|
"هنر رمان" و تقابل داستانی
نويسنده:
Perry
Meisel
مترجم: عظيم اميدي
بررسي كتاب «هنر رمان»
ميلان كوندرا،
جهان را با داستانهاي حيرتانگيز خود كه شامل 5 رمان، يك نمايشنامه
و چند جلد داستان است مبهوت ساخته است. پايبندي شديد به اصول
بعلاوه حيرتانگيز بودن، اولين اثر غير داستاني وي (هنر رمان) را
از ديگر آثارش متمايز ميسازد. كتاب هنر رمان مجموعهاي از 5 مقاله
و 2 گفتگو است كه در طي دهة گذشته به چاپ رسيد. گم شدن نويسنده در
پشت اثر در كتاب «هنر رمان» به عنوان نمونهاي از آثار ارائه شده،
طرفداران دگم ادبيات و نقد را محكوم به شكست ميسازد. آنچه كه از
نظام اخلاقي مربوط به كشور چكسلواكي در داستانهاي وي برميآيد اين
است كه كوندرا به عنوان يك منتقد كمتر روي اين موضوعات انگشت
ميگذارد.
درعوض براساس تجربيات شخصي خود كه وي
را از ردة نويسندگاني چون سروانتس و ريچاردسون به
ردة مشاهيري چون كافكا، جويس و هرمان بروخ
قرار ميدهد، به تشريح چگونگي و چرايي ساخت يك رمان ميپردازد. وي
در اين كتاب به تشريح اين امر ميپردازد كه چگونه يك رمان و
تاريخچة آن شكل خاصي از دانش را پديد ميآورد كه با مقولاتي چون
فلسفه، سياست و يا روانشناسي تداخل ندارد و اينكه اصلاً چرا بايد
رمانها نوشته شوند.
تأكيد بر جنبههاي رسمي داستاني در كتاب هنررمان با
نفي آشكار هرگونه منظور سياسي همراه است. چنين نشانههايي در اثر
نويسندهاي از اروپاي شرقي كه در پاريس در تبعيد بسر ميبرد بعيد
به نظر نميرسد. با اين وجود اين امر
اولين اصل از 3 اصول به كار رفته
در كتاب هنر رمان به شمار ميرود. كوندرا
اين كتاب را براساس
اعتقادش
|

کيچ در نگاه كوندرا، معني سادة هنر نامناسب يا سبك
مضحك نيست. بلكه همانگونه كه در كتاب «63 واژه»
كه عبارتست از فرهنگ لغت كوندرا آورده است، کيچ يعني « نگريستن به آينه دروغ
زيباکننده وباز شناختن خوشدلانه و شادمانه خويش در اين آينه».
 |
به استقلال صرف و ريشهاي رمان به عنوان يك اصل نوشته است.
او
در
مقالهاي
كه تحت نام
« درمکان
جا مانده»
(
(Somewhere
Behind
كه در مورد كافكا نوشته به اين موضوع پرداخته است. دومين اصلي كه
از
اين كتاب
برداشت
ميشود
نفي
کيچ (Kitsch) است. کيچ در نگاه
كوندرا، معني سادة هنر نامناسب يا سبك مضحك نيست. بلكه همانگونه كه
در كتاب «63 واژه»[1] كه عبارتست از فرهنگ لغت كوندرا (كه شامل
عبارت و اصطلاحاتي است كه تصورات وي را ميسازد) آورده است، کيچ
يعني « نگريستن به آينه دروغ زيباکننده وباز شناختن خوشدلانه و
شادمانه خويش در اين آينه».
او در رمان «سبكي تحمل ناپذير هستی» (بار هستي) كه نمونههايي از
کيچ كمونيستي، کيچ آمريكايي، کيچ فاشيستي، کيچ فمنيسيتي و حتي هنري
را ارايه ميكند. در «خطابة اورشليم»[2]
در كتاب هنر رمان بطور بيپردهاي از آن به عنوان «ترجمة ايده
احمقانة مورد قبول در زبان زيبايي و احساس» ياد كرده است. همانگونه
كه در مقالة «ميراث بيقدر شده سروانتس»[3] كوندرا ذكر شده است
عقلانيت دوگانة کيچ نتيجة «تحمل ناپذير بودن نسبت اساسي امور
انساني و ناتواني در نگاه صادقانه به نبود قاضي عالي است.»
