|
محروم
از چشمهای جادويی
« اشتراوس »
محمود فروغي
در
روز ششم ژوئن 1909 در شهر ريگا در روسيه متولد شد. در 1915 همراه
پدر و مادرش به پتروگراد و در 1919 از پتروگراد همگي به انگلستان
مهاجرت كردند. هشت ساله بود كه در پتروگراد شاهد انقلاب روسيه بود.
ماركسيسم- لنينيسم برروسيه سايه افكنده بود، شور انقلابي و امواج
هيجانات تند و تيز در گوشه و كنار مسكو به چشم ميخورد.
ديواركوبها و پلاتفرمهاي جديد، جاي اعلاميهها و تنديسهاي سابق
را ميگرفت و نام لنين و تروتسكي جاي نامهاي سابق را.
پس از تجربة انقلاب پدرش كه همواره تحسينگر بيحد
و حصر فرهنگ و تمدن بريتانياي كبير بود، خانواده را به لندن منتقل
كرد. در سالهاي 30 در آكسفورد در كورپسكريستي
Corpus Christi
شروع به تحصيل كرد. نشرية روشنفكرانه چشمانداز آكسفورد را در اين
دوران سردبيري ميكرد و در عمل در دو حلقه فعال بود. يكي حلقه
شاعران جوان و تأثيرگذاري مانند اودن، اسپندر، دي
لوئيز، مكنيس و ديگري در حلقه فلسفي آكسفورد كه در آن
متفكراني چون جان آستين، گيلبرت رايل، اي جي آير،
استوارت همشر،
…
قلب تپندة آكادمي پير را به حركت در ميآوردند. او سرآيزيابرلين
بود.
دل بستگي پايدار و عميق برلين به دو شاعر نابغه كه بسان يادگاري
برجاي مانده از دل فرهنگ اصيل روسي بودند. بس شگفتانگيز است. آن
دو پاسترناك و آخماتووا بودند. برلين خود تجربه اين ديدارها را
چنين توصيف ميكند: هفتهاي يك بار به ديدن پاسترناك ميرفتم.
تجربهاي بود يگانه و بس دلپذير. آخماتووا را فقط دو بار ديدم اما
آن ديدارها شايد فراموش ناشدنيترين تجربه در زندگي من باشند.»
تجربه دوران
وحشت استالينيسم يكي ديگر از برگهاي دفتر زندگي او است. حضور
سايه پررنگ پليس مخفي استاليني را در تمامي خلوتگاههاي زندگي
عمومي و خصوصي هر كس چشيده باشد مزه تلخ تجاوز به حريم خصوصي
افراد را به تعبير كوندرا در مييابد. حضور گسترده و همه گير
ايدئولوژي ماركسيسم، برداشتي ايدئولوژيك از
|

نكتهاي كه باعث شده رسالات و كتب برلين
تا به اين حد جذاب باشد اين است كه همة آنها
در عين حال كه بخشي از اشتغال ذهن نويسنده
را به مسايل جاودان فلسفه روشن مينمايند
با زباني زيبا كه از تمامي كيفيتهاي ادبي
رمان برخوردار است به نگارش در آمدهاند.
 |
آن از نوع
استاليني و قوانين سخت و انعطافناپذير كه د رنهايت دود شدند
و به هوا رفتند، پرده پاياني اين جنايت بود. فاشيسم و
اردوگاههاي مرگ آشويتس و بلزن كه تعداد زيادي از اعضاي خانوادة
برلين را به كام مرگ فرستاد تجربة تلخ ديگري براي او بود و
شايد در اينجا بود كه نطفه تعارض با هر نوع تك محوري و
ايدئولوژي و احترام به عقايد ديگران، تساهل و تسامح و انديشه
ليبرالی در ذهناش بسته شد.
آيزايابرلين
كه در 1957 از ملكه لقب سر دريافت كرد. از همان سال تا 1967 در
دانشگاه آكسفورد نظريههاي سياسي و اجتماعي تدريس كرد. از 1966 تا
1975 نخستين سرپرست ويفسون كالج آكسفورد بود، سپس در سالهاي
78-1974 رياست آكادمي بريتانيا را برعهده داشت. در فضايي كه تمامي
آنرا فلسفه تحليلي و فلسفه زبان اشباع كرده بود او به نوعي
بنيانگذار فلسفه سياسي شد. كساني كه برلين را از نزديك ملاقات
كرده بودند. در وي، ذهني قوي، هوش سرشار وسعت مشرب و آميزهاي
عميق و گسترده از درستي، شرافت، آرامش و خرد يافته بودند. برلين كه
از بزرگترين فلاسفه سياسي قرن بيستم بود نوشتههايش ممتاز، الهام
برانگيز، ژرفكاو، بكر و بديعاند و منبعي مهم براي انديشمندان
سياسي و فلاسفه به شمار ميآيند. نكتهاي كه باعث شده رسالات و كتب
برلين تا به اين حد جذاب باشد اين است كه همه آنها در عين حال كه
بخشي از اشتغال ذهن نويسنده را به مسايل جاودان فلسفه روشن
مينمايند با زباني زيبا كه از تمامي كيفيتهاي ادبي رمان برخوردار
است به نگارش در آمدهاند.
