ناشناس و جاسوسي و آدم فروشي موسا، كه هر دومحور در موقعيتهايي از نظر معنايي باهم تلاقي ميكنند و در يك كليت مضمون داستان را شكل ميدهند. در واقع پيرنگ داستان نيز از رج زدن متوالي اين دو محور شكل ميگيرد. آغاز داستان بدون تمهيد و با صراحت موقعيت نمايشي را پيش چشم مخاطب قرار ميدهد. كشوري با هوشياري حالت متلاطم و شتابزدهي ابتداي داستان را به دست ميگيرد و مانع از تشتتي كه در چند سطر اول به وجود آورده ميشود. به كار بردن نام شش نفر (موسا- حسن سدهاي- عبدي- انيس- حوري- تراب) در 8 سطر اول، بعلاوه گفتگوهاي نامعلوم بدون اين كه خواننده شخصيتهاي اصلي، فرعي و خنثي را بتواند از هم تميز دهد نه تنها كاربرد مثبتي نداشته، بلكه خطر واخوردگي مخاطب را به خاطر عدم درك داستان ممكن ميسازد. خصوصاً در چنين داستاني كه از لحاظ شخصيتپردازي دچار ضعف شديد است. آدمهاي اين رمان نه تيپاند و نه شخصيت، بلكه فقط موجودي مثل اشياء ديگرند كه واسطه انجام اعمالاند مثل درختي كه در حال افتادن بر روي سنگي است و حتي زماني كه حرف ميزنند چنان كه بيش از اين اشاره شد در دم جان ميگيرند نه شخصيت. گويي از كنار كوچهاي ناآشنا ميگذري و به دعواي واقعي چند نفر غريبه براي لحظهاي نظري مياندازي. حتي موسا نيز كه شخصيت اصلي داستان محسوب ميشود از پيچيدگي زيادي برخوردار نيست و آن چه ما از اعمال و گفتار وي در مييابيم تنها حاكي از شخصيت فردي عصبي مزاج است كه به دلايل نه چندان
مشخص جاسوسي افرادي مبهم را براي افراد مبهم ديگري ميكند. شايد نويسنده از اين طريق خواسته باشد ما را به اين مفهوم استعاري رهنمون شود كه براي موسا افراد فرق ندارد او ذاتاً خبرچين، حقير و مفسده جو است همان طور كه فرد انتقام گيرنده (با ريختن نمك در غذا) تا انتهاي داستان مجهول باقي ميماند و ميتواند هر يك از آدمهاي داستان و يا همه آنها باهم باشد. اما نكتهاي كه بايد مورد توجه قرار داد اين است كه براي به وجود آوردن موقعيت استعاري، ابتدا بايد موقعيتي به وجود آمده باشد. وجود سلسله روابط ابهامآميز و شتابزده، روند شكلگيري داستان را چنان متزلزل كرده است كه ما سرانجام از روابط ادمها باهم سر در نميآوريم مثلاً عيسا (پسر موسا) از طرفي در سنديكا (كه خود جاي مبهم و احتمالاً مركز مبارزهاي زيرزميني و يا صنفي است) رفته و آمد ميكند و از طرف ديگر عكسهاي هنرپيشهها و خوانندهها را بر در و ديوار خانه ميزند. اين چنين تناقضاتي بدون اين كه شخصيت عيسا و انگيزههاي عمل او براي ما روشن باشد، جز سر در گمي و لطمه به موجه نمايي رابطههاي پيرنگ، ثمر ديگري در بر ندارد و باعث تزلزل بيشتر بافت داستان ميشود. اين معضل در جاي جاي داستان تكرار ميشود چنان كه انگار داستان در مسير خود به مجموعهاي از گردابهاي كوچك از ابهامات برميخورد كه خواننده بايد با اغماض از آن بگذرد. توصيفهاي راوي سوم شخص نيز بيشتر معطوف به توصيف محيط داستان و اعمال شخصيتها است به عبارت ديگر توصيفي نمايشي است. از اين رو اين نظرگاه راوي نيز (همان طور كه انتظار ميرود) كمك چنداني به شخصيتپردازي نميكند. در مجموع بايد گفت مسأله اين نيست كه چرا فرهاد كشوري به ما چيزي نميگويد بلكه مشكل اين است كه چرا به ما خوب نشان نميدهد. به نظر ميرسد معضل بزرگ «كشوري» در نوشتن «شب طولاني موسا» هماهنگ نبودن و بلاتكليفي در انتخاب قالب داستان است. گاه پرداخت شخصيتها و روند روايت چنان موجز و سردستي است كه از داستانهاي خيلي كوتاه انتظار ميرود و گاه ورود آدمهاي جديد و ناشناس انتظار رماني بلندتر را در خواننده ايجاد ميكند.
با همه اين اوضاف «شب طولاني موسا»
عليرغم موارد ذكر شده نشانههاي خوبي از ادبيات اين دو دهه به
همراه دارد. ادبياتي كه براي عنصر زبان اهميت زيادي قايل است و هر
چه بيشتر سعي دارد خود را از انگارههاي يك سويه سياسي- اجتماعي
برهاند و به هنر ناب و انساني نزديك كند. كسي چه ميداند شايد اين
شبهاي طولاني نويدبخش صبح روشن ادبيات داستاني فردا باشند. |
|