با توجه به اين مشخصه بارز كه به
عنوان يك اصل در رمان به شمار ميرود. رمانهاي خوب رمانهايي نيستند
كه در آن کيچ صورت گرفته زيرا آنها نميتوانند مخاطب خود را به
موقعيتي كه متصور است هدايت كنند. اين موضوع بطور كامل در
داستانهاي كوندرا رعايت شده است. وي بطور مرتب عقايد نادرست
كمونيستها و همچنين فردگراهاي غربي را مورد انتقاد و حمله قرار
ميدهد.
راهحل و چاره مقابله با کيچ نوشتن رمان براساس اصل سوم مورد نظر
كوندرا است كه در كتاب «هنر رمان» از آن به عنوان «تقابل داستاني»
[4]و يا «چند صدايي»[5]
ياد كرده.
تقابل داستاني (كانترپوينت) يا چند
صدايي عبارت از پردازشي است در ميان انواع مختلف نگارش مثل مقاله،
روايت و يا خيالپردازي كه در يك متن واحد صورت ميگيرد.
نسخههاي تقابل داستاني در آثار كوندرا در مقام مقايسه با
نمونههاي وابستة ديگر همچون شاهكار فراموش شده بروخ كه در
سالهاي 1930 الي 1932 به نام «خوابگرد»[6]
داراي بعدي موقتي است. اين شيوه همچنين در تاريخ رمان و رمان نويسي
ريشه دوانيده است. هم نظر با سروانتس، كوندرا رمان را نمايان
كنندةزاويههاي مختلف و چندگانه ميداند. و هم نظر با ريچاردسون
همانگونه كه كوندرا در كتاب مباحثهاي بر هنر رمان آورده است،
عقيده دارد رمان كاشف «زندگي دروني» است. كوندرا خود نيز از عبارت
«جايگزيني زماني»[7]
براي آن استفاده كرده و در اثر پرارزش «مبحثي بر هنر نوشتن»[8]
به آن پرداخته است.
با استفاده از مفهوم جايگزيني زماني، رمان نويس ميتواند به
داستانهاي متقاطع و بريده از هم بپردازد. نويسنده نه تنها
ميتواند، با تغيير در شخصيتهاي مربوطه به اين كار مبادرت كند بلكه
ميتواند از لحاظ زماني به چنين داستانهايي بپردازد. چنين شيوه
نوآورانهاي بسيار شگفتانگيز خواهد بود. اين كار ميتواند با
ايجاد ارتباط ميان مجموعهاي از جريانات به ديدگاه خواننده وسعت
بخشد. رمانهاي تقابلي يا «پلي فونيك» كوندرا ميتواند اين ديدگاه
را براي خواننده فراهم آورد. خود كوندرا از آن بعنوان «خرد فرا
فردي»[9]
نام برده است.
كتاب «شوخي»، اولين رمان
كوندرا نمونهاي از سبك تقابل داستاني است. در عين حال 2 فصل آخر
رمان «سبكي تحمل ناپذير هستي» (بار هستي) نيز ميتواند
نمونه روشني از چند آوايي در آثارش باشد. در اين كتاب مرگ «توماس» و «ترزا» در گذار
بخش ششم اين رمان آورده شده است. مرگ اين دو از زبان ديگر
شخصيتهاي
|

رمانهاي چندآوايي كوندرا همانند ديگر آثارش چيزي
بجز استراتژي او براي غافل كردن خواننده در جريان اتفاقاتي كه خارج از كنترل
و حتي آگاهي او باشد، نيست.
 |
داستان «فرانس» و «سابينا» مطرح ميشود. كوندرا
در بخش هفتم كتاب با بازگشت زماني به عقب به نقل زندگي توماس و
ترزا ميپردازد و درست اين بخش وقتي پايان مييابد كه زمان اندكي
به اتفاقي كه باعث مرگ اين دو شخصيت ميانجامد، باقي مانده است.
پيشبيني ما در اين داستان دربارة
پايان سرنوشت اين دو شخصيت و اينكه رمان مشاهده اين سرنوشت را براي
ما مسير نميسازد، كاملاً در خور توجه و جذاب است.