اصل بنيادين انديشه برلين، تساهل و تسامح است. به عبارتي دو
روديكرد فكري پلوراليسم (كثرتگرايي) و ليبراليسم بدون نام
آيزايابرلين قطعه بزرگي از پازل خود را از دست ميدهند. تمام
تجربهفلسفي او را ميتوان در جدال نظري عليه اين اعتقاد بررسي كرد
كه حقيقت آرماني يكي است و براي مسائل اساسي بشر در سراسر تاريخ
تنها يك پاسخ وجود دارد. از اين رو برلين اين تصور را رد ميكند كه
بتوان برحسب ارزشهاي علمي، سياسي، يا حتي زيبا شناختي، يوترپيايي
ساخت. با توجه به اين واقعيت كه تاريخ بشرزادگاه و آزمايشگاه در
حال رشد ارزشها و آرمانهايي است كه پيوسته در برخورد با يكديگرند.
پيدايي كثرتگرايي را در قلمرو اخلاق، سياست و زيبايي شناسي دنبال
ميكند. با شناخت اين نكته است كه ميتواند كاملاً درك كرد كه چرا
آيزايابرلين در خلال پنجاه سال گذشته، تاريخ انديشهها را به عنوان
علاقه اصليش برگزيده است. بيترديد از نظر او اين تنها راه براي
افكندن پرتو بر بعضي مسايل مبرمي بود كه او را از كودكي، از همان
زمان كه انقلاب روسيه را به چشم ديد، عميقاً آزرده ساخته است.
امكان راهحل نهايي- حتي اگر معناي هولناك آن را در روزگار هيتلر
از ياد ببريم- توهمي بيش نيست، و توهيني بسيار خطرناك هم هست. زيرا
اگر كسي واقعاً معتقد باشد كه چنين راهحلي امكان دارد. ديگر براي
رسيدن به آن پرداختن هيچ بهايي مطمئناً گزاف نخواهد بود: براي
رساندن بشريت به عدالت و سعادت و خلاقيت ابدي، پرداختن چه بهايي
گزاف خواهد بود؟ به اعتقاد لنين و تروتسكي و مائو براي پختن چنين
املتي تعداد تخممرغهايي كه بايد شكست حد و اندازهاي ندارد. از
آنجا كه من يگانه راه درست به حل غايي مسايل اجتماعي را ميشناسم،
راه رساندن قافله بشريت به آن مقصد را نيز من ميدانم، چون شما
بدانچه من ميدانم نادانيد، اگر بنا باشد كه به آن هدف برسيم،
نبايد به شما حتي حداقل انتخاب آزادي را داد ادعا ميكنيد
كه ارائه نوعي سياست، شما را سعادتمندتر و آزادتر ميسازد يا فضاي
تنفس ميدهد اما من ميدانم كه شما اشتباه ميكنيد. ميدانم نياز
شما چيست، نياز همه بشريت چيست و چنانچه از سر ناداني يا بدخواهي
مقاومتي باشد. در آن صورت بايد سركوب گردد و براي سعادت ميليونها
تن بايد صدها و شايد هزاران تن نابود گردند ما كه صاحب شناختيم جز
قبول فدا كردن همة آنها چه راهي را انتخاب ميكنيم؟
آيزايابرلين،
خود كثرتگرايي را چنين تعريف ميكند: «معناي نسبيگرايي اين است
كه شما قهوه را با شكر دوست داريد و من بيشكر از هيچ راهي هم
نميتوان ثابت كرد كه حق با كيست. سليقهها تفاوت دارند و ارزشها
متفاوتند» به اين معنا هنگامي كه معياري عيني و ملموس براي اثبات
حقانيت و عدم حقانيت ديدگاهها و نظريههاي ابراز شده در تمامي
حوزهها اعم از اجتماع، سياست زيبايي شناختي و حتي پرسشهاي
بنيادين دربارة وجود انسان وجود ندارد، نميتوان عقيدهاي را درست
و ديگري را نادرست دانست، و در چنين فضايي كه درستي و نادرستي راهي
ندارند ميبايد به تمامي ديدگاههاي بيان شدني كه لطمهاي به
انسانيت وارد نميسازند و حرمت مقام انساني و شان اجتماعي را حفظ
ميكنند احترام گذاشت.
