك ميدانند اما در شعر او؛ ما
تنها با ابتدائيترين نحو گريزي روبرو هستيم؛ نحو گريزي كه تنها با
جا به جا ساختن بعضي عناصر جمله يا شكست ساده گزارهها بدست
ميآيد كه بسياري موارد اين نوع نحو گريزي در شعر باباچاهي فاقد
اصالت و كاملا مكانيكي به نظر ميرسد براي روشن شدن اين مطلب سعي
كردهايم شعر «تو او را نديدي» را به حالت نحو برگردانيم.
1-نقشه ميكشي كه فردا عاشق روي كسي
شوي
2-كسي كه تو را نديدهاي
]يعني[
اصلا نديدهاي
]حتي[
به خواب هم نديدهاي؛ به خيابان هم
]همينطور[
3-و اين وسط نه صورتگري كه صورتي انصافا جذاب را
]رسم
كند][با
[
پوستي روش
]و[
چشماني سبز
و تو گمان كني كه در خطوطي ساده و سحرانگيز گم
شدهاي /
]و[
گمان كني يك دل كه نه صد دل- (]عاشق
شدهاي[
با لحنهاي مختلفي نقشه ميكشي؛ كوه را جا به جا
نميكني
]و[
به تركيب ماه دست نميزني اما اين وسط نه ابر بازيگوشي كه به شكل
زني تقريبا قد بلند درآيد
]وجود
دارد[
و نه رودخانهاي كه بايست؛ نفس بكشد و بگويد من ماه را ديدهام؛ من
ماه را و صورت او را يكجا ديدهام.
4-اگر تو او را ديده بودي
]و[
يا اگر از كسي شنيده بودي
]و[
يا از كف دستت نشاني او را پرسيده بودي كشتي ما به سمتي ديگر
ميرفت و عقربههاي قطبنما نيز سرگدان نبود.
5-چراغهاي قرمز؛ قرمزترند
]و[
آدمهاي تنها؛ تنهاترند؛ كوچههاي تو در تو؛ آدمهاي تو در تو و
ناگهان شكاف عميقي برميدارد.
6-اما تو از كنار خودت هم جدا نميشود/
]و[
از ساده لوحي خودت هم كه هيچ
…
/
]و[
از صورتي انصافا جذابهم
…/
با چشماني تيره/
]و[
پوستي روشن
ديگر بايد بروم با فكرهاي دور و دراز تو بايد بروم
با غصههاي حل نشده تو
]بايد
بروم[
انگار براي امروز كافيست تا فردا صبح خدا نگهدار
همانطور كه ديده ميشود باباچاهي در
اين شعر با جانشين ساختن بعضي عبارات سعي در ايجاد ريتم دارد و با
برخي نحو گريزيها ميخواهد زباني متفاوت به مخاطب ارائه دهد اما
برخورد با نحو گريزي در اين شعر آنقدر سطحي و ساده است كه ميتوان
به راحتي آن را تبديل به يك شعر معمولي كرد. باباچاهي خود نيز به
خوبي ميداند كه شعر امروز را نميتوان به سادگي به صورت نحوي
بازگرداند و شايد امري محال باشد چون نحو گريزيها در شعر امروز
چنان با عناصر و پديدههاي درون متني تنيده ميشوند كه به هم زدن
شكل آنها باعث از هم گسيختگي شعر ميشود و شعر صورت ديگري به خود
ميگيرد يعني آن چيزي نيست كه قبلا بود در برخورد اول با شعر احساس
ميشود كه با چند راوي روبه رو هستيم. همانطور كه در شمارهگذاري
گزارهها نشان داده شده است اما با كمي توجه ميتوان به اين نتيجه
رسيد كه تنها يك راوي در اين متن وجود دارد كه با خود ديالوگ
ميكند يعني دو آوا؛ يكي آواي دروني و ديگري آواي بيروني كه در يك
راوي وجود دارند.
|

هر چند ايشان نحو گريزي
در سراسر يك متن را
محال و البته مضحك ميدانند اما در شعر او؛ ما
تنها با ابتدائيترين نحو گريزي روبرو هستيم؛
نحو گريزي كه تنها با جا به جا ساختن بعضي
عناصر جمله يا شكست ساده گزارهها بدست
ميآيد كه بسياري موارد اين نوع نحو گريزي
در شعر باباچاهي فاقد اصالت و كاملا
مكانيكي به نظر ميرسد
 |
نكته قوت اين شعر ترديدي است كه راوي
در صورتي نسبتاً جذاب با پوستي تيره و چشماني سبز يا با چشماني
تيره و پوستي روشن دارد به نظر نگارنده اين ترديد است كه شعر را
قوت ميبخشد چنانكه هر چه راوي دچار ترديد باشد دچار تزلزل ميشود
و جايي پيدا ميشود كه راوي ديگري نيز وارد شود و ميتوان گفت
باباچاهي در اين قسمت نسبت به قسمتهاي ديگر موفقتر عمل كرده است.
در اين شعر آواي ديگري نيز به گوش
ميرسد كه با اين عبارت شنيده ميشود.
(به عقب برميگرديم/ به دريا
برميگرديم/ (به خيابان برميگرديم/ ( كه اين طور
اين آوا نيز همانطور كه قبلا در مورد
چند آوايي شعر باباچاهي اشاره كرديم بدون هيچ دليلي وارد شعر
ميشود و بدون اينكه نقش خاصي را در شعر ايفا كند از شعر خارج
ميشود باباچاهي در اين مورد نيز ناموفق عمل ميكند چون اين صدا
تنها گزارههاي كوتاه و همشكل را بيان ميكند كه در نقاط مختلف شعر
پراكندهاند و بيشتر به بيگانهاي در شعر شبيهاند.
در مورد محورهاي اين شعر بايد گفت
اين شعر تك محوري است همه چيز اين شعر دقيقا حول نام شعر ميچرخد
يعني «تو او را نديدهاي»
چنانكه در سطر سوم شعر راوي بيان ميكند كه: تو او
را نديده/ اصل نديدهاي به خواب هم
…
و در ادامه راوي از نبودن صورتگري صحبت ميكند صورت او را رسم
نكرده صورتي كه راوي در جزئيات آن ترديد دارد تا عاشق آن شود كه نه
يك دل بل با صد دل، و شاهدي هم در كار نيست كه او را ديده باشد چه
اين شاهد «ابري بازيگوش» باشدو چه «رودخانهاي» كه صورت او را با
ماه ديده باشد. شعر همينطور كه پيش ميرود صحبت از اگرها پيش
ميآيد كه راوي اگر صورت او را ديده بود يا از كسي شنيده بود ما به
سمت ديگري ميرفتيم و عقربههاي قطبنما نيز سرگردان نميشدند.
شاعر در ادامه به جهان با نگاه بدبينانهاي نظر ميافكند يعني قرمز
را قرمزنر ميبيند؛ آدمهاي تنها را تنهاتر ميبيند و كوچهها را
تو در توتر و ناگهان شكاف عميقي برميدارد زمين اما راوي از خودش
جدا نميشود و از ساده لوحياش كه دنبال صورتي جذاب است كه تا بحال
نديده و شعر در انتها بدون اينكه راوي او را ببيند يا ذهنيتي از آن
داشته باشد به اتمام ميرسد و تنها اين گزاره درذهن مخاطب ميماند
كه «تو او را نديدهاي و هيچ كس ديگر هم او را نديده است.»

|