رمانهاي چندآوايي كوندرا همانند ديگر
آثارش چيزي بجز استراتژي او براي غافل كردن خواننده در جريان
اتفاقاتي كه خارج از كنترل و حتي آگاهي او باشد، نيست. از اين نكته
به اهميت فراواني كه كوندرا به كافكا قايل است و الهام گرفتن وي از
كتاب خوابگرد بروخ پيميبريم.
با وجود آن كه كافكا از ديرباز به
نويسنده اي معروف است كه به محالات ميپردازد ولي استفاده از اين
عبارت از نظر كوندرا چندان درست به نظر نميآيد. از نظر كوندرا،
كافكا ارايه كنندهي تفكيك نوشتن نيست بلكه كافكا وجود واقعياش
است كه ميتوان بر طبق آن يك رمان نوشت. كافكايي بودن يعني داشتن
اين حس كه «جهان به يك تله و دام تبديل شده است.» اين امر حتي نثر
كوندرا را به اختصار نويسي هجوآميزي سوق ميدهد كه گويي وي وقت
لازم براي نوشتن آن را نداشته است همانند كتاب «جوزف كي»
كافكا.
از لحاظ كافكا جهان برابر است با
دنيايي بوروكراتيزه. ادارهها و سازمانها در آن به عنوان يك پديده
اجتماعي نگريسته نميشوند بلكه از آنها به عنوان ضرورت اساسي جهان
ياد ميشود. اما در حقيقت نوع شخصيت غربي و در عين حال شرقي كوندرا
وي را در زمرة كافكاييها قرار ميدهد. برعكس نظام پليسي (شرق)
بوروكراسي غربي از وسايل و تجهيزات ايدئولوژيكي مخفيتر و نرمتري
چون نظام رسانههاي جمعي استفاده ميكند.
نگريستن به كوندرا با اين زاويه ديد كافكايي دليل
اينكه چرا وي آيندهاي براي رمان متصور ميشود را خواهيم فهميد.
كوندرا به عوض پيگيري نوآوريهاي داستاني به سبك مدرنيزم، با
بهرهگيري از حس كافكايي خود چنين مطرح ميكند كه رمان هنوز منابع
نامحدودي از لحاظ بوروكراتيك دارد. كوندرا سبك كافكا را با
قراردادن ديدگاه وي در يك نظام صرفاً واقعگرايانه تغيير شكل ميدهد
و با استفاده از ديدهگي فرافردي از دنياي مشترك شرق و غرب پا را
فراتر مينهد.

ميلان كوندرا در يك نگاه
«ميلان كوندرا» در تاريخ 1/4/1929 در شهر برنو[1]
ايالت بوهميا[2]
چكسلواكي بدنيا آمد. پدر وي «لودويك كوندرا» (1971-1891)
موسيقيدان و رئيس دانشگاه برنو بود.
ميلان كوندرا
اولين اشعار خود را در دوران دبيرستان سرود. ميلان جوان پس از جنگ
جهاني دوم و پيش از شروع تحصيلات خويش بعنوان نوازنده جاز مشغول
كار بود. وي در زمينة موسيقي، فيلم، ادبيات و هنرهاي زيبا، تحصيلات
دانشگاهي خود را در دانشگاه «چارلز» شهر پراگ به پايان
رساند.
پس از آن ابتدا بعنوان استاديار و سپس به عنوان استاد دانشكدة
فيلم آكادمي هنرهاي نمايشي دانشگاه پراگ مشغول به كار شد. وي
اشعار، مقالات و نمايشنامههاي زيادي منتشر كرد. در عين حال به
عنوان عضو هيئت تحريرية مجلات ادبي «ليترارني نويني»[3]
و ليستي[4]
به فعاليت پرداخت. كوندرا همانند بسياري از روشنفكران ديگر در سال
1948 و با اشتياق فراوان به عضويت حزب كمونيست درآمد.
در سال 1950 به دليل تمايلات
فردگرايانه و شخصي خود از حزب كمونيست اخراج شد. در سال 1952 پس از
فراغت از تحصيل به عنوان دانشيار ادبيات جهان در آكادمي فيلم منصوب
شد. بار ديگر از سال 1956 الي 1970 به عضويت حزب كمونيست درآمد.