برلين راه رسيدن به چنين كثرتگرايي را نيز به انسان نشان ميدهد:
«فرهنگهاي متفاوت، آرمانهاي متفاوت دارند و اين آرمانها كه
ارزشهاي غايي اين فرهنگها هستند، در همة فرهنگها يكي نيستند. اما
اگر من به حد كفايت از شور و شوق فرهنگي برخوردار باشم، و اگر همان
گونه كه هِردر آرزو داشت مركز ثقل هر فرهنگي را درك كنم. آن
گاه است كه ميتوانم درك كنم كه چرا مردم در چنين موقعيتي هدفي را
دنبال ميكنند. افزون براين ميتوانم درك كنم كه خود در اين مواقع
چگونه آن را ميپذيرفتم يا رد ميكردم. اين هدف دايمي انسان است كه
خارج از افق آدمهاي طبيعي قرار ندارد. كثرتگرايي همين است.
براساس اين پارادايم نظري است كه برلين نظرگاهش را درباره
لئواشتراوس ابراز ميكند اشتراوس معتقد بود كه فلسفة
سياسي با ماكياولي (معلم شيطان) بدجوري به بيراهه رفت و از آن پس
هم سلامت را باز نيافت. باز هم به اعتقاد وي از قرون وسطي به اين
طرف، ديگر هيچ متفكر سياسي راه راست را نيافت. برك به آن گذار
نزديك شد. اما هابز و پيروانش باز بدجوري به بيراهه رفتند،
و ديگران را نيز به اشتباه مصيبت باري دچار ساختند. سودگرايي،
تجربهگرايي، نسبيگرايي ذهنيگرايي همه عميقاً مغالطههايي بودند
كه تفكر جديد را به ژرفناي تباهي كشيدند و به افراد و جوامع بشري
زيانهاي مصيبت بار رساندند. به بيان برلين «گويا به شاگردانش
ميآموخت كه بين السطور نوشتههاي فيلسوفان كلاسيك را نيز بخوانند
به نظر اشتراوس اين متفكران در پس نظريات آشكار خود
آموزههاي سري پنهان دارند كه فقط از اشارات و كنايات و علائم ديگر
ميتوان كشف كرد.» اشتراوس معتقد بود كه ارزشها ابدي،
تغييرناپذير و مطلقاند و درباره همه انسانها در هر زمان و مكاني
صدق ميكند و قوانين فطري و امثال آنند.
برلين
معتقد بود: فكر ميكنم آنچه در اين دنياست، عبارت است از اشخاص و
اشياء و انديشههاي در سر انسانها، يعني هدفها، عواطف، انتخابها،
بينشها و ديگر صورتهاي تجربة آدمي. من فقط اينها را ميدانم و
مدعي جامع العلولي نميتوانم باشم. چه بسا در عالم حقايق و ارزشهاي
ابدي وجود داشته باشند كه ديدگان جادويي متفكران واقعي ميتواند
آنها را دريابد، اما چنين قدرتي يقيناً از آن برگزيدگان است كه من
متأسفانه هرگز از آنان نبودهام. آري، برلين هرگز آن چشم
جادويي امثال اشتراوس را كه حقايق را مطلق و ابدي مييافتند
نداشت. او به تمامي عقايد ممكن احترام ميگذاشت برلين كه
عقايدش در تعارض با ماركسيسم و جريان چپ قرار دارد معتقد است كه
امروزه ماركسيسم مقتدر نيمة اول قرن بيستم مشاهده نميشود. اما هم
چنان نحلههاي ماركسيتي در گوشه و كنار دنيا به چشم ميخورند اما
جنبشهاي چپ در برهه فعلي فاقد رهبران با جاذبه و نظام فكري نو
هستند.
اما ماركس كجاست؟ برلين ،ماركس را متفكري ميداند كه
انديشههايش امروز نيز مطرح است. «به اين مناسبت كه آموزههايش
بستر تاريخ را عوض كرد، در جهت مطلوب يا نامطلوب و تحليلهاي او
بسيار ارزشمند است. شايد به نظر عدهاي دنياي بدون ماركس
جاي خوشتري ميبود. اما ماركس وجود داشت و انديشههايش دريافت تفكر
جديد، حتي در تفكر كساني كه عميقاً مخالف او بودند راه يافته است.»
