داستان

سهراب سايبان

دشمن

با چشم‌هاي درشتش با ترس به من خيره شده بود.

گفتم: اينو از كجا آوردي بچه؟! مگر نمي‌دوني چاقو خطرناكه؟

او نمي‌داند،او خيلي چيزها را نمي‌داند. مثلاً نمي‌داند كه چقدر دوستش دارم و پارة تن يعني چه. او نمي‌داند چه وحشتي دارم وقتي به چشم‌هاي درشتش نگاه مي‌كنم. او خيلي چيزهاي ديگر را هم نمي‌داند

بغلش كردم، بوسيدمش صورت سبزه‌اش را به صورتم چسباند بغضش تركيد و من هم

همه هراسم از اين بود كه روزي بپرسد، و روزي پرسيد:

-‌ بابا مو كي كشته؟

-‌ دشمنش

دستان كثيفش را بهانه دعوا كردم تا ديگر نپرسد ولي پرسيد:

-‌ چرا آدما همديگر رو مي‌كشند؟!

-شايد واسه اينكه بلد نيستند درست دستها شونو بشورند.

به فكر فرو رفت و ديگر چيزي نپرسيد. آخر او نمي‌داند دشمن يعني چه، او مزة خاك زير آوار را نچشيده، او نعش برادر كوچك‌تر را با دست‌هاي خودش زير خاك نكرده، او از تحقير سياه‌پوتين‌ها در آخرين روز دختر بودن چيزي نمي‌داند و خدا كند هيچوقت نداند.

-‌ مامان بوي سوختن مي‌آد مثل اينكه غذا سوخته.

بوي سوختن مي‌آيد. هنوز بوي سوختن از ميان كتابهاي نيم سوخته در آوار مي‌آيد. هنوز مي‌توانم سردي لولة اسلحه را پشت گردنم حس كنم. ضربة قنداقي بر سينه‌ام كافي بود تا زنگ زبان بيگانه‌اي براي هميشه در گوشم بماند و صداي جر خوردن پارچه، خون و بيهوشي.

-‌ مامان من خوابم نمي‌آد.

-‌ بخواب عزيزم دير وقته.

هنوز خواب بود و دستش در گردنم وقتي به هوش آمدم بوي تند سيگار را مي‌توانستم از بين دندانهاي زردش استشمام كنم. فاصله دست تا سرنيزة روي كمرش زياد نبود تنها فاصله جهيدن خون از سينه‌اش تا صورتم. فريادش را خوب به خاطر دارم، نفرت را و چشم‌هاي درشتش كه با ترس به من خيره شده بود.

 

انسان و نوين اسطوره هايش

محروم از چشم های جادويی «اشتراوس»

"هنر رمان" و تقابل داستانی

عجايب چيزیه اين حکايت نمک

داستان

درباره ي شعر باباچاهی

باباچاهي و شعر پلی فونيک!

 

شعر

 درباره هنر مدرن

 

معمار سينماي مدرن  

 

گفتگو

 معرفی کتاب