در سال 1953 اولين كتاب خود را به
چاپ رسانيد و در اواسط دهة 1950 به عنوان مترجم، مقالهنويس و
نمايشنامهنويس و نويسنده نمايشهاي هنري مطرح شد.
كوندرا
پس از انتشار مجموعه «عشقهاي خندهدار»[5]
كه بين سالهاي 1958 الي 1968 به رشته تحرير در آورد، معروف شد. وي
در رمان «شوخي»[6]
به موضوع «استالينيزم» پرداخت (1967). پس از تهاجم اتحاد
جماهير شوروي سابق به چكسلواكي در 21/8/1968، كوندرا يكي از
چهرههاي سرشناسی بود که از تدريس محروم شد و همة كتابهاي او از
تمام كتابخانههاي عمومي كشور برداشته شد. در سال 1970 به دليل
تعهد و دخالت وي در انقلاب، انتشار آثار وي ممنوع شد. رمان دوم وي
«زندگي جاي ديگري است»[7]
در سال 1973 در پاريس منتشر شد. كوندرا در سال 1975 به عنوان استاد
ميهمان دانشگاه « رن » فرانسه منصوب شد. در سال 1979 دولت
چكسلواكي در واكنش به انتشار كتاب «خنده و فراموشي»[8]
تابعيت وي را از اين كشور لغو كرد. كتابهاي اخير وي اجازه انتشار
در جمهوريهاي اقماري شوروي سابق نيافت. از سال 1981 وي به عنوان
شهروند كشور فرانسه درآمد. از سال 1985 تنها بطور كتبي به مصاحبه
با ديگران ميپرداخت زيرا عقيده داشت كه اغلب اظهارات وي به غلط
نقل ميشود. كوندرا در سال 1986 اولين مقالة خود را به زبان فرانسه
با نام «هنر رمان» به رشتة تحرير درآورد. اولين رمان وي به
زمان فرانسه «جاودانگي»[9]
نام داشت كه در سال 1988 انتشار يافت. پس از چندين سال تدريس تا
سال 1978 در دانشگاه « رن » فرانسه و در زمينه ادبيات
تطبيقي، كوندرا به عنوان عضوي در مؤسسه معروف انتشاراتي «گاليمارد»
(Gallimard)
در آمد. وي اكنون در كنار همسر خود «ورا هرابانكوا» (Vera
Hrabankova)
در پاريس زندگي ميكند. در مقالهاي كه در سال 1994 به نام «وصيت
نامهها»(Testament
Betrayed)
انتشار يافت، كوندرا به تسويه حساب با تحريف كنندگان، مفسران و
مترجمان پرداخته است زيرا وي خود را قرباني آنها ميداند. پس از آن
اجازه داد آثارش به آلماني ترجمه شود و خود نيز در فرانسه به بررسي
مجدد نسخههاي آثار خود كه به زبان چكي نوشته شده بود، پرداخت.
جديدترين رمانهاي كوندرا كتابهاي «آهستگي» در سال 1994 و «هويت»
در سال 1998 انتشار يافت. بالاخره در سال 2000 تازهترين كتاب
كوندرا كه تنها به زبان اسپانيايي به چاپ رسيده با نام «جهالت»(
Ignorance)
منتشر شد. كه ترجمه آن به زبانهاي ديگر نيز در آمد.
كوندرا آثار خود را همانطور كه خود
نيز بارها به آن تأكيد كرده است از آثار دوران رنسانس و افرادي چون
«بوكاچيتو، رابليز، استرن، ديدرتو و همچنين از آثار
نويسندگاني چون موسيل، گام بروويچ، بروخ،
كافكا و هيدگر الهام گرفته است. همان طور كه ناشران
آثار كوندرا به درستي در زمرهي كتابهاي كلاسيك قرن بيستم
آوردهاند بايد خود كوندرا نيز به عنوان يكي از رماننويسان بزرگ
نيم قرن دوم اين سده به شمار آورد.
در مقام مقايسه با ديگر نويسندگان شهير از كوندرا
به عنوان كسي ياد ميشود كه كاملاً در پس آثار خويش گم شده است. به
همين دليل گفته ميشود كه وي اغلب در روش خود بينام نشان مانده
است.

|