و اين تصوير بيانگر واقعيت است. حتي متفكري چون دريدا كه در
دهه 80 اعلام نموده بود كه دوران ماركسيسم به پايان رسيده است، در
دهة نود ميگويد: «بايد به ماركس بازگرديم امروزه كمتر نوشتاري است
كه مطالعه آن تا اين حد ضرورت و فوريت داشته باشد» به نظر او آينده
بدون ماركس قابل تصور نيست. او در كتاب شبح ماركس به ما هشدار
ميدهد كه بايد روح فلسفه او را در يابيم. به گفته وي (دريدا): «در
فرهنگي به سر مي بريم كه به صورتي انكارناپذير نشان از ميراث ماركس
دارد. ميراث ماركس را نميتوان از خاطرهها زدود. ما با چند ماركس
روبروهستيم.
|

تمام تجربةفلسفي او را ميتوان در جدال نظري عليه اين اعتقاد بررسي كرد كه
حقيقت آرماني يكي است و براي مسائل اساسي بشر در سراسر
تاريخ تنها يك پاسخ وجود دارد.
 |
وظيفه اصلي ما اين است كه بدانيم كدام را براي خود حفظ كنيم و كدام
را رها كنيم. در آثار ماركس رگههايي وجود دارد كه به يكهتازي و
خودكامگي منجر ميشود و نيز احكامي در آنها وجود دارد كه هر گونه
يكهتازي و خودكامگي را مردود ميشمارد ماركس چهرهاي متناقض است.
ما به آن بخش از انديشههاي ماركس كه مبارزه با بيعدالتي و ظلم و
بيداد را سرلوحة برنامههاي خودقرار ميدهند نيازي مبرم داريم.»
با توجه به نسل سوم مكتب فرانكفورت و افرادي چون يورگن هابرماس
و ديگر متفكراني كه داعيه بازسازي ماركسيسم را دارند ميتوان به
زنده بودن و حضور فراگير شبحي كه بخش اعظم روشفكران را تحت سيطره
خود در آورده است، پيبرد. اما اين نكته بديهي است كه در حوزة
تبلور عملي ميراث ماركسيسم- لنينيسم كه زماني بس طولاني روسيه و
اروپاي شرقي و حتي بخشي از آمريكاي لاتين را در برگرفته بود. تجربه
وحشتي فراگير و تماميت خواهي بيبديلي را رقم زد كه نشان از آن
دارد كه هر آنچه سخت و استوار است دود ميشود و به هوا ميرود.
با توجه به نگاه كثرتگرايانة برلين ميتوان توجه و نگاه وي به
متفكران و ديگر انديشمندان را توجيه كرد. توجه مفرط وي به
ماكياولي در اين راستا است. برلين معتقد است: «به نظر من شايد
ماكياولي نخستين كسي باشد كه به امكان همزيستي دو نظام
ارزشي پيبرده است: نظام مسيحي و ديگري كه اكثراً شرك ميخوانند.
براي انتخاب ميان اين دو معيار جامعي به دست نميدهد و نيز
نميگويد كه كداميك برديگري برتري دارد،
…
معهذا هم در كتاب شهريار و هم در گفتارها بر دو شيوه زندگي
ناسازگار با يكديگر تأكيد دارد، كه تنها با يكي از آن دو شيوه
ميتوان دولتي را پديد آورد و پايدار داشت كه مطلوب اوست و اين
مرحلهاي است تاريخي، زيرا بر مفهوم- حكمت جاويدان «در قلمرو
اخلاق و سياست خلل جدي وارد ميسازد.» اين تصور كه براي هر پرسشي،
چه درباره واقعيت و چه در باب ارزش تنها يك پاسخ صادق وجود دراد در
تمام تاريخ تفكر رواج داشته است و براي نخستين بار ماكياولي
است كه آنرا مورد ترديد قرار ميدهد.
به همين نحو است كه او از متفكراني چون ويكو و هردر در فلسفه تاريخ
الهام گرفته است. راز شيدايياش نسبت به اين دو را چنين بيان
ميكند: «آنچه در افكار ديگر و هر دو نظر مرا جلب ميكند، توجه
آنان به كثرت و چندگانگي فرهنگهاست- هر كدام با كانونهاي كشش خاص
خود. آن دو با ديدگاههاي متفاوت، نو و غير قابل پيشبيني و گاه با
موضعگيريهاي متضاد به تنوع فرهنگها توجه دارند